گنج

بخش ۵ - رسیدن افراسیاب به شنگان

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۱ بیت
از آن پس که برگشت از آن رزمگاهکه رستم برو کرد گیتی سیاه
که از بهر بیژن به توران زمینچه آمد به روی سپهدار چین
بدان راه بی ره سر اندر کشیدگریزان ز رستم به شنگان رسید
خود و نامداران پرخاشخرپر از درد جان و پر از کین جگر
رسیدند نزدیکی آن حصارکه بد پهلوان اندرو شادخوار
ز پیران و گرسیوز و شاه چینرسیدند نزدیک شنگان زمین
بدان چشمه آمد زمانی فرودهمی داد هر کس روان را درود
شه چین ز ناگه یکی بنگریدکشاورز مردی تناور بدید
ستاده بر آن دشت همچون هیونبه تن همچو کوه و به چهره چو خون
گشاده برو ساعد و یال و برزدرختیش در دست مانند گرز
قوی گردن و سینه و بر فراخبه تن چون درخت و به بازو چو شاخ
(چو افراسیابش بدان سان بدیدبه پیران ویسه یکی بنگرید)
بدان نامداران چنین گفت پسکه زین سان دلاور ندیده ست کس
مرا سال بگذشت بر چارصدازین سان ندیدم نه مردم نه دد
نه سام نریمان نه گرشاسپ گردنه چشم یلان نیز چونین شمرد
ستاده ست از آن گونه بر پهن دشتازین سان سپاهی برو برگذشت
نیامدش در دل ز ما هیچ باکچه ماییم پیشش چه یک مشت خاک
بگفت این و بادی ز دل برکشیدبه کردار دریا دلش بردمید
به رویین چنین گفت باره برانبیاور مرا او را به نزدم دوان
بدان تا بدانم که از تخم کیستچه گوید برین دشت از بهر چیست
چو بشنید رویین پیران چو شیربیامد به نزدیک مرد دلیر
بدو گفت کای مرد دهقان پژوهچه باشی بدین دشت با این گروه
شه چین و ماچین همی خواندتبدان تا از این رنج برهاندت
جهاندار افراسیاب دلیرکه روبه ستاند ز چنگال شیر
چو بشنید برزوی آواز اویچو گلبرگ بفروخت از راز اوی
به رویین چنین گفت کای بی خردنیاید تو را خنده از گفت خود
جهاندار دادار دادآور استکه روزی ده بندگان یکسر است
چه گویی کنون کیست پور پشنگچرا آمد ایدر بدین راه تنگ
نیایم به گفتار تو پیش اویکه دانم ز هر بد کمابیش اوی
چو بشنید رویین بدو گفت بسنگوید سخن را بدین گونه کس
نبیره فریدون دلارای کینسر سروران شاه توران زمین
ز دیان مگر روی بر تافتیو یا بر ره دیو بشتافتی
ز فرمان شاهان نتابند سریکی داشت با حکم پیروزگر
ز دانا شنیدم به هر روزگارکه فرمان شاهان مدارید خوار
چو رویین چنین گفت برزوی برزبدو گفت کای مرد بی آب و ارز
هر آن شاه کو دادگستر بودبه هر دو جهان شاه و مهتر بود
نه این بی خرد کز خرد دور شدروانش بر دیو مزدور شد
چه دانش بود با چنین تاجورکه باشد همه سال بیدادگر
سیاوش چو از مرز ایران برفتپناه روان درگه او گرفت
پذیرفت او را به زنهار خویشکه روزی نیاردش آزار پیش
به گفتار گرسیوز شوم رویگران کرد بیهوده دل را بدوی
به دژخیم فرمود تا بی گناهسرش را ببرند چون کینه خواه
کنون تا جدا شد سر او ز تنبه توران نیابی تو با مرد زن
هر آن خون کزین کینه شد ریختهبدان گیتی او باشد آویخته
مرا یار بخت است و شاهم خدایندانم جز او شاه در دو سرای
چو رویین به تندی از او این شنیدبزد دست و تیغ از میان برکشید
بدان تا زند بر سر و یال اویز بالاش خون اندر آرد به روی
سبک برزوی شیر دل، تیز چنگبیازید بازو به سان نهنگ
بدان تا رباید مر او را ز زینبه خواری در آرد به روی زمین
بترسید رویین و از بیم جانبپیچید ازو روی و شد تازنان
کشاورز دنبال اسبش گرفتبه تندی زمانی همی داشت تفت
ز نیروی فرخنده بخت جوانتکاور به روی اندر آمد دمان
دم اسب در دست آن نامداربماند و بیفتاد از وی سوار
جهاندار از دور می دید آنبه پیران چنین گفت کای پهلوان
نه از مردم است این زآهرمن استمن ایدون گمانم که تخم من است
ازین جنگی گرد شاید چنانکه در دیده رستم آرد سنان
بدین کفت و بازو و این زور و یالبه گیتی ندانم کس این را همال
گمانم که روز نبرد این دلیرتن اژدها را در آرد به زیر
تو گویی که از دانش آگاه نیستبه چشمش همان شاه و چاکر یکی ست
بدین تندی و تیزی خویش کامسر ژنده پیل اندر آرد به دام
مگر آفریننده بخشودمانکه آسان همی راه بنمودمان