شمارهٔ ۲۳
زلف مشکین بین که برعارض پریشان کرده استروضهٔ اسلام را چون کافرستان کرده است
گه تکلم گه تبسم در لبش از دلبرییک طبق شهد و شکر اندر نمکدان کرده است
سرو در گل مانده است از حسرت و گل غرق خونسرو بالایم مگر رو در گلستان کرده است
هیچ وقتی با اسیران، دیلم کافر نکردآن چه با من غمزه ی آن نامسلمان کرده است
بس که نالید از رخت خون شد دلم در طره اتاز غم گل بین چه با خود، مرغ شب خوان کرده است
داغم از خال لبت، ای جان شیرینم لبتزان همی نالم که هندو غارت جان کرده است
چهره و زلفت مرا تنها نه چون پروانه سوختای بسا خون ها که این شمع شبستان کرده است
این چه غوغایی است کاندر عالم افتاده مگر:چشم مستت رو به کوی می پرستان کرده است
گر «وفایی» جان فدای طاق ابروی تو کردکفر نبود بر هلال عید قربان کرده است