گنج

شمارهٔ ۲

۷ بیت
بتم بر طلعت خود شانه زد زلف چلیپا راپریشان بر صباح عید دارد شام یلدا را
هلاکم کرده بی پروا فرنگی زاده ترساییکه گر دستش رسد یکباره خون ریزد مسیحا را
من از رخسار و گیسوی تو حیرانم نمی دانمکه دخلش چیست این کافر ید بیضای موسی را
اگر محراب ابروی تو را از گریه می بیندبه فرق خویشتن ویران کند راهب کلیسا را
خیال قد جانان در دل سوزان و حیرانمکه ترسم آتش دوزخ بسوزد نخل طوبی را
بهار آمد بیا ساقی به رغم چرخ میناییوبال گردن زاهد بریزان خون مینا را
به یک خنده دل و دین «وفایی» برده، حیرانممگر برق یمان زد خرمن جان تمنا را