گنج

بخش ۲۹ - گفتار در رزم برزو و دستان و رسیدن افراسیاب با لشکر در آن رزمگاه قسمت دوم

چو بشنید زو پیلسم این سخنبپیچید از درد مرد کهن
نه بر کام ما بود امروز کارندانم چه دارد به دل روزگار
بگفت این و برگاشت از وی عنانبیامد دمان نزد تورانیان
چو آمد به نزدیک افراسیابورا دید از دور دیده پرآب
چنین گفت کای شاه سقلاب و چینچرا داری از درد ابرو به چین
من امروز با رستم نامورز کینه به مردی ببستم کمر
به پیکار و شمشیر و گُرز گرانفروماند بازوی گندآوران
کنون چون شب تیره آمد پدیدبه چاره سپهبد به لشکر کشید
چو از کوه سر برزند آفتابمن از بخت توران شه افراسیاب
کنم روز روشن برو بر سیاهبرآید ز ایرانیان کام شاه
بدو گفت شاه ای جهان جوی مردنبینی که گردون گردان چه کرد
دو گرد دلاور بیامد به کینبدین لشکر گشن و شیران چین
همه لشکر ترک بر هم زدنددرفش و همان پیل من بستدند
به خاک اندرون پست شد زان سرمبه ننگ اندر آلوده شد گوهرم
همان ترگ هومان و زرین سپرببردند گردان پیروز گر
چو بشنید ازو پیلسم این سخنبرو تازه شد بیم و درد کهن
چنین گفت با او دلاور نهنگندارند گردان مگر رای جنگ
ز توران به ایران به جنگ آمدندبه کین دلاور نهنگ آمدند
ببندید بر کینه جستن میانمترسید از چاره بدگمان
که من چون برآرد سپهر آفتاببه بخت جهاندار افراسیاب
کنم روی هامون چو دریا ز خونبه کشتی گذارم که بیستون
سپهدار ترکان دلش گشت شادبرآورد از دل یکی سرد باد
بفرمود زان پس به سالارخوانکه پیش آور آزادگان را بخوان
طلایه بفرمود تا شد برونسپهدارشان شیده رهنمون
وزان روی رستم بیامد دمانبه نزدیک برزوی و دستان زکان
چو آمد سپهبد به خیمه فرازسپهدار برزوی بردش نماز
درفش سپهدار و آن پیل و تختبیاورد نزدیک آن نیک بخت
نگه کن بدین ترگ و زرین سپربدین پیل جنگی و این تخت زر
همه داستان ها بدو باز گفتنگه کرد رستم چو گل برشکفت
به دستان چنین گفت کای نامداربه یزدان دادار و پروردگار
که تا من ببستم به مردی میانندیدم برین گونه شیر ژیان
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگندیدم که آید بدین سان به جنگ
دل شیر دارد کمین پلنگنباشد همی سیر از کین و جنگ
گرفتم کمرگاه گرد دلیربر آن سان که نخجیر بر دشت شیر
ز نیروی من شد گسسته کمرنجنبید بر زین گو نامور
ز جنگش به سیری رسیدم ز جانندانم که چون گشت خواهد زمان
به برزو چنین گفت پس پهلوانکز ایدر برو شاد و روشن روان
ز لشکر گزین کن سواری دویستمزن دم، به ره بر زمانی مایست
برون کن همی پای ایرانیانز بند سپهدار تورانیان
چو رستم چنین گفت برزوی شیرببستش میان نامدار دلیر
برون کرد لشکر بیامد دمانخروشان و جوشان چو باد دمان(؟)
به ره بر طلایه مر او را بدیدبزد دست و گُرز گران برکشید
بیامد خروشان به نزدیک اویبدو گفت کای نامور کینه جوی
خروشان چه پویی برین تیره شببه نعره همی برگشاده دو لب
از ایدر کجا رفت خواهی بگویچنین گفت برزوی پرخاش جوی
ندانی همانا که من کیستمبرین جایگه از پی چیستم
منم مایه جنگ برزوی شیرنبیره جهان بخش گرد دلیر
ز کام نهنگان نترسم در آبنه بر دشت از تیغ افراسیاب
گرازان بدانم درین تیره شببه شادی گشاده به ره بر دو لب
کز ایرانیان بند بیرون کنمز خون تو این خاک گلگون کنم
چو بشنید شیده برآشفت سختکه از ما به یک بار برگشت بخت
همی خاک یابی برین روی دشتبرین سان ز ما بخت وارونه گشت
که هر چت بباید به ترکان کنیهمه دوده ها را به هم بر زنی
به دیان که بر پای دارد سپهربه تابنده برجیس و ناهید و مهر
که ترکان به دل برندارند جنگکزین سان برفتی تو بر دشت جنگ
نماندی که ایشان شدندی رهاوگر نیستی تو به جز اژدها
مرا از شمار دگر کس مگیربگفت این و برداشت یک چوبه تیر
بزد بر بر باره پهلوانتو گفتی نبودش به تن در روان
بیفتاد ازو برزوی پیلتنگشادند بازو بر او انجمن
پیاده همی پهلوان دلیرسپر بر سر آورد مانند شیر
به هر جایگه بر همی کرد جنگیکی گُرزه گاو پیکر به چنگ
ز دشمن همی جست چون شیر راهبر آن سان که رستم به آوردگاه
بیامد یکی زان دلیران دوانبه نزدیک آن نامور پهلوان
به دستان بگفت آنکه بروز ز اسبدرافتاد وز تیر شیده بخست
سپهد چو دریا ز کین بر دمیدخروشی چو شیر ژیان برکشید
فرامرز را گفت کای نامدارچه داری سپه را برآرای کار
چو آگاه شد رستم ناموربجوشید بر جای پیروزگر
که برزو ندارد به سر هیچ هوشنگفتم مر او را به ره بر خموش
به دستان چنین گفت کای پهلواناز ایدر برو شاد و روشن روان
به جوشن بپوشان تن نامورمگر کز تو گردد رها تیز سر
ز شمشیرزن لشکری برگزینهمه از در جنگ و مردان کین
نباید که او را به چنگ آورندبرآورده نامش به ننگ آورند
به پیکار با او کنون یار باشتنت را ز دشمن نگهدار باش
بیامد فرامرز و زال و سپاهبه نزدیک آن نامور کینه خواه
بر آن بود دستان که او کشته شدهمان خاک با خونش آغشته شد
همه گفت زار ای دلیر و جوانکه چون تو نیارد سپهر روان
چو دیدش پیاده بر آن دشت جنگخروشان و جوشان چو شیر و پلنگ
به هر سو همی رفت چون باد تیزهمی جست با جنگ جویان ستیز
به پیکان و شمشیر و گُرز گرانزمین کرده دریا کران تا کران
ز ترکان بر آن دشت گردی نماندکه منشور شمشیر او را نخواند
به سیری رسیده ز جان سر به سرچنین گفت پس شیده نامور
که چونین دلاور ز ایرانیاننبندد به مردی کمر بر میان
اگر این دلاور سوار آمدیکه ما را بدین دشت کار آمدی
به میدان کینه گه کارزارچو رستم ورا بنده زیبد هزار
ندانم که فرجام این چون بودز خون که این خاک گلگون بود
بدو گفت دستان سام سوارکه ای پیل جنگی و شیر شکار
برآسای از جنگ و هشیار باشهمه ساله با بخت بیدار باش
بگیر این چمان باره ره نوردبرآور به پشتش ز بدخواه گرد
پیاده نجویند گردان نبردندانم از آیین مردان مرد
یکی بهره داند ز بی مایگیدگر بهره داند ز دیوانگی
به دیان دادار و روز سپیدکه ببریده بودم ز جانت امید
چو برزو سپه دید کآمد برشز شادی به پروین برآمد سرش
زهامون برآمد به بالای زینبرانگیخت باره دگر ره به کین
به دستان چنین گفت جنگ آوریدهمه نام دشمن به ننگ آورید
فرامرز و برزو و دستان سامکشیدند شمشیر کین از نیام
همی جنگ کردند تا گشت روزپدید آمد از چرخ گیتی فروز
سیاهی شب چون به پایان رسیدسپیده دم از کوه سر برکشید
سپاه شب تیره بر بست رختچو خورشید برشد به پیروزه تخت
دو لشکر بماندند از کارزاریکی را نبد اسب و بازو به کار
تبیره برآمد زهر دو سپاهشد ازگرد خورشید رخشان سیاه
به میدان کینه دو دیده پر آببیامد سپهدار افراسیاب
فرامرز و دستان و برزوی دیدکه چون شیر هریک همی بردمید
به برزو نگه کرد و اندیشه کردخرد را بدان جایگه پیشه کرد
به دل گفت کاین از من آمد نخستکه تخم بدی کشتم اکنون برست
وگرنه که دانست کاین خود کجاستدر آن بوم شنگان ز بهر چه راست
چه گویم ز کردار چرخ بلندکزو نیست بر جان من(جز) گزند
به شیده چنین گفت کای نام جویچو روز آمد از جنگ برتاب روی
میانجی بیامد یکی پیش صفبه خوبی همی سود کف را به کف
به بروز چنین گفت دستان سامکه ای نامور مرد فرخنده نام
برآسای از جنگ و از کارزارببینیم تا چون شود روزگار
نگردد کس از ما به گرد حصارنه زان نامداران توران دیار
بکوشیم در جنگ امروز بازبدان تا که را دست گردد دراز
برآن بر نهادند هر دو سخنکه دستان نام آور افگند بن
وزان پس برانگیخت برزوی اسبهمی رفت بر سان آذرگشسب
فرامرز را گفت ایدر بماننگه کن بدین گردش آسمان
که تا من زمانی همی دم زنمز مستی دو دیده به هم بر زنم
مر این خستگی ها ببندم یکیبرآساید از دردها اندکی
وز آنجا بیامد چو باد دمانبه نزدیک رستم خلیده روان
وز آن سوی لهاک و فرشیدوردبماندند بر دشت جنگ و نبرد
وزین سوی دستان سپه برکشیدشد از سم اسبان زمین ناپدید
همه میمنه میسره راست کردبدان تا برآرد ز بد خواه گرد
چو افراسیاب دلیر آن بدیدکه دستان بر آن گونه لشکر کشید
به پیران ویسه چنین گفت شاهبیارای بر دشت کینه سپاه
نبینی که دستان برآراست جنگبه خون دلیران همی شست چنگ
سپهدار پیران هم اندر زمانبرآراست لشکر چو باد دمان
خروشی برآمد ز هر دو سپاهبرافراشت آن اژدهای سیاه
ببستند بر جنگ جستن میاندلیران و گردان چو شیر ژیان
چو افراسیاب دلیر آن بدیدبه پیران ویسه یکی بنگرید
کجا شد سرافراز یل پیلسمیکی نشنود ناله گاودم
اگر نیستش او ز مستی گراننترسد ز بیغاره سروران
چو بشنید پیران بیامد دوانشنیده همه بازگفتش روان
سپهبد برآشفت با شهریاربه ابرو درآورد چین نامدار
به پیران چنین گفت کاین خشم چیستهمانا ندانی که آن مرد کیست
اگر مرد آن است که من دیده امامید از تن خویش ببریده ام
به پیکار رستم مرا تاب نیستشما را به دیده درون آب نیست
همه نام جویید و جنگ آوریدزمانی به پیشش درنگ آورید