بخش ۲۸ - گفتار در رزم برزو و دستان و رسیدن افراسیاب با لشکر در آن رزمگاه قسمت اول
چو از روز یک نیمه بگذشت راستز سوی بیابان یکی گرد خاست
که گیتی از آن گرد تاریک شدشب تیره با روز نزدیک شد
نگه کرد دستان بدان تیره گرد(دل پهلوان شد از آن پر ز درد )
( بیامد بر رستم پهلوانچنین گفت کای گرد روشن روان )
( از آن راه توران یکی گرد خاستکه روی زمین گشت با چرخ راست)
(ندانم که از چیست آن تیره گرد )که شد روز رخشان چو شب لاجورد
دل من از آن گرد پر بیم شدتو گویی که از غم به دو نیم شد
بترسم که آن جادوی بدگماندگر باره آمد به ایران دمان
برافکند کشتی بر آن روی آببیامد برین مرز افراسیاب
بر آن برز بالا نگه کرد و گفتکه برزو مگر گشت با خاک جفت
یکی اسب بینم بر آن پهن دشتسوارش تو گویی مگر خاک گشت
وز آن پس برانگیخت باره ز جایهمی تاخت از پیش پرده سرای
فرامرز را گفت برزوی شیراگر چند شد نامدار دلیر
نداند همی ساز و آیین جنگنه پرخاش شیر و کمین پلنگ
تو گویی که این دشت شنگان زمی ستکه بیمش ز نیرنگ بدخواه نیست
به مردی نباید شدن در گمانکه داند همی گردش آسمان
که باشدکه بردشت روباه پیربه چاره به دام آورد شیر گیر
کنون گرد با خامه نزدیک شدجهان پیش برزوی تاریک شد
بگیرندش اکنون به سان زنانبه توران برندش به سر بر زنان
چو دریای جوشان و غران چو شیربیامد به نزدیک برزو دلیر
زهامون بر آن تند بالا کشیددرفش سپهدار توران بدید
همی تاخت ازکین ز توران زمینسیه کرده از سم اسبان زمین
درفش سیاه اژدها پیکرشیکی باز زرین فراز سرش
سواران جنگی به زیرش هزاربه آهن درون غرقه اسب و سوار
ز تابیدن گونه گونه درفشهوا گشت زرد و کبود و بنفش
چو دریای جوشان سراسر زمینکه باشد همه موج او آهنین
چو دستان جهان را بر آن گونه دیدخروشی چو شیر ژیان بر کشید
بر برزو آمد پر از درد و کینورا دید خفته به روی زمین
ز کینه چو دو چشمه خون کرده چشمبرو بر یکی بانگ برزد ز خشم
بر آورد برزوی از خواب سرهمی دید تازان برش زال زر
بدو گفت دستان که ای بی خردز شیران کینه نه این درخورد
نبینی که چون گشت روی زمینچو دریای جوشان شد از مرد کین
تو را پهلوانی نه اندر خور استکه پیش و پس تو همه لشکر است
سپهدار توران به نزدت رسیدچو بشنید برزو زکین بر دمید
بر آن دشت چون کرد هر سو نگاهجهان دید چون روی زنگی سیاه
زمین گشته از سم اسبان ستوهتو گفتی روان بود در دشت کوه
ز هامون بر آمد به بالای زینبر آورد گرز گران را ز کین
به دستان چنین گفت کای ناموربه بخت جهاندار پیروزگر
بر آرم ز توران و لشکر دمارنجویند ز ایران دگر کارزار
سپه دید کآمد دمادم برشگرفتند گردان به گرد اندرش
درفش سپهدار توران بدیدکه نزدیک آن نامداران رسید
درفش سیه پیکرش اژدهاکه گفتی بخواهد کشیدن هوا
یکی پیل و تختی برو بر به زرز گوهر ببسته به گردش کمر
پسش پیل (و) برگستواندار پیشنگه کرد هر جای بر کم و بیش
جهان جوی افراسیاب دلیربه پیش سپه در به کردار شیر
بر آن جای برزو و دستان بدیددلش گفتی از تن بخواهد برید
سپهدار هومان بیامد چو بادبه نزدیک برزو زبان بر گشاد
ورا دید با زال بر پشت زینبه ابرو درافکنده از کینه چین
به برزو چنین گفت کای نامورچنین است آیین پرخاشخر
ز توران چرا روی برگاشتیچنان جایگه خوار بگذاشتی
چه جویی ازین دشت بی تخم و برنیایی به نزدیک پیروزگر
ز ترکان که را بود آن جایگاهکه مر پهلوان را به نزدیک شاه
به نزدیک گردان چو نام آوریازین بدکنش پور سام آوری
ندانی که او نیست از پشت سامز بی بچگی آورید از کنام
پذیرفتش اورا ز بی بچگیز پیری و نادانی و غرچگی
بگردان عنان را به نزدیک شاهکه آراست از بهر تو تاج و گاه
چو بشنید برزو ز هامون چنینز کینه بجوشید بر پشت زین
بزد دست و برداشت گرز گرانبرآورد چون پتک آهنگران
ز بالا در آمد چو پیلی ز کوهدوان تا به دیدار توران گروه
چو شیری که بیند یکی دشت گورچگونه بر آرد زهر سوی شور
جهاندار دستان و برزوی شیردو گرد دلاور، دو مرد دلیر
ز بس کشته شد روی هامون چو کوهز پیکار ایشان جهان شد ستوه
چو هومان چنان دید برگاشت اسبهمی رفت بر سان آذرگشسب
دلی پر زکینه دو دیده پر آببیامد به نزدیک افراسیاب
بگفتش همه یک به یک پیش اویکه ما را چه آمد ز برزو به روی
چو بشنید افراسیاب این سخنبرو تازه شد باز درد کهن
به لشکر چنین گفت جنگ آوریدمگر کاین جوان را به چنگ آورید
بر آمد ز ترکان سراسر خروشتو گفتی که دریا بر آمد به جوش
بیامد خود و ویژگان سپاهپس پشت او بر درفش سیاه
همه دشت ماننده پشته دیدز بس مرد کآن جایگه کشته دید
سپهدار برزوی و دستان به همتو گفتی ندارند به دل هیچ غم
به تورانیان گفت افراسیابکه (این) دشت رزم است یا جای خواب
هر آن کس که آرد مر او را برمببخشم دو بهره بدو کشورم
چو جنگاوران زو شنیدند اینبجوشید هر یک به کینه به زین
گرفتند یک سر به گرد اندرشنیارست رفتن کسی در برش
همی راه بر هر دوان بسته شدز پیکان تن هر دوان خسته شد
چو افراسیاب آن چنان دید گفتکه آن هر دو تن گشت با خاک جفت
به شادی بر انگیخت از جای اسببیامد به کردار آذرگشسب
چو نزدیک برزوی و دستان رسیدشد از درد رخسار او شنبلید
به ترکان چنین گفت اگر این دو تنشوند زنده نزدیک آن انجمن
ازین بتر اندر جهان ننگ نیستهمانا شما را دل جنگ نیست
سپهدار برزو مر او را بدیدکز آن سان به نزدیک دستان کشید
بزد دست و برداشت گرز گرانبه دستان چنین گفت کای پهلوان
بدین رزم خسته مکن خویشتننگه کن بدین جای آهنگ من
بگفت این و باره به کردار بادبرانگیخت و لب را به نفرین گشاد
چو زال آن چنان دید از آن نره شیرپس او همی تاخت گرد دلیر
چو آمد به نزدیک افراسیابخروشان و جوشان چو دریای آب
سبک تیغ تیز از میان برکشیدتو گفتی که گردون بخواهد کشید
درفش جهاندار پور پشنگبه یک زخم دو نیمه کردش نهنگ
ز ترکان همی پیل بستاد و تختبیامد بر زال پیروز بخت
سپهدار هومان ز کینه چو شیربیامد پس نامدار دلیر
که گیرد درفش سپهدار بازهمان پیل با تخت از آن سرفراز
برآشفت برزو از آن کینه وربه دستان چنین گفت کای پرهنر
تو این ها از ایدر ببر شادمانبه نزد فرامرز و ایرانیان
درفش سپهدار و پیل سفیدبیاورد تازان دلی پر امید
فرامرز چون دید او را ز دوربرانگیخت باره سرافراز پور
بیامد به نزدیک دستان سامبدو گفت دستان بجنبان لگام
بیامد فرامرز چون باد تیزسری پر ز کینه دلی پر ستیز
ورا دید تازان چو شیر شکاربه گردش درون تیغ زن صد هزار
بزد دست و گرز گران برکشیدخروشی چو شیر ژیان برکشید
بیامد به نزدیک برزو چو بادبه برزوی شیراوزن آواز داد
که ای نامور گرد پیروز بختتویی شاخ آن پهلوانی درخت
که گردون ندارد چو دستان به یادزمانه چو اویی ز مادر نزاد
نباید که این ترک ویسه نژادکه نام پدر را ندارد به یاد
ازین دشت پیکار بیرون شودمگر یال او غرقه در خون شود
چو بشنید هومان به کردار شیربیامد بر نامدار دلیر
یکی نیزه زد برزوی ناموربر اسب سپهدار پرخاشخر
به نیزه سپر برد از دست اوبه ماهی گراینده شد شست او
گسسته شد از دست هومان رکیبدرآمد سر نامور در نشیب
بیفتاد ترگش همان گه ز سربرو کرد برزو به تندی گذر
فرامرز ترگ ورا از زمینبه نیزه برآورد بر دشت کین
به برزو چنین گفت بشتاب هینبگردان عنان را به ایران زمین
به رستم نماییم ترگ و سپردرفش جهاندار و آن تخت زر
برفتند شادان به کردار آبهمه یافته کام از افراسیاب
به کینه پس پشت آن هر دو تنبیامد یکی نامور انجمن
سرافراز پیران و افراسیابجهان کرده مانند دریای آب
چو هومان و لهاک و فرشیدوردچو رویین پیران سوار نبرد
چو گر سیوز و شیده ی نره شیرسرافراز فغفور گرد دلیر
سپاهی از آن سان بیامد به کینسیه کرده از نعل اسبان زمین
همی پیشرو بود بهرام گردسوار سرافراز با دست برد
چو از دور رستم سپه را بدیدسوی پیلسم آنگهی بنگرید
بدو گفت کای گرد لشکر شکننخیزد چو تو گرد از آن انجمن
فروماند اسب تکاور ز کارز نیروی پرخاش جنگی سوار
همان بازو و دست گندآورانچو خم کمان گشته گرز گران
زبان ها شد از تشنگی چاک چاکهمه کامها شد پر از گرد و خاک
دگر آنکه شب نیز نزدیک شدهمی روز رخشنده تاریک شد
سپهدار لشکر برین سو کشیدچو دریای جوشان زمین بردمید
ندارد سپهبد همی رای و هوشز هر باد آید چو دریا به جوش
همان نامداران ایرانیانبه نیرنگ بسته به بند گران
ندانم که فرجام این چون بودز خون که این دشت گلگون بود