بخش ۳۰ - جنگ رستم زال زر با پیلسم سقلابی قسمت اول
وز آن پس به اسب اندر آمد چو بادز یزدانِ نیکیدِهاش کرد یاد
کمانی به بازو و گرزی بهدستهمیتاخت هر سوی چون پیل مست
کمندی به فتراک بر شصت خَمدلی پر ز کینه سری پر ز غم
سرآسیمه آمد به نزدیک شاهچو دریای جوشان، به دل کینهخواه
وز آنجا بیامد به ایران سپاهچو تندر خروشید ز ابر سیاه
به ایرانیان گفت رستم کجاستکه خواهم به میدان ازو کینه خواست
به میدان بگردیم یک با دگربه کینه ببندیم هر دو کمر
ببینیم تا بر که گردد زمانهمانا سرآید یکی را زمان
همیگفت و میگشت بر پیش صفز کینه همی بر لب آورد کف
چو دستان مر او را بدان سان بدیدسرشکش ز دیده به رخ بر چکید
بیامد به نزدیک رستم چو بادبدو گفت کای پهلو پاکزاد
همآوردت آمد، برآرای جنگکه خواهد همی رستم تیزچنگ
مرا سال نزدیک هفتصد رسیدکه چشمم چنین نامداری ندید
ندانم که فرجام این کار چیستهمی بخت رخشنده خود یارِ کیست
بترسم نباید که چرخ رواننگردد به کام دل پهلوان
وز آن پس ز دیده ببارید آبهمیکرد نفرین بر افراسیاب
چو رستم ز دستان شنید این سخندگرگونه اندیشه افکند بن
بدو گفت کاین ناله زار چیستتو را با جهاندار پیکار چیست
نبشته نگردد به سر بر دگربه از تو نداند کس ای نامور
ز دیان مگر روی بر تافتیکه از کینه با دیو بشتافتی
بمیرد هر آن کاو ز مادر بزادنماند به گیتی کسی راد و شاد
به نیک و بد چرخ خرسند باشهمیشه مرا از در پند باش
به برزو چنین گفت پس پهلوانکه ای نامور گرد روشنروان
به هر کار باید که در پیش شاهمیان بسته باشی چو من با سپاه
نتابی سر از شهریار جهانبه فرمان او بسته داری میان
مرا سال افزون شد از چارصدندیدم به گیتی یکی روز بد
کنون گر زمانه فراز آمدهستبه تو نوبت جنگ باز آمدهست
اگر کشته گردم به آوردگاهنباید که پیچی سر از حکم شاه
میان را ببند از پی کین منخود و نامداران این انجمن
بفرمود تا رخش را زین کنندسواران بروها پر از چین کنند
بپوشید تن را به ببربیانبرآورد بر زه دو زاغ کمان
کمندی ببسته به فتراک زینبه زین اندر آمد ز روی زمین
به گردن برآورد گرز گراندورویه نظاره برو بر سران
همیراند تا پیش آوردگاهبه نزدیک آن نامور کینهخواه
درفشش ببردند با او به همنبودش به دل اندرون هیچ غم
نگه کرد در وی همان پیلسمز دیده ببارید بر روی نم
به رستم چنین گفت کهای پهلوانسرافرازِ گُردان روشنروان
به هنگام کین چو برخاستیز پیکار بر دل چه آراستی؟
که من چون برآوردم از خواب سرچنین کردم اندیشه ای نامور
که یالت بدوزم به پیکان تیرکنم روز رخشنده بر زالْ قیر
به گرز گران گردنت بشکنمبه زاولستان آتش اندر زنم
چو بشنید رستم بر آشفت سختچنین گفت کای مرد شوریدهبخت
نیاید ز خرگور پیکار شیربخندد بر این گفته مرد دلیر
چرا غره گشتی به بازوی خویش؟بر این برز و بالای و نیروی خویش؟
بر آوردگه مرد چون تو هزارگر آیند پیشم نبرده سوار
به دیان که چندان نمانم بر اینکه در تک نهد رخش پی بر زمین
به کردار افسانه از جنگ منهمانا شنیدی به هر انجمن
چه کردم به مازندران روز کینکه در بند بُد شهریار زمین
چو آید کسی را زمانه به سربه پیکار با من ببندد کمر
شنیدی که کاموس جنگی چه دید؟ز خم کمندم، چو پیشم کشید؟
تو را آن زمان کشت افراسیابکه کشتی فکندی بر این روی آب
به افسونگری دیده بیشرم کردبه گفتار شیرین دو لب نرم کرد
فریبنده گشتی به گفتار اوچه دانی تو نیرنگ و کردار او
بگرید به تو دوده و کشورتنشیند به ماتم همی مادرت
فریبنده پیران دهد تاج زرکسی را که با من ببندد کمر
چو ایشان به دریای بیم اندرندبه چاره بکوشند تا بگذرند
چو غرقه به هر شاخ یازند دستکه بر موج دریا نشاید نشست
تو را همچو الکوس و دیگر سرانبمانند در زیر گرز گران
چو بینی به میدان تو کردار منهمی راست دانی تو گفتار من
چو بشنید ازو پیلسم این سخنبه پاسخ نگر تا چه افکند بن
به رستم چنین گفت کای پهلواندل کارزار و خرد را روان
بساید سپهرت گر از آهنیز گشت زمانه همی بشکنی
بگفت این و زان پس به کردار باددو زاغ کمان را به زه برنهاد
به تندی بر او تیر باران گرفتتو گفتی جهان باد و باران گرفت
چو رستم چنان دید از پیلسمکمان کیانی برآورد هم
دو ترکش ز پیکان بپرداختنددل از کینه چون آب بگداختند
سپرها به دست اندرون بیشه شددل نامداران پر اندیشه شد
دل پهلوانان شد از غم به دردبه مردی برآورد از مهر گرد
به رستم چنین گفت پس پیلسمکه گردون ز تیر تو بودی به خم
تو گفتی که پیکان من روز جنگز بیمش بسوزد به دریا نهنگ
همه خام بودهست گفتار توچو دیدم برآورد کردار تو
چه یازی به چاره به هر سوی جنگ؟چه داری به یاد از نبرد پلنگ؟
بیاور که بینند تورانیانهمان نامداران ایرانیان
تو آنی که گفتی چو من نیست کسبه مردی کنم باد را در قفس
پسنده ست گفتار و کردار خودچه داری ز نیرنگ و گفتار خود؟
برآشفت رستم به سان پلنگز کینه بیازید چون شیر چنگ
ز فتراک بگشاد پیچان کمندبرآمد خروشش به ابر بلند
دل پهلوان شد ازو پر ز خشمبدو در نگه کرد رستم به چشم
چو ترک آن چنان دید بر سان بادکمندش ز فتراک زین برگشاد
بینداخت آن تاب داده کمندبدان تا سر رستم آمده به بند
ز یکدیگران روی برگاشتندبه پروین همی نعره برداشتند
همی زور کرد این بر آن،آن بر ایننجنبید یک مرد بر پشت زین
چو زال آن چنان دید آمد فرودهمیداد نیکی دهش را درود
به پیش جهاندار بر خاک سرنهاد و ببارید خون جگر
نیایش کنان پیش دیان پاکبمالید رخ را بر آن تیره خاک
چنین گفت کای کردگار جهانشناسنده آشکار و نهان
تو دانی که رستم به پیش کیانهمی بسته دارد همیشه میان
مر او را بر این ترک پرخاشخربر این دشت گردانش پیروزگر
وزین سو به میدان دو گرد دلیرهمی زو کردند بر سان شیر
ز بس تاب و نیروی هر دو سوارکمند کیانی نبد پایدار
گسسته شد آن تاب داده کمندنیامد یکی را از آن دو گزند
دل هر دوان گشت از رزم سیربه میدان کینه درون هر دو شیر
فرو مانده بد هر دو گردان به جایندانست ایشان یکی سر ز پای
پر از خون دو دیده، پر از خاک سرز کینه گسسته دوال کمر
ز یکدیگران بازگشتند به درددل هر دو پرخون و رخ گشته زرد
ز جان سیری آمد تن هر دوانهمان سال خورده همان نوجوان
ازین پس چنین گفت رستم بدویکه ای نامور شیر پرخاش جوی
به میدان ببندیم هر دو کمربه کشتی بکوشیم یک با دگر
و گر ما نشینیم تا دیگراننمایند مردی به گرز گران
چه فرمایی اکنون چه جنگ آوریمکه تا نام مردی به چنگ آوریم
چو بشنید ازو این سخن پیلسمدلش گشت از آن کار او پر ز غم
بر آن بر همی رفت بایست اویبه میدان کینه درافکند گوی(؟)
چنین گفت با رستم ناموربه کشتی ببندیم هر دو کمر
بگفت این و از باره به زیرچو ارغنده ببر و چو درنده شیر
به یک سو کشیدند ز آوردگاهدورویه نظاره بر ایشان سپاه
جهان پهلوان رستم پاک زادجهان آفریننده را کرد یاد
به کشتی گرفتن ببستش میانسرافراز ایران و پشت کیان
همی کرد از داور پاک یادز شاه سرافراز گردون نهاد
که شاه و سپهبد مرا یاد باددل دشمنانش پر از داد باد
به دل بر نبودش ز بدخواه باکهمی گشت زال اندر آن تیره خاک
جهان پهلوان رستم نره شیرکه هرگز نگشتی ز پیکار سیر
میان کیانی به کینه ببستبر آن خاک تیره بزد هر دو دست
به بند کمر برزده پالهنگبه کشتی گرفتن نهاده دو چنگ
بپیچیده از کینه هر دو به همهم آن نامور مرد و هم پیلسم
دورویه نظاره بر آن هر دو تنبدان تا که پوشد ز خفتان کفن
سپهر از روش باز مانده ز بیمدل پیلسم گشته از غم دو نیم
جهان جوی افراسیاب دلیربیامد به آوردگه همچو شیر
درفش سیاه اژدها پیکرشبرافراخته از فراز سرش
بدان تا ببیند کز آن هر دوانزمانه که را بر سر آرد زمان
تبیره خروشان ز هر دو گروهدل نامداران ز غم شد ستوه
چو رستم جهان را بر آن گونه دیدخروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت کای ترک شوریده بختکه بر تو بگرید همی تاج و تخت
به دل در نداری همی تاب جنگچه یازی به چاره به هر سوی چنگ
به میدان به هر سوی تازی ز بیمتو گویی دلت گشت از غم دو نیم
به گرز گران و به تیر و کمانبه زاولستانت کنم میهمان
نبینی دگر مرز سقلاب و رومبزرگان و گردان آن مرز و بوم
سپهدار ترکان ز چنگال شیرهمی جست از آواز مرد دلیر
گرازان و تازان برآوردگاهجهان پهلوان رستم رزم خواه
سپهدار رستم بر آن کار زاربه گردون برآورده سر نامدار
چو دریای جوشان برآورده جوشبه گردنده گردون رسانده خروش
به یکدیگران بر بپیچیده سختبه کردار پیچان دو شاخ درخت
دو بازوی هر دو به گرد کمرچو پیچان دو خرطوم بر یکدگر
گرفته کمرگاه گردان به چنگچو شیران آشفته تیزچنگ
ز خون و ز خوی خاک آوردگاهشد آغشته تا پشت ماهی و ماه
ز نیرو چو دو طاس خون کرده چشمدل هر دو در تن پر از کین و خشم
گسسته شد از زور گردان کمرز مردی نیفتاد یک نامور
دل هر دو در بر طپیدن گرفتخوی و خون ز هر دو دویدن گرفت
فروماند بازوی گندآورانتو گفتی ندارند در تن روان
نشستند از دور هر دو خموشبه آواز شیپور بنهاده گوش
زمانی به آسودگی دم زدندز دیده به رخسار بر نم زدند
چو آسوده گشتند بار دگربه کشتی گرفتن نهادند سر
سپهدار برزو بیامد دوانبه رستم چنین گفت کای پهلوان
گران کن رکیب و سبک کن عنانبرو شادمان نزد ایرانیان
برآسای تا من ببندم میانبه کشتی گرفتن چو شیر ژیان
به برزو چنین گفت پس نامداربه هر کار یزدان مرا هست یار
بگفت این و آن گه چو شیر ژیانبیامد به میدان کینه دمان
چنین گفت با نامور پیلسمبیا که تا بگردیم دیگر به هم
وزین روی پیران بیامد دوانبه آوردگه بر چو پیل دمان
بدو گفت افراسیاب دلیرستاده ست در پیش صف همچو شیر
همی گوید ای نامور پهلوانچو باز آیی از دشت روشن روان
همه مرز ایران و توران تو راستزمانه سراسر به فرمان تو راست
چو بشنید زو پیلسم گشت شادنیایشگری را زبان بر گشاد
ز شادی ببستش کمر بر میاندر آمد به میدان کینه دمان
بر رستم آمد چو آشفته شیربدو گفت کای پهلوان دلیر
بیا تا ببینم کاین کوژپشتهمی با که گردد کینه درشت
بدو گفتم رستم که دل شاد دارهمه رنج بگذشته را باد دار
بگفت این و آمد به نزدش فرازجهان پهلوان رستم سر فراز
چو با اژدهای دمان شیر نربه کشتی بر آویخت با نامور
همی زور کرد این بر آن،آن بر ایننیامد ز مردی یکی بر زمین
که را بخت بد گشت همداستاننباشد کسش نیز هم داستان (؟)
به گیتی نگیرد کس او را به چیزبه نزد گرامی شودخوار نیز
زمانه چو آمد به تنگی فرازنگردد به مردی و نیرنگ باز
سپهدار ترکان چو برگشت بختبلرزید مانند شاخ درخت
تو گفتی که گردون دو دستش ببستدل شاه ترکان ز کینه بخست
بیازید رستم دو پایش به کینبه گردن بر آورد و زد بر زمین
نشست از بر سینه پیلسمبر آمد خروشیدن گاودم
ببستش به خم کمند اندرونببارید بد گوهر از دیده خون
بنالید (و) از درد دل ناله کردز دیده همی رخ پر از ژاله کرد
به رخش اندر آمد سپهبد دوانهمی تاخت بر دشت روشن روان
چو آمد به نزدیک دستان سامسپهدار برزوی فرخنده نام
بیامد به نزدیک رستم فراززمین را ببوسید و بردش نماز
ز دست جهان پهلوان بستدشز کینه همی بر زمین بر زدش
که پهلو و پشتش به هم در شکستسر کینه ور گشت با خاک پست
وز آنجا بیاورد او را به راهبدان تا ببیند دورویه سپاه