گنج

بخش ۳۱ - جنگ رستم زال زر با پیلسم سقلابی قسمت دوم

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۱۷۴ بیت
بر آورد برزوی شمشیر تیزتن پیلسم کرد پس ریز ریز
ز شادی زواره فرامرز و زالبه گردنده گردون بر آورد یال
همه نامداران ایرانیانببستند بر جنگ جستن میان
چنین گفت هر یک که افراسیابنمانیم تا بیند آن سوی آب
جهاندار دستان بر آن روی خاکبمالید رخ پیش دیان پاک
همی گفت کای کردگار جهانشناسنده آشکار و نهان
تو کردی مرا شاد و روشن روانتو دادی به من باز پور جوان
به گیتی نگه دارش از بد کنشمبادا که یابد ز کس سرزنش
به هر کار پشت و پناهش تو باشنگهدار اورنگ و گاهش تو باش
چو افراسیاب دلیر آن بدیدبزد دست و گرز گران بر کشید
به پیران چنین گفت جنگ آوریدهمه راه و رسم پلنگ آورید
که من با سپهدار جنگ آورمهمه نام اورا به ننگ آورم
بکوشم برین دشت با او به کینز خونش کنم سرخ روی زمین
چو بشنید پیران ببارید خونبدو گفت کای خسرو رهنمون
همان است رستم که تو دیده ایز گردن کشان نیز بشنیده ای
نه او پیر گشت و تو از سر جواننگوید چنین شاه روشن روان
اگر تو شوی کشته بر دست اوبه ماهی گراینده شد شست او
که باشد به توران همی شهریارز ترکان برآرند از آن پس دمار
تو بگذار تا من سواران برونفرستم براین دشت جویای خون
در این داوری بود کآمد دوانسواری ز توران چو باد دمان
به پیران چنین گفت کای نامورسیه شد ز لشکر جهان سر به سر
جهاندار کیخسرو آمد به کینسیه کرد از سم اسبان زمین
سپهبد ز کینه ببارید خونهمی گفت کای داور رهنمون
بر این جای ما را نگه دار باشمکن راز ما را بر این دشت فاش
ز کینه به دیده در آورد آبچنین گفت آن گه به افراسیاب
که ای شاه توران چه درمان کنیمبه نوی مگر باز پیمان کنیم
به گفتار زن سر به دادی به بادچنین نیز سر پیش لشکر مباد(؟)
ز پهلوی چپ آفریده ست زنکه دیده ست هرگز زن رای زن
چنین گفت شاه جهان کیقبادکه نفرین بد بر زن نیک باد
سپاه و سپهبد همه چند گاهبر آسوده بودند از این رزمگاه
کنون گرد کینه بر انگیختیبه دام بلا اندر آویختی
ببینی که چون جنگ گردد درشتنمایی به ایرانیان باز پشت
چو کیخسرو آمد بدین رزمگاهبرآرند ایرانیان سر به ماه
چو بشنید افراسیاب این سخنبجوشید از خشم مرد کهن
به پیران چنین گفت کای خیره سرپناهم به دیان پیروزگر
نبیره ی فریدون و پور وشنگبه دریا ز بیمم غریوان نهنگ
به دیان دادار و چرخ بلندبه رخشنده خورشید و گرز کمند
که با خسرو اندر نبرد آن کنمکه چشمش ز اندوه گریان کنم
نمانم که یک تن ز ایرانیانبه آورد بندد کمر بر میان
شوم پیش خسرو به آوردگاهکنم روز رخشنده بر وی سیاه
مر آن مر دری کاویانی درفشبکوبم کنم روز اورا بنفش
به خنجر ببرم سرش را ز تنبه ترکان نمایم سرش بی بدن
ببرم سر زال و برزو به همزنم آتش اندر دل روستم
نمانم به زاول همی بوم و برچه داند کسی خواست پیروزگر
تو لشکر بر آرای و بر ساز جنگچنان چون بود ساز جنگی پلنگ
جهاندار افراسیاب دلیرستاده به هامون چو ارغنده شیر
وزین روی کیخسرو آمد پدیدجهاندار دستان بر او کشید
سر افراز برزو و رستم به همبزرگان زاول همه بیش و کم
ستایش کنان پیش خسرو زمینببوسید هر یک بر آن دشت کین
بپرسید خسرو ز آزادگانز طوس و ز گودرز و کشوادگان
بدو گفت رستم دو دیده پر آبچه دانی تو نیرنگ افراسیاب
یکی دام چاره بگسترد اویفتاد اندر آن هرکه بد نام جوی
همه کرده سوسن و پیلسمفرو خواند بر شاه از بیش و کم
به رستم چنین گفت کای پهلوانچو از خوردنی شان نیامد زیان
بکوشید و یک باره جنگ آوریدمگر زنده شان باز چنگ آورید
بفرمود تا لشکر آراستندمر آن رزم را بزم پنداشتند
همان زنده پیلان به پیش سپاهبپوشید از گرد خورشید و ماه
ز گردان ایران سپه سی هزارهمه نامداران خنجر گزار
پیاده سپردار در پیش صفبه سان هیون بر لب آورده کف
جهاندار کیخسرو از پشت پیلزمین کرده مانند دریای نیل
برافراشته کاویانی درفشجهانی شده سرخ و زرد و بنفش
جهانجوی برزوی بر میمنهفریبرز کاوس رویین تنه،
این میسره رفت آن نامدارابا چند گردان دل هوشیار
جهاندار دستان به قلب اندرونبه کینه شده هر یکی رهنمون
چو افراسیاب آن دلیران بدیدکه خسرو بدان گونه لشکر کشید
به پیران چنین گفت کای پهلوانمباش اندرین کار خسته روان
بیارای بر دشت ایران، سپاهکه من رفت خواهم به آوردگاه
به شیده چنین گفت زان پس به دردکه ای نامور پور آزاد مرد
بر آیین بدار این درفش سیاهچنان چون همی داشتم من سپاه
بگفت آن و آن گاه برگستوانبرافکند بر اسب شیر ژیان
یکی جوشن خسروانی ببستخروشنده بر جای چون پیل مست
به کینه ببسته میان شهریاربدان تا بر آرد ز خسرو دمار
بیامد خروشید در پیش صفهمی بر لب آورده از کینه کف
درفشش ببردند با او به همهمی تاخت مانند شیر دژم
خروشید بر دشت کای شهریارنترسی ز دیان پروردگار
کزین سان به نزد من آری سپاهنبوده ست کس با نیا کینه خواه
بیا تا من و تو به آوردگاهبکوشیم با یکدگر بی سپاه
ببینم تا برکه گردد سپهرهمی بر که دارد برین دشت مهر
تو نشنیدی آن داستان شگفتبه دست کسان مار شاید گرفت
اگر تو شوی کشته بر دست منبه ماهی گراینده شد شست من
بر آساید ایران و توران ز کینشود ایمن از کشته روی زمین
و گر من شوم کشته بر دشت جنگتو مگشای از آن پس به کینه دو چنگ
همان مرز ایران و توران تو راستنباشد جز آنکت همی رای خواست
چو کیخسرو آواز او را شنیدستاده مر او را بدان دشت دید
به درد دل از دیده بارید خونهمی گفت کای داور رهنمون
تو دانی که این مرد پیکار جویکه با من کند جنگ را آرزوی
به بیداد کوشد همیشه به کینز نفرین نیندیشد و آفرین
به کین پدر دل پر از کیمیابه میدان چو آیم به پیش نیا
شکست اندر آیین و کین آورمچو من با نیا کینه پیش آورم
بنالند گردان ایران همهچو گرگ اندر آید میان رمه
بگفت این و از پیل آمد به زیربدان تا شود سوی پیکار شیر
چو ایرانیان آن بدیدند از ویکه خسرو همی کرد جنگ آرزوی
خروشان همه پیش او آمدندز کینه همی دست بر سر زدند
چو دستان و چون قارن رزم زنچو برزو و چون رستم پیلتن
جهان جوی چون زنگنه شاورانچو رهام و فرهاد کشوادگان
همی گفت هر کس که این نیست رویکه خسرو شود نزد او جنگ جوی
ز ما کی پسندد جهان آفرینکه چندین سواران و مردان کین
بمانیم بر دشت کینه به جایبه پیکار،خسرو نهند پیش پای
چو گویند نام آوران زین سپسندارند گردان ایران به کس
که چندین سواران و نام آورانسرافراز شیران و گند آوران
ستادند از دور و خسرو به جنگندارند از مردی خویش ننگ
چنین گفت رستم که ای شهریاربه دیان و دادار پروردگار
روان سیاوخش غمگین مکندر این کینه ابرو پر از چین مکن
مرنجان تنت را به پیکار و جنگسر نامداران میاور به ننگ
بمان تا که برزوی بیرون شودبدین رزم با او به هامون شود
که از جنگ افراسیاب دلیرگریزان شود روز پیکار شیر
نباشد به میدان چو افراسیاببه مردی نتابد بر او آفتاب
اگر تاب گرزش بر آید به کوهشود کوه خارا ز خشمش ستوه
دمش هست مانند باد سمومکند سنگ خارا به مردی چو موم
نمانیم ای شه که بیرون شویبرین دشت با او به هامون شوی
تو بر تخت زرین بر آن پشت پیلنشین تا کنم دشت چون رود نیل
کنم روز رخشان بر او بر سیاهنمانم بر این دشت شاه و سپاه
چو بشنید خسرو ز درد پدرببارید از دیده خون جگر
به رستم چنین گفت کای پهلوانمباش اندرین کار خسته روان
نبیره فریدون و پور پشنگستاده ست بر دشت هامون به جنگ
مرا خواست برزوی بیرون شود؟به ویژه روانم پر از خون شود
اگر چند ایرانیان جنگ منبه میدان ندیدند آهنگ من
به میدان من گر بود نره شیرنتابد به یک زخم مرد دلیر
ز پشت سیاوخش نامی منمبلند آسمان بر زمین برزنم
نمایم به گردان ایران هنرچو بندم بر آوردگه بر کمر
که را دادگر کرد پیروز گرنتابد به تندی بر او ماه و خور
مرا نزد او رفت باید به جنگبه پیکار او همچو شیر و پلنگ
شما را بدان دشت باید شدنهمی رای با مرد دانا زدن
چو بشنید دستان ببارید خونبدان رای با او نبد رهنمون
به خسرو چنین گفت کاین نیست دادکه چندین بزرگان خسرو نژاد
به میدان کینه ببسته کمربه خورشید رخشان بر آورده سر
بباشند بر جای و شه جنگ جویندیدند گردان بر این هیچ روی
روان سیاوخش گردد دژمنیاید ز گردان بدین رای دم
چرا داد باید به من نیمروزبه میدان چو خسرو شود کینه توز
چه عذر آورم پیش سام سوارچو در جنگ بندد کمر شهریار
به دیان دادار و چرخ بلندبه جان و سر شاه و گرز و کمند
به خاک سیاوخش به توران زمینبه خورشید رخشنده و دشت کین
که بخشی به من جنگ پور پشنگببینی به پیری مرا روز جنگ
زمانی ببینی بر این دشت کینچه رزم آورد بنده بر پشت زین
وز آن پس بمالید بر خاک رویبه پیش جهاندار پیکار جوی
چنین گفت خسرو به دستان سامکه ای نامور مرد فرخنده نام
به مردی کس از چنگ گردون نرستنداند به از گرد خسرو پرست
به اندیشه و هوش و رای و خردبه پرهیز یاریم رستن ز بد
نگوید چنین مردم پاک دینبدان تا پس از وی کنند آفرین
چو شد بیخ پژمرده و برگ خشکچه سود ار به شاخش ببندند مشک
مرا گر سر آمد همی روزگارنمانم به تدبیر آموزگار
به توران سیاوخش رد کشته شدزمانه به خون وی آغشته شد
به دست دمور و گروی زرهنه بر سرش خود و نه برتن زره
تو دانی که من چونم از درد اوینهاده ز کینه به رخ بر دو جوی
نداند کس از تو به این راز رابر این ره نباید زدن ساز را
نخواهم که پیچی دل من ز تابز کین ار بود صد چو افراسیاب
مرا همچنو مرد باید هزاربه میدان کینه گه کارزار
به کین پدر خون او بر زمینبه جز من نریزد کسی روز کین
مرا اوفتاده ست با او نبردشما را چرا گشت رخساره زرد
نه قارن سخن گفت دیگر نه زالنه رستم نه گردان با برز و یال
همی گفت هر کس که خسرو مگرچو کاوس گشته ست آسیمه سر
ز تخم وی است این نباشد شگفتازین کار اندازه باید گرفت
چو دانست خسرو که ایرانیاننیارند دیگر گشادن زبان
بفرمود تا زنگه شاورانسر نامداران و گند آوران
که بهزاد شبرنگ آرد برشبه آهن بپوشیده پای و سرش
نهاده بر او زین ز چرم پلنگرکاب دراز و جناح خدنگ
جهان جوی کیخسرو پاک دینبه زین اندر آمد ز روی زمین
چنان چون بود ساز شاهان جنگهمی تاخت تا پیش جنگی پلنگ
کمندی به فتراک بر بسته شاهنظاره بر او بر دورویه سپاه
پر از تیر ترکش به زه بر کمانبه دلش اندرون کینه بد گمان
فراز سرش کاویانی درفشجهانی ازو سرخ و زرد و بنفش
تو گفتی سیاوخش رد زنده شدجهان پیش شمشیر او بنده شد
نگاری ست گفتی بر ایوان به زرز خوبی و دیدار و بالا و فر
جهان پهلوان رستم نامدارنگه کرد در نامور شهریار
چنین گفت با زال سام سوارسیاوخش باز آمده ست از شکار
دلش گشت پر از درد از افراسیابز دیده همی ریخت بر روی آب
خروشان و گریان بیامد دواندر آویخت با شهریار جهان
دلش گشت از مهر او پر زجوشتو گفتی کزو رفت آرام و هوش
به سر بر پراکند از درد خاکهمی گفت شاها به دیان پاک
به جان و سر شاه و آیین و کیشکز ایدر نیاری همی پای پیش
همانا چو یاد آوری کار مننتابی سرت را ز گفتار من
من استاده بر دشت و تو جنگ جوی؟نباشد مرا نزد دادار روی
به دادار گیتی که تا زنده امبه فرمان و رایت سرافکنده ام
نباشم بدین کار همداستاناگر شاه خواند بر این داستان