شمارهٔ ۱۲
ای خم زلف سیاه تو جنابش مستطابدر اقالیم دل و جان خسرو مالک رقاب
دارم امید وصال رویت اندر هجر زلفشب نشانی بخشد آری از طلوع آفتاب
گریم از عکس رخت کافتادهٔ چشم توامچون کند بیمارم و بر خویش افشانم گلاب
من ز رویت ناامید و زلف شاد، آخر که گفت؟مؤمن اندر دوزخ و کافر به جنت کامیاب؟
سالکان را ناگریز است از مقام قبض و بسطزلف و رویت عاشقان را تا به کی اندر حجاب
چون توام دلبر نباشد هر چه هستی بی وفاچون منت عاشق نباشد گرچه ناید در حساب
ای که وصلت جان ده صد مرده ی هجران توعیسای معجز نما «یحیی العظام» شیخ و شاب
در بهشت خاک پایت عاقبت شد زلف شادبس که نالیدی به دل «یالَیتَنی کُنتُ تُراب»