گنج

بخش ۶ - آمدن گرسیوز و بردن برزو پیش افراسیاب

و زان پس به گرسیوز آواز دادکز ایدر بران باره بر سان باد
به نرمی بیاور به نزد منشبه چربی به دام آورم گردنش
مگردان به تندی زبان را بدوینباید که رنج آیدت زو به روی
سپهبد سبک کرد سویش عنانوزان موی بر تن شده چون سنان
چو آمد به نزدیک پرخاشجویشگفتی فرو ماند در کار اوی
ورا دید آشفته چون پیل مستیکی بیل مانند گُرزی به دست
سپهدارش از دور آواز دادچو لرزان یکی شاخ ازتند باد
به چربی بدو گفت کای نام جویچرا برفروزی به بیهوده روی
کسی را بدین دشت پیکار نیستهمان میهمان نزد کس خوار نیست
نخوردیم از تو در آنجای هیچمگر آب چشمه، بدین سان مپیچ
بیا تا یکی پیش شاهت برمبدان پر گهر بارگاهت برم
سر سروان شاه توران زمینسر افراز گردان ماچین و چین
نبیره فریدون و پور پشنگهمی راه جوید ازین خاره سنگ
همی راه جوییم از تو کنوننجوییم کین و نریزیم خون
چو گرسیوز این گفت، برزوی شیربیامد خرامان بر او دلیر
به گردن بر آورد بیل سطبرخروشنده بر سان تندر ز ابر
تو گفتی درختی ست زآهن به بارو یا نره شیری ست در مرغزار
دلیر و خرامان و دل پر شتاببیامد به نزدیک افراسیاب
چو آمد به نزدش زمین بوسه دادنیایشگری را زبان برگشاد
جهاندار او را به شیرین زباننوازید و بنشاند اندر زمان
بدو گفت کای مرد با رای و کامنژادت ز کیست و چه نامی به نام
ز تخم که ای وز کدامی گهرچه گوید همی مادرت از پدر
نکردیم بر کشته زارت زیاندژم روی گشتی چو شیر ژیان
بدو گفت برزوی کای نام جویدلت شاد باد و فروزنده روی
پدر را ندیدم به چشم از بنههمه سال ایدر بدم یک تنه
من و مادرم ایدر و چند زننیایی کهن باز مانده ز من
نیای مرا نام شیروی گردبه نخجیر شیرش بدی دست برد
(کنون پیر گشته ست و بسیار سالورا چنبری شد همی برز و یال)
چنین گفت مادر که گاه بهاربدین دشت بگذشت گردی سوار
نیای من آن پیر شوریده بختبه نخجیر شیران بد و کار سخت
ز من آب کرد آرزو آن سوارچو از دور دیدش مرا نامدار
چو دادم مر او را همی سرد آبنگه کرد در من دلش شد کباب
فروماند بر جای وز بهر دلفروشد دو پای دلاور به گل
کجا با دل خویش اندیشه کردسگالشگری یک زمان پیشه کرد
ز فتراک بگشاد پیچان کمنددر آورد دیوار باره به بند
به باره برآمد چو مرغی به پردر آویخت با من گو نامور
ز من مهر یزدان به مردی ربودوزان جای برگشت بر سان دود
ندیدم دگر چهره آن سوارندانم کجا رفت و چون بود کار
به من بارور گشت مادر ازوینبودش جز او هرگزش هیچ شوی
چو افراسیاب این ز برزو شنیدبه کردار غنچه همی بشکفید
بدو گفت کای مرد پهلو نژادزمانه ز نیکیت هم نیک داد
بیابی ز من دولت وکام توبه شاهی کشد پس سرانجام تو
همان کشور و دخترم آن توستهمه لشکر من به فرمان توست
ز توران زمین تا به ماچین وچینتو را شهریاران کنند آفرین
نبیند جهان کس به آیین توسپهر چهارم کشد زین تو
زمین هفت کشور تو را بنده شدبه پیش تو گردون پرستنده شد
ز برزیگری رستی و کار سختبه گردون بر آرد تو را نیک بخت
یکی کار پیش است ما را بزرگکزو خیره گردد دو چشم سترگ
مرا کرده پیری چنین ناتوانتو را هست نیروی و بخت جوان
بدان گه که من چون تو بودم به سالقوی گردن و سینه در خورد یال
همه آرزو جنگ شاهان بدیزمانه ز بیمم هراسان بدی
دل شیر و چنگال شیر ژیانز تیر و ز تیغم بدندی نوان
هماوردم ار کوه بودی به جنگز گُرزم شدی نرم چون خاره سنگ
به میدان نیامد کسی پیش منکه نه جوشنش گشت بر تن کفن
کنون پیر گشتم شمیده شدمچو چنگ دلیران خمیده شدم
ندارم دل و توش آیین جنگکجا گشت چون بید لرزان دو چنگ
یکی آرزو دارم اکنون به دلنباید که باشیم خوار و خجل
که در دست تو نیست آن بس گراننپیچی ز پیکار گند آوران
یکی مرد از ایران پدید آمده ستکه بند یلان را کلید آمده ست
چه هامون وکوه و چه دریا و دشتز سم ستورش همی چیره گشت
به توران زمین نامداری نماندکه منشور شمشیر او بر نخواند
دل جنگ جویان ازو شد به دردنیارد کسی جنگ او یاد کرد
چه شیر و چه جادو چه دیو و چه پیلچه کوه و چه هامون چه دریای نیل
گه کینه در پیش چشمش یکی ستکجا گر فراوان و گر اندکی ست
یکی رخش دارد به زیر اندرونبه بیشه ز شیران روان کرده خون
ابا این همه مردی و زور دستتو را همچو او مرد باید دو شست(؟)
ز بالای او زان تو برتر استبه مردی و نیرو ز تو کمتر است
بر آنم که با تو نتابد به جنگگرش چند در رزم تیز است چنگ
کنون گر تو با او نبرد آوریسر نامور را به گرد آوری
تو را باشد این لشکر (و) بوم وبرز دریای چین تا به مرز خزر
سپهر و ستاره گواه من استکه این گفته آیین و راه من است
چو بشنید برزوی ازو این سخندلش گشت پر کین ز مرد کهن
چنین داد پاسخ که ای شهریارچه نام جهانجوی گرد سوار؟
چنین گفت افراسیاب آن زمانکه آن نامورگرد خسرو نشان
تهمتنش نشستن بود سیستانکه بادا همیشه کنام ددان
چه گویی کنون چاره کار چیستبرین رای با ما تو را رای چیست؟
چه گویی درین ای پناه سپاهدر اندیشه با او چه سازیم راه
جوان این سخن چون ز خسرو شنیدبه درد دل از کینه آهی کشید
چنین داد پاسخ به افراسیابکه شاها ازین کار چندین متاب
چو از گیتی این رنج باشد تو راپس این پادشاهی چه باید تو را
همانا تو را خود دل جنگ نیستچو شاهان پیشین تو را سنگ نیست
که چندین سخن گویی از یک سواربه نزدیک آن لشگر نامدار
چو جنگی نباشد دل اندر برتچرا تاج شاهی نهی بر سرت
به دیان دادار و روز سپیدبه گردون گردان و تابنده شید
به فرخنده فرخ مه فوردینبه ایوان بزم و به میدان کین
که گر دل برین کار پرکین کنممر این مرد را خاک بالین کنم
ز خون روی ایران چو دریا کنمنشست تو را بر ثریا کنم
کنون گر بفرمایدم شهریارنشینم ابر باره راهوار
بسازیم لشکر به ایران شویمبه پیکار آن نره شیران شویم
به پیروز بخت رد افراسیابکنم دشت ایران چو دریای آب
ستانم ز کیخسرو آن تاج و تختنمانم بر آن بوم شاخ درخت
همه بومشان جمله ویران کنمکنام پلنگان و شیران کنم
چو افراسیاب این شنید از جواندل پیر سر گشت ازین شادمان
بفرمود کآرند ده بدره زرهمان تاج و آن یاره با گهر
ز دیبای زربفت رومی سه تختچنان چون بود در خور نیک بخت
دو صد خوب رویان ماچین و چین(ز دیبا سراپرده و اسب و زین)
(دو صد بارگیر تکاور به زین)صد استر همه بار دیبای چین
ز زین و لگام و جناغ خدنگرکاب مرصع جناق پلنگ
دو صد جوشن و تیغ (و) برگستوانهمان نیزه و تیر و گُرز گران
همان گوسفند و بز و بوم و برهمان زر دینار و در و گهر
بیاورد گنجور اندر زمانبر شاه ترکان و مرد جوان
به برزو سپردش همه سر به سرچو گلبرگ بشکفت پس نامور
چو برزو بدان خواسته بنگریدجز از خود به گیتی کسی را ندید
نیایش کنان پس زبان برگشادستایش کنان خاک را بوسه داد
وز آنجا به نزدیک مادر دوانبیامد چو خورشید روشن روان
به مادر سپرد آن همه خواستهازآن خواسته دل شد آراسته
به مادر چنین گفت کای نیک روزروان را بدین خواسته بر فروز
کزین گونه کس خواسته دیده نیستهمان گوش کس نیز بشنیده نیست
به مادر چنین گفت برزوی شیرکه مارا جزین داد شاه دلیر
بدان تا من و رستم زال زربکوشیم در جنگ با یکدگر
ببرم سرش را به زاری ز تنتنش سینه باز سازم کفن
چو بشنید مادر فغان بر کشیدسرشکش ز دیده به رخ بر چکید
بزد دست (و) برکند موی از سرشبدرید جامه همه بر برش
خروشان و گریان بدو گفت بستکه کرده ست هرگز بدین گونه دست(؟)
همه آرزو جنگ شیران کنیمرا خاکسار دلیران کنی
به روز جوانی به زر و درممشو غره جان را مگردان دژم
به دینار و دیبا و اسب و گهرفروشد کسی جان و سر ای پسر؟
که این شاه توران فریبنده استبدی را همه ساله کوشنده است
بسی بی پدر کرد فرزند رابسی کرد ویران برومند را
بسا کس که گشتش سر از تن جدابه گفتار این دیو نر اژدها
زبهر فزونی تو این رنج تنز دل دور کن آز و بیخش بکن
بر اندیش ازین ای گو انجمننباید که یاد آوری گفت من
و دیگر که آن شیردل نیک مردکه با وی همی کرد خواهی نبرد
به مردی ز خورشید پیداتر استبه پیکار از شیر شیداتر است
دل شیر دارد تن ژنده پیلچه هامون به پیشش چه دریای نیل
ز دیوان جنگی نترسد به جنگبه مردی بر آرد ز دریا نهنگ
بسا شیر مردان که او کشته کردزکشته بسی دشت چون پشته کرد
دلیران ترکان فزون هزارهمه نامداران خنجرگزار
چو کاموس جنگی و خاقان چینچو فغفور و چون شنگل دوربین
چو منثور ایلا چو عحعار گردهمان چنگش گرد با دست برد
دگر نامور گرد سهراب شیرکه پیل ژیان آوریدی به زیر
چه اکوان دیو و چه دیو سپیدکه از جان ز رزمش شدند نا امید
نگه کن بدین نامداران که منبه پیش تو گفتم از آن انجمن
به مازندران و به توران که ماندکه منشور تیغ ورا بر نخواند
تو زین نامداران نه ای بیشترازین درکه رفتی مرو پیشتر
چو بشنید برزو ز مادر سخندگرگونه اندیشه افکند بن
بدو گفت ای مام تنگی مکنمرا از یلان نیز ننگی مکن
که جز خواست دیان نباشد دگرز تقدیر او کس نیابد گذر