گنج

بخش ۱۳ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت دوم

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۶۷ بیت
چنین گفت برزوی آن گه بدویکه ای نامور دلبر خوب روی
چگونه ست آن زن به دیدار و مویچه می جوید امشب در ایوان اوی
چو رامشگر آن درد برزوی دیدبه چربی پس آن گه سخن گسترید
بدو گفت کای شاه آزادگانچنین گفت بهرام بازارگان
که بازارگان است این شهره زنبه بازارگانی سر انجمن
نکو روی و آزاده و تیز هوشورا نام شهروی گوهر فروش
به بالا بلند است و زیبا به رویندیدم به گیتی چنین روی و موی
چنین گفت شویم به آمل بمردمرا و پسر را به زاری سپرد
ندانم که شهرو نژاد از کجاستهمی آمدن سوی ایران چراست
چو بشنید برزو بلرزید سختبپژمرد مانند برگ درخت
سپهبد ز دیده ببارید آبهمی ریخت بر خاک در خوشاب
ز اندیشه آن مرد، خسته روانبدو گفت رامشگر ای پهلوان
چه بودت که گشتی ازین سان دژمز دیدار من گشت شادیت کم
چه بودت کزین سان فرورفته ایبپژمرده روی و به دل تفته ای
چه آمد نهیبت ز انگشتریبه من شاید ار گویی این داوری
گلی بودی از ناز و شادی به بارچه بودت که گشتی چنین سوگوار
نگویی که این ناله زار چیستتو را در دل این درد از بهر کیست
بدو گفت برزو که ای شهره زنسر بانوان، مهتر انجمن
بترسم که چون بازگویم سخنبد آید به روی تو ای نیک زن
زنان خود ندوزند لب را به بندبگویند و از کس ندارند پند
نشاید همی راز گفتن به زننباشد به گیتی زن رای زن
به پیش زنان راز هرگز مگویچو گویی همی بازیابی به کوی
کنون گر وفا را تو پیمان کنیمر این خسته دل را تو درمان کنی
به سوگند و پیمان ببندی تو دستبر آن سان که آن را نشاید شکست
(که با کس نگویی تو این راز منبدین کار باشی تو دمساز من)
چو بشنید زن گفت کای پهلوانبه گردنده گردون و مهر روان
که گر بر سرم تیغ بارد سپهرهمه تیر و زوبین زند ماه و مهر
نگویم کسی را من این راز توبه هر نیک و بد باشم انباز تو
چو بشنید برزوی شد شادمانبرآن گشت خرم دل پهلوان
چنین گفت برزو که آن شهره زنکه انگشتریش آوریدی به من
نه گوهر فروش است و بازارگانبر این بوم ایران و آزادگان
ز بهر من آمد بدین جای بروگر نه نخواهد همی سیم و زر
مرا گر ز ایدر رهایی بودتو را در جهان پادشاهی بود
هم اکنون از ایدر برو باز جایبه نرمی همان راه بربط سرای
زمانی بر آسای با شهره زنچو خالی شود خانه از انجمن
بپرسش که ایدر مراد تو چیستتو را انده و درد از بهر کیست
همانا که برزوی را مادریکه روز و شب از درد پر آذری
اگر مادر نامداری بگویکه تا اندرونت بوم راه جوی
بیامد دوان نزد شهروی زنبه دیدار او شاد شد انجمن
بدو گفت بهرام گوهر فروشکه ای راحت جان و آرام و هوش
زمانی دل نامور شاد دارهمه کار نابوده را باد دار
خروشید رامشگر پهلوانبدان سان که شد شادمان زو روان
(چو بگذشت از شب یکی نیمه بیشهمان خواب زد بر سر و چشم نیش)
بخفتند بهرام و فرزند و زنبدو گفت، رامشگر رای زن
سبک پرده راز را بردریدچو آواز برزو به شهرو رسید،
دلش گشت خرم از این راز اوبه چاره بدانست آن ساز او
بدو گفت کای زن تو را این که گفتکه آورد رازم برون از نهفت
کسی در جهان از من آگاه نیستمرا پیشه جز ناله و آه نیست
چه دانی که برزوی را مادرمهمی از پی او به هر کشورم
همانا که برزوت آگاه کردکه تیره شبت نزد من راه کرد
اگر بازگویی به من این رواستکه جان من اندر دم اژدهاست
بگفت این و از دیده بارید خونهمی کرد ازدرد بر دل فسون
بدو گفت رامشگر ای زن خموشنباید که بهرام گوهر فروش
ازین راز ما هیچ آگه شودز چاره مرا دست کوته شود
مرا داد برزوی از تو خبرفرستاد نزد توام نامور
چو انگشتری دید در دست منمرا گفت بنمای ای شهره زن
چو بستاد برزوی خیره بماندنگینش نگه کرد و نامش بخواند
ببارید از دیده خون جگرچنان نامور مرد پرخاشخر
به دیان و دادار و چرخ بلندبه خورشید و شمشیر و گُرز و کمند
که سر را نپیچم ز فرمان تونگردم پس از عهد و پیمان تو
مرا گفت برخیز با رای و هوشبرو شاد تا خان گوهر فروش
بیاسای و بنشین و چیزی بزنچو گردد پراکنده از انجمن
پس آن گه ازو بازپرس این سخنچو گوید همه حال سر تا به بن
همه راز او را بجوی از نخستبدان گه که گردد تو را این درست
بگویش که ما را چه آمد به رویازین خیره سر کوژ پرخاشجوی
کنون بازگردم بگویم بدویکه آب مرادت روان شد به جوی
شود شادمان پهلوان جهاننبارد همی خون دل در نهان
بگفت این و از خانه آمد برونهمی رفت شادان بر رهنمون
چو آمد بر او همه باز گفترخ نامور همچو گل بر شکفت
بدو گفت درمان این کار چیستبدین درد ما را همی یار کیست
برین بر چه سازم چه افسون کنمکه پای خود از بند بیرون کنم
مر او را که آرد به نزدیک منکه رخشان کند جان تاریک من
بدو گفت رامشگر ای نامداربسازم تو را من بدین رای کار
یکی چاره سازم بدین کار مناز اندیشه و رای هشیار من
بدان گه که سر برزند آفتابجهان گردد از وی در خوشاب
شوم نزد آن بانو بانوانبسازیم تدبیر ما هر دوان
بگویم که تا اسب آرد چهارچنان چون بود در خور نامدار
سلاح گرانمایه و برگ راهکمند دراز و درفش سیاه
وزان پس بیایم بر پهلوانبدان تا نباشی شکسته روان
وزان پس بسازیم تدبیر کارمگر باز بینی رخ شهریار
همه شب همی بود در گفت و گویخود و نامور مرد پرخاشجوی
چو خورشید پیدا شد از آسمانازو گشت روشن زمین و زمان
دل مادر ازدرد گشته دو نیمهمه شب همی بود با ترس و بیم
بیامد ازآن خان گوهر فروشز بیم روان رفته زو صبر و هوش
پر اندیشه بنشست خسته روانهمی گفت با داور آسمان
که ای برتر از جایگاه و زمانز ما باد کوته بد بدگمان
بیامد بر او زن چاره گربپرسید و او را گرفتش به بر
به شهرو چنین گفت کای نامورهمه شب به اندیشه ات، پر هنر،
همی بود با درد و تیمار جفتزاندیشه تا روز رخشان نخفت
فرستاد نزد توام ناموربدان تا ببندم به چاره کمر
همی با تو در کار یاور بومبه هر ره که خواهیت رهبر بوم
کنون چاره کار برزو بسازبه گردون سر نامور بر فراز
براندیش اکنون یکی رای زنمرا ره نمای ای سر انجمن
چه سازی و درمان این کار چیستدر اندیشه با ما در این یار کیست
بیاور ستور تکاور چهارچنان چون بود در خور کارزار
یکی جوشن و خود و زرین سپریکی تیغ و ترگ و کمان و کمر
کمندی ز ابریشم تابداریکی تیز سوهان همان آبدار
همی اسب از شهر بیرون بریمهمی ساز ره را به هامون بریم
چو تو برگ ره کرده باشی تمامشوم نزد آن پهلو خویش کام
برم نیز سوهان و خام کمندگشایم سر و پای او را ز بند
به چاره بر آرم به بام حصاررهانمش از بند زال سوار
به راه بیابان به توران شویمبه نزدیک آن نامداران رویم
به زاول بمانیم تیمار و دردبه پروین بر آریم از زال گرد
چو بشنید ازو این سخن شهره زنبدو گفت کوتاه شد رنج من
به یک هفته شد ساز راهش تمامچو پردخته گشتند، هنگام شام
به ساییدن بند هشیار باش!ز دشمن سرت را نگهدار باش
چو شب تیره گردد به کردار تیرازین باره دز چو آیی به زیر
به راه سپهبد من استاده امدل و دیده را تیز بگشاده ام
بدان تا تو آیی به نزدیک مندرفشان کنی جان تاریک من
ز دروازه شهر بیرون شویمز انبوه مردم به هامون شویم
که شهروی از شهر بیرون شده ستز اندیشه جانش پر ازخون شده ست
همه ساز ره راست کرده ست اویبه زاول نمانده ست خود رنگ و بوی
چو بشنید برزوی شد شادمانبسی آفرین خواند بر هر دوان
بزد دست وز پای بند گرانبسودش به سوهان آهنگران
چو شب گشت چون روی زنگی سیاهنه خورشید پیدا، نه تابنده ماه
هر آن کو نگهدار او بد به میچنان کرد آن گرد فرخنده پی
که سر باز نشناخت از پای خویشهمه سر نهادند بر جای خویش
چو دانست برزو که شب تیره شدنگهبان ز مستی به دل خیره شد
به چاره بیامد ز ایوان به بامبه باره درون بست آن خم خام
ز باره به چاره در آمد به زیرزمانی همی بود آنجای دیر
سپهدار از هر سوی می بنگریدکسی را در آن راه بی ره ندید
زن چاره گر دید پس پهلوانبیامد به نزدیک او شادمان
خروشی بر آمد از آن هر دوانهم از چاره گر زن هم از پهلوان
برفتند هر دو به کردار بادز اندوه گیتی شده هر دو شاد
چو نزدیک شهرو شدند هر دوانجهان جوی برزوی با دلستان
چو شهرو ورا دید روشن روانخروشید و آمد بر او دوان
چنین گفت کای نامور هوشمندچه آمد به رویت ز چرخ بلند
مرا باری از درد تو نیست خوابز انده شب و روز دیده پر آب
به چاره بسازیم این کیمیافکندیم تن در دم اژدها
مگر باز بینی بر و بوم رابمانی به خاک اختر شوم را
چو برزو ورا دید بارید خونبه مادر چنین گفت کای رهنمون
بسی رنج دانم که برداشتیهمه راه دشوار بگذاشتی
ندانی چه آمد از ایران به مناز آن لشکر شاه و آن انجمن
چه بازی نمودش سپهر روانچه آمد به رویم ز پیر و جوان
کنون این زمان جای گفتار نیستبه از رفتن ایدر دگر کار نیست
به مادر بفرمود تا در زمانبرون کرد از تن لباس زنان
بر آیین مردان بپوشید تنبه بی ره برفتند پس هر سه تن
از ایران به توران نهادند رویبرفتند خرم دل و راه جوی
سه روز و سه شب رفت برزو به راهخود و مادر و نامور نیک خواه
به روز چهارم سپیده دمانچو خورشید پیدا شد از آسمان
نگه کرد برزو همی بنگریدسوی راه ایران یکی گرد دید
کزو گشت هامون چو دریای قاردرآمد به جنبش زمین از سوار
درفشی به پیش اندرون اژدهاپسش نامور شیر فرمانروا
جهان پهلوان رستم نامدارز تخم سر افراز سام سوار
همه نامداران ایران به همچو گرگین و چون طوس و چون گژدهم
فریبرز کاوس و رهام رادسر سروران قارن شیرزاد
سپهبد بیاورد از ایران همههمان شاه زاده همان یک تنه
هر آن کس که بود از سواران همهکه او چون شبان بود و گردان رمه
بدان تا روانشان درخشان کنددر ایوان دستان گل افشان کند
سر سال نو هرمز فوردینببردی همه نامداران کین
بدان روز هنگام آن بزم بوداگر چند آن بزم با رزم بود
چو از دور برزوی آن گرد دیدکه آمد درفش سپهبد پدید
به شهرو چنین گفت کای هوشیاربه ما بر دگرگونه شد روزگار
همه رنج و تیمار تو باد گشتچو رستم پدید آمد از پهن دشت
نگه کن بدین نامور پهلوانپس او سپاهی از ایرانیان
شما را از ایدر بباید شدنبه ره بر نباید همی دم زدن
برفتند هر سو به بی راه و راهبدان تا نبینند ایران سپاه
سه تن دید رستم که بر تافتندبه تیزی از آن راه بشتافتند
چنان گفت کآن هر سه بی ره شدندچو از ما و از لشکر آگه شدند
همانا سواران ترکان بدندبه نخجیر گوران و شیران بدند
بدیدند ما را و بگریختندبه دام بلا در نیاویختند
به گرگین چنین گفت از ایدر برانببین تا کدام اند نام آوران
اگر نامدارند و گر پهلوانبیاور به نزد سپه شان دوان
تهمتن چو این گفت گرگین چو بادروان شد ز نزد سپهدار شاد
به گردن بر آورد گُرز گرانهمی تاخت تا پیش نام آوران
به کردار دریا دلش بر دمیدچو نزدیکی تند بالا رسید
دو زن دید گرگین و گردی دلیرکمندی به فتراک از چرم شیر
به آهن بپوشیده اسب و سوارچو آشفته شیری گه کارزار
کمانی به بازو و نیزه به دستبه آهن درون باره چون پیل مست
به ایران نبد مرد همتای اوبه بازو و دیدار و بالای او
ندانست گرگین که آن مرد کیستستاده بر آن دشت از بهر چیست
خروشی بر آورد گرگین چو شیربدو گفت کای نامدار دلیر
چه مردی و ایدر کجا آمدیبدین راه بی ره چرا آمدی
چو دیدی درفش جهان پهلوانچرا گشتی از بیم اندر نهان
چو گرگین چنین گفت برزوی شیرخروشید و آمد بر او دلیر
همانا ز جان گفت سیر آمدیکزین سان به پیکار شیر آمدی
به میدان کینه چو بینی مراز گردان عالم گزینی مرا
چو بشنید گرگین برآورد جوشبدو گفت کای مرد بازآر هوش
مگر نام گرگین میلاد رانداند سپهدار بیداد را
ز پیکان من شیر ترسان شودپلنگ از کمندم هراسان شود
از ایدر تو را نزد رستم برمبدین بیهده گفت تو ننگرم
بدو گفت برزوی کای نامورنگوید چنین مردم پر هنر
به روزی که در تن نباشد روانبگریند بر من همه دوده مان
به ده مرد چون تو مرا چون بریبر اندیش آخر ازین داوری
بگفت این سپهدار و برسان باددو زاغ کمان را به زه بر نهاد
خدنگی بر آورد از ترکششبزد بر بر و سینه ابر شش
بیفتاد گرگین بر آن گرم خاکهمه دامن جوشنش گشته چاک
بینداخت از باد برزو کمندسر و یال او اندر آمد به بند
یکی تیغ زهر آب گون بر کشیدهمی خواست از تن سرش را برید
بپیچید گرگین و زنهار خواستببخشید وی را چو پیکار خواست(؟)
ستور سپهبد نگون کرد زینهمی رفت تا پیش مردان کین
نگه کرد رستم بدو خیره ماندهمی در نهان نام دیان بخواند
چنین گفت کاری نو آمد به پیشندانم من این را همی کم و بیش
به سوی زواره همی بنگریدکزین سان شگفتی به گیتی ندید
از ایدر برو نزد آن نره شیرببین تا کدام است مرد دلیر
بپرسش که آن نامور مرد کیستز گردان و شیران ورا نام چیست
اگر نامداری بودکینه جویبه چربی بیاور به نزد من اوی
زواره چو بشنید آمد دوانبه نزدیک آن نامور پهلوان
سپهبد چو نزدیک برزو رسیدسواری ستاده بر آن دشت دید
تو گفتی نریمان یل زنده شدفلک پیش شمشیر او بنده شد
به بالا بلند و به بازو قویمیان چون کناغ و برش پهلوی
کمانی به بازو فکنده دلیرتو گفتی که آشفته شد نره شیر
دو زن دید بر ره خلیده روانستاده بر نامور پهلوان
سپهدار گرگین ببسته به بندبپیچیده یالش به خم کمند
زواره خروشید کای پهلواندل کارزار و خرد را روان
چه مردی و نام نشان تو چیست؟که زاینده را بر تو باید گریست
ز رستم نداری همانا خبروزین نامداران پرخاشخر
زطوس سرافراز و گودرز گیوز فرهاد و رهام و گستهم نیو
ازین نامور مرد بگشای بندکه پیچد ز بندش سپهر بلند
تو را من بخواهم ز گردان شاهوزان نامداران ایران سپاه
بدو گفت برزوی کای نامورنه مرد فریب است پرخاشخر
همانا ندانی که من کیستمبدین ساده دشت از پی چیستم
به میدان مرا دیده ای روز رزمکه جنگ یلان بد مرا جای بزم
نه رستم ز روی است یا ز آهن استو یا کوه البرز در جوشن است
چه سنجد به جنگم همی تهمتننه طوس و فرامرز و آن انجمن
همان زخم بازو گوای من استکمند و کمان رهنمای من است
اگر سیر نامد ز پیکار مننمایم بدو باز دیدار من
به چاره رهانید خود را ز بندز گُرز گران و ز زخم کمند
کنون اندرین دشت آوردگاهکنم روز روشن بر و بر سیاه
همانا که ناید به پیکار مننه اوی و نه گردی از آن انجمن
زواره چو بشنید ازو این سخنبرو تازه شد باز درد کهن
زواره مر او را چو بشناختشبپرسید از دور و بنواختش
بدوگفت کای نامور پهلوانچگونه بجستی ز بند گران؟
بیامد از آن پس به کردار بادبر نامور رستم پاک زاد
دل از بیم پر درد و رخساره زردبنالید پیش تهمتن ز درد
چو رستم ورا دید بی تاب و توشنه در تن روان و نه در سرش هوش
به دل گفت کاری نو آمد به مافتادیم اندر دم اژدها
بپرسید از آن نامور پهلوانکه چون است کردار چرخ روان
زواره بدو گفت کای نامداربر آشفت با ما بد روزگار
رها شد سپهدار برزو ز بندندانم که چون گشت چرخ بلند
همه بند و زندان تو کرد پسترها گشت از بند چون پیل مست
سپهدار گرگین به زنهار اوستهمه رزم گند آوران کار اوست
چو بشنید رستم بترسید سختبه دل گفت مانا که برگشت بخت
بدو گفت چون جست این دیو زادکزین گونه هرگز نداریم یاد
چه آمد به روی فرامرز ازویبدان نامداران پرخاشجوی
خروشی بر آمد ز ایرانیانببستند برکین برزو میان
چنین گفت هر کس که این چون کنیمکه یال جهان جوی پر از خون کنیم
چنین گفت رستم به ایرانیانکه ای نامداران و آزادگان
ببندید دامن به دامن درونبرانید از نامور جوی خون
نباید کز ایدر شود شادمانبه نزد سپهدار تورانیان
اگر ما برین بر درنگ آوریمهمه نام نیکو به ننگ آوریم
چو رستم چنین گفت ایرانیانهمه بر گشادند یکسر زبان
که پیش سپهبد همه بنده ایمبه فرمان و رایش سر افکنده ایم
ببندیم دامن یک اندر دگرنمانیم کاین ترک پرخاشخر،
ازین دشت آورد بیرون شودمگر کافسر ما پر از خون شود
چو بشنید رستم بیامد دوانبه نزدیک برزوی گرد جوان
ز هامون بر آن تند بالا کشیدچو نزد سپهدار برزو رسید
جهان جوی را دید بر دشت جنگچو شیران آشفته بگشاده چنگ
نهان کرده تن را به زیر زرهبه ابرو درافکنده از کین گره
یکی باره در زیر او همچو بادتو گفتی که از رخش دارد نژاد
ز سام نریمانش نشناخت بازبدان یال و دست و رکیب دراز
کمندی به فتراک بر شصت خمکه پیل ژیان را کشیدی به دم
بر آشفت بر دشت چون پیل مستیکی گُرزه گاو پیکر به دست
بر آن تند بالا زمانی بماندبرو بر همی نام دیان بخواند
دو زن دید با نامور نیزه دارچو تابنده خورشید و خرم بهار
بر آن خاک افکنده گرگین نژندببسته دو دستش به خم کمند
چنین گفت کاین نامداران که اندبرین دشت با او ز بهر چه اند
دلش گشت پر درد از اندوه و غماز آن کار او گشت رستم دژم
بپرسید از ایوان دستان ساموزآن نامداران با جاه و کام
بدانست رامشگرش را ز دورز شادی همه ماتمش گشت سور
بدو گفت رستم که ای شهره زنچه کردی بدان بند و زندان من
چگونه رها گشت آن نامدارکجا بود دستان سام سوار
همانا فرامرز زنده نماندزمانه دگر کس به جایش نشاند
دگر گفت کاین ماه رخساره کیستستاده برین دشت از بهر چیست
بدو گفت رامشگر ای پهلوانکه بادی همه ساله روشن روان
جهان جوی برزوی را مادر استز مهرش شب و روز پر آذر است
به نیرنگ و افسون او شد رهاجهان جوی دژخیم نر اژدها