گنج

شمارهٔ ۲۵

۵ بیت
بر دل و بر دیده گفتم: هر کجا خواهی بیاگفت: آخر روشن است این، هر کجا جای من است
گفتمش: برخاستی شوری عجب در ما زدی!در قیامت، گفت: این هم شور از پای من است
کس نمی داند به جز دلداده ی آن زلف و خالآن چه از داغ تو در سر سویدای من است
گرچه هستم پر خطا دارم امید مغفرتصد هزاران جرم بخشد آن که مولای من است
من چه گویم شرح حال خود «وفایی» پیش دوستزان که داند هرچه در رنگ و هیولای من است