شمارهٔ ۱
ای صفابخش جان نسیم صباحرکات تو جمله روحافزا
بگذری چون به شهر بیخبرانبه وفایی رسان سلام مرا
کای تبهکار دامنآلودهکای سیهنامهی هزارخطا
چند با زلف و روی مغبچگانچند مخمور و مست، صبح و مسا
چند از کار خویش غافل و مستبا خدا باش یک زمان به خود آ
شد جوانی، گذشت وقت طربپیر گشتی به کنج میکدهها
خرقهی زهد و سبحهی تقویدام مکرند از پی دنیا
حقهبازی به کار ما نایدخرقهبازی است پیشهی زهدا
نتوان شد به خرقه، «خَرْقانی»پاک آیینه شو ز زنگ هوا
کفر محض است در طریقت عشقبر بیاض خیال حرف ایا
با دل دردناک و دیدهی تربا لب خشک و رنگ زرد درآ
چشم خود را بکن تو چشمهی خونرستخیزی به هم رسان ز دعا
یا رب یا رب به سوز سینهی پاکیارب یارب به صدق اهل صفا
یا رب یا رب به آه شبخیزانیا رب یا رب به گریهی صلحا
به مه و برج و قاب قوسینتبه شهنشاه افسر لولا
«قلم عفو بر گناهم کش»عاصیم زردروی و رویسیا
یا رب یا رب سگم خطاکارزار، شرمندهام، به جرم، خطا
یا رب یا رب فتاده از راهمدست گیرم ز لطف و راه نما
یکدل از هم گسل علایق روحیکسر از دل فکن غم دو سرا
در خرابات شو به آب مغانلوح دل پاک کن ز ماسوا
دست در گردن صراحی زنروی بر خاک پای جام بسا
جرعهای بر دل «وفایی» ریزگره از کار بستهاش بگشا
باز شهباز باش سدرهنشینبگْسل این رشته و علایق را
جنبشی آر تا ریاض بهشتباز شو نکتهسنج و نغمهسرا
عشق جو، عشق باز، عشق طلبعشق ورزند عاشقان خدا