بخش ۷ - آموختن برزوی رزم از دلیران افراسیاب
بگفت این و آمد به نزدیک شاهبدو گفت کای شاه توران سپاه
گزین کن دلیران توران زمینکه در دشت آورد جویند کین
عنان پیچ(و) گرد افکن و نیزه داربه بازو قوی و به تن نامدار
بدان تا مرا ساز آیین جنگسپر داشتن پیش تیر خدنگ
بگویند با من به کین و نبردکه چون باشد آیین مردان مرد
چو بشنید ازو شاه آواز دادبه دستور پیران ویسه نژاد
که جنگ آوران از سپه برگزیندلیران و گردان توران زمین
چو هومان ویسه چو گلباد شیردگر بارمان شرزه شیر دلیر
چو گرسیوز و چون دمور گرویکه از شیر شرزه نتابند روی
ز لشکر گزین کرد ده پهلوانبدان تا بگردند با آن جوان
چو بشنید پیران ز شاه این سخنیکی نامه فرمود افکند بن
به هر گوشه ای نزد هر پهلویکجا بود در پادشاهی گوی
که لشکر فرستند نزدیک شاهجان پهلوانان با دستگاه
که شه کرد در کوه شنگان درنگهم از بهر تدبیر پیکار و جنگ
به جشن فریدون سر مهر ماهچنان ساخت باید که یکسر سپاه
بیایند تازان به شنگان زمینچه کهتر چه مهتر ابا تیغ کین
وزین سو فرستاده افراسیاببشد از دلیران همی خورد وخواب
همان ده تن از تخمه نامورببستند فرمان شه را کمر
شب و روز با برزوی شیرگیربه گُرز و به نیزه به شمشیر و تیر
به میدان همه جنگش آموختندهمان کینه از رستم اندوختند
جهانجوی را دل نهاده بر آنکه چون باشد آیین گند آوران
شب و روز جز جنگ جستن نکرددرنگ اندر آن جز به خوردن نکرد
زمانی نیاسود از تاختنهم از گردش و تیر انداختن
به شش ماه چونان شد آن نامدار(که) چون او نبد یک دلاور سوار
چو او نامداری به توران نبودنه گوش کسی نیز هرگز شنود
چنان شد به گُرز و به تیر و سناندر آورد میدان به دست عنان
که از روی زنگی به نوک سنانبه شب، تیره چشمش ربودی عیان
سر ماه هفتم گه بامدادبیامد بر شه زبان برگشاد
بدو گفت کای شهریار زمینبه فرمان تو شاه ماچین و چین
بفرمای تا ساز (و) آلات جنگبیارند پیشم کنون بی درنگ
کمان کیانی و گُرز گرانهمان نیزه و تیغ گند آوران
کمندی که آن باشد از چرم شیریکی تیر پیکان او ده ستیر
یکی اسب کان در خور من بودقوی گردن و تند و روشن بود
وزان پس بخوان سر به سر لشکرتهمه نامداران این کشورت
ببین تا به میدان مرا یار کیستهماورد من روز پیکار کیست
چو بشنید افراسیاب این ازویبر افروخت چون گل به شادیش روی
به گنجور فرمود تا ساز جنگبیارد به میدان کین بی درنگ
ز تیر و کمان و ز گُرز و زتیغبیارد ز برزو ندارد دریغ
بیاورد ده گُرز گنجور شاهیکی اسب و برگستوان سیاه
کمندی ز ابریشم و چرم شیریکی تیغ در خورد مرد دلیر
سپرهای روسی و چندی زرهچو زلف بتان سر به سر پر گره
همه یکسره پیش برزو نهادچو برزو بدید آن زبان برگشاد
به شه گفت کای شاه ماچین و چینسرافراز ایران(و) توران زمین
نیاید به کار من این ساز جنگبه سوزن نبندند چرم پلنگ
چو جامه نه در خورد مردم بودهمان مردم اندر میان گم بود
(مرا بازو ایزد قوی آفریدبه نیروی من چرخ مردی ندید)
مرا در خور زور باید کمانسطبری گُرزم دو چندان همان
ازین ده گزی نیزه ام بیشترهمانش سطبری دو چندان دگر
نه آلات پیکار و جنگ من استنه این گُرز درخورد چنگ من است
چو بشنید ازو شاه افراسیاببگفتش به هومان کز ایدر بتاب
همان گُرز و آن نیزه من بیاربدین پر هنر مرد جنگی سپار
بیار آن کمانی که تور دلیربدو جست پیوسته پیکار شیر
همان تیز پیکان که هست آبدارکه بر سنگ و سندانش باشد گذار
چو بشنید گنجور هم در زمانبیاورد گُرز و کمند و کمان
یکی گُرز پولاد دسته به زربه گوهر بیاراسته سر به سر
سطبریش افزون ز خرطوم پیلفروزان کبودش مانند نیل
همان بود صد من به سنگ ار نه بیشسری بر سرش چون سر گاو میش
نبد در همه لشکرش سر به سرکه بازوش آن را بدی کارگر
کمانی به کردار چرخی قویبه زر خانه و زه برو پهلوی
دو صد تیر پیکان او ده ستیرکمندی بتابیده از چرم شیر
سپر در خور تیغ الماس تابیکی زان که بد خاص افراسیاب
همه یک به یک پیش برزو نهادچو برزو بدید آن زبان بر گشاد
بدان ده سوار از دلیران جنگکه بودند در جنگ همچون پلنگ
که بیرون خرامید پیشم کنونمرا آزمایید دل پر زخون
به تیر و به نیزه به گُرز و به تیغببارید بر من چو بارنده میغ
که تا بر گرایم یکی خویشتننمایم برین شاه نیروی من
چو بشنید شاه این سخن را از ویسوی نامداران چین کرد روی
به هومان و رویین و گلباد گردبه گرسیوز شیر با دست برد
به طرخان گرد آن سوار دلیربه خاقان و گردان ارغنده شیر
بدان ده سوار نبرده به جنگکه کوشید با او به سان پلنگ
بدان نامور شیر آهن جگربه گُرز و کمان و (به) تیغ و تبر
چو بشنید لشکر ز افراسیابهمان ده سپهبد به کردار آب
ستوران به میدان دوان تاختندبه گُرز گران گردن افراختند
نگه کرد برزو بدان ده سوارچو شیران آشفته در کارزار
بپوشید خفتان و خودی به سرنهاد و میان را ببستش کمر
به باره برافکند برگستوانیکی باره مانند کوهی دوان
به باره برآمد چو غرنده شیرز آهن کمان و ز الماس تیر
کمان سپهبد گرفتش به چنگهمی تاخت هر سو به سان پلنگ
تو گفتی سپهری ست بازور و تابکه دارد بر آوردگه بر شتاب
درختی ست گفتی ز آهن به بارگشاده دو بازو چو شاخ چنار
ز سام نریمانش نشناخت کستو گفتی که سام سوار است و بس
ز بال و ران و ز یال و رکیبدل جنگجویان شده پر نهیب
سر افراز افراسیاب و سپاهستاده برآن دشت و دل کینه خواه
جهان جوی برزو گرفته کمانبه میدان در آمد چو باد دمان
یکی بود و ده نامداران چینهمی بردریدند روی زمین
چنان کرد برزو بسیچ نبردکه از رنج بر تنش نشست گرد
ز نام آوران رفت از آن تاب هوشچو برزو بر آورد نیزه به دوش
ستوه آمدند آن دلیران ز اویهمی گفت هر کس که این نامجوی
ز مردم نزاده ست از آهرمن استو یا کوه البرز در جوشن است
(نیاید همی سیر از کارزارنیاورد دیگر چنین روزگار)
به بیچارگی روی برتافتندبه تندی بر شاه بشتافتند
چنین گفت هومان به افراسیابتن از رنج خسته، دو دیده پر آب
که شاها به دیان و تابنده ماهبه روز سپید و شبان سیاه
که هرگز ندیدم ازین سان دلیرنه ببر دمان و نه آشفته شیر
تو گویی که از روی و ز آهن استدر آورد، نی شیر اهریمن است
از آن نامداران که من دیده امدلاور بدین گونه نشنیده ام
بسی رزم و پیکار در دشت جنگبکردیم با برزوی تیز چنگ
بدین گونه بر دشت کین پایدارندیدیم شاها به هنگام کار
نه کاموس جنگی نه خاقان چیننه طوس و نه گستهم از ایران زمین
ندیده هنوز ایچ آیین جنگهمی خوار گیرد نبرد پلنگ
چو آن نامداران روشن روانبدین سان گشادند پیشش زبان
چو افراسیاب این شنید از گوانبخندید آن شهریار جوان
سزاوار او گفت تا خواستهبیاورد گنجور آراسته
وزان پس بفرمود تا بزمگاهبیار است گنجور چون چرخ و ماه
به سالار خوان گفت پیش آر خوانجوانان و آزادگان را بخوان
سران سپه را سراسر بخواندبه خوان گران مایگان بر نشاند
گوان چون ز خوردن بپرداختنددگرگونه خود مجلسی ساختند
همه بوم آن دیبه رنگ رنگبیاراسته همچو پشت پلنگ
نوای اغانی و آوای رودروان را همی داد گفتی درود
ز خوبان همه بزمگه چون بهشتتو گفتی که رضوان درو لاله کشت
چو روی یلان کرد خرم شرابچنین گفت فرزانه افراسیاب
که ای پرهنر نامداران جنگچه سازیم ازین بیش ایدر درنگ
به آسودگی روز برتر کشیدبسی لشگر از هر سویی دررسید
فراز آمد آن روز آویختنهمان خون ز بهر پسر ریختن
مگر بخت گم بوده باز آوریمسر دشمنان زیر گاز آوریم
چو هنگام تیزی درنگ آوریجهان بر دل خویش تنگ آوری
چنین گفت لشکر به افراسیابکه ای شاه با دانش زودیاب
هر آن گه که فرمان دهد شهریارمیان را ببندیم در کارزار
ببندیم دامن به دامن درونبه خنجر ز دشمن بریزیم خون
به ایران زمین آتش اندر زنیمز سر دیده دشمنان برکنیم
چو برزو ز نام آوران این شنیدبجوشید و از جایگه بر دمید
چنین گفت با شاه توران زمینکه ای شاه ترکان ماچین و چین
تو دل را بدین کار غمگین مدارکه فردا برآرم از ایشان دمار
که من چون سپه روی آرد به رویچو برخیزد آوای کوس از دو روی
دل تو ازین کار بی غم کنمهمه پشت بدخواه را بشکنم
ببرم سر رستم زال زربه پیش تو آرم سر کینه ور
نمانم به ایران زمین بار و برگبر ایشان فشانم یکی باد مرگ
سرانشان ببرم به شمشیر تیزبر آرم به ایرانیان رستخیز
به نیزه بر ایشان شبیخون کنمجهاندار بیند که من چون کنم
به گاه خزان برگ با باد تیزکجا پای دارد چو آرد ستیز(؟)
خروشیدن رود چندان بودکه دریای جوشنده پنهان بود
کنون چون برآرد سپهر آفتاببشوید جهان را به زر آب ناب،
تبیره برآید ز درگاه شاهبه اسب اندر آیند یکسر سپاه،
بپوشند گردان به آهن ستورمنم شیر و ایرانیان همچو گور
شها می خور اکنون و دل شاد دارهمه کار نابوده را باد دار
چو دی رفت و فردا نیامد به پیشمخور انده و درد نابوده بیش
چو بشنید شاه این سخن سر به سربه گنجور فرمود بار دگر
که آن تاج با طوق و با گوشوارکه از تور ماند ستمان یادگار
یکی تخت دیبای رومی به زرهمان تاج زرین و تیغ و کمر
بیاور بدین مرد جنگی سپاردرنگی مکن زود اکنون بیار
به گردان چنین کرد آن گاه رویکه ای نامداران پیکار جوی
کنون هر کسی در خور زور خویشببخشید چیزی ز اندازه بیش
ببخشید هر کس همی خواستههمه کار او گشت آراسته
چنان شد که در بزمگه کس نبودکه با او به زر دست یا رست سود
بدین گونه می خورد تا گشت مستهمان جایگه سرش بنهاد پست
چو برزو چنان کرد افراسیاببفرمود تا خواسته در شتاب
ببردند نزدیک آن مادرشغلامان گرفته به گرد اندرش
چو مادر بدان خواسته بنگریدسرشکش ز دیده به رخ بر چکید
ابا دل چنین گفت کاین خون بهاستبه چشم من این کژدم و اژدهاست
چو خواهد کسی را رسیدن زیانگواهی دهد دل بر آن هر زمان
ولیکن چو کردند و کرده ببودحذر کردن و درد خوردن چه سود
نداند کسی راز کار جهاننبیند همی دیده مان در نهان
نیاسود از اندیشه مادرش هیچبدان گونه تا روز بد پیچ پیچ