شمارهٔ ۱۴
خوش همی غلتد به رویش طرهٔ پر پیچ و تابگر ندیدستی ببین هندو به دوش آفتاب
دوش در خواب من آمد چشم خواب آلود دوستوین عجب در خواب بودم خواب می دیدم به خواب
شب چو می گریم به یاد رنگ و بوی عارضتمی دهد از خشت بالینم سحر بوی گلاب
چشم شهلای توام آتش به جان افروختندترک مست است این مگر کز دل همی جوید کباب
آب چشم و آتش دل بیقرارم کرده اندچاره ای مطرب بگو، ساقی «بده جام شراب»
با نگاه مطرب و ساقی بر آن عهدم هنوزبر نخیزم روز محشر جز به آواز رباب
چشم گریان «وفایی» بین و عکس زلف و روسنبل و گلدسته ای بربسته از یک قطره آب