گنج

شمارهٔ ۲

۹ بیت
چو بحرنامتناهی ست دایما امواجحجاب وحدت ریاست کثرت امواج
جهان و هر چه درو هست جنبش دریاستز قعر بحر به ساحل همی کند اخراج
دلم که ساحل دریای بی نهایت اوستبود مدام به امواج بحر او محتاج
علاج درد دلم غیر موج دریا نیستچه طرفه درد که موجش بود دوا و علاج
کسی که موج به دریا کشیدش از ساحلوقوف یافت ز سر حقیقت و معراج
به هر خسی نرسد زین محیط در و گهریکی به خس رسد از وی، یکی به گوهر و تاج
ازین محیط که عالم به جنب اوست سرابمراست عذب فرات و تو راست ملح اجاج
به لون و طعم اگر آب مختلف باشدز اختلاف محل است و انحراف مزاج
هر آنچه مغربی از کاینات حاصل کردبکرد بحر محیطش به یک زمان تاراج