بخش ۱۲ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت اول
وز این سوی بیژن چو باد دمانبیامد بر رستم پهلوان
بیاورد برزوی را بسته دستبه نزدیک رستم بیفکند پست
همه رفته در پیش رستم بگفترخ نامور همچو گل بر شکفت
چنین گفت با بیژن نامورزواره فرامرز پرخاشخر
همی شاه ترکان گرفته ست راهبر این نامداران ایران سپاه
همانا سر آرد بر ایشان زمانبر آید همه کام تورانیان
زواره بپیچد ز افراسیاباز ایدر عنان را به شادی بتاب
نگه کن که تا کارشان چون بودز خون که میدان پر از خون بود
خروش تو چون بشنود خیره مرددر آید سر نامور زیر گرد
بیامد جهان جوی هم در زمانبه پیش زواره چو شیر ژیان
ورا دید بر جای با زور و تابگرفته کمرگاه افراسیاب
بدو گفت کای نامور مرد جنگچه داری کمرگاه او را به چنگ
رها کن ازو دست که بیگاه گشتهم از دشت خورشید کوتاه گشت
ازو دست برداشت افراسیابز آواز بیژن شد از هوش و تاب
همی خواست تا بیژن گیو رابه بند اندر آرد سر نیو را
زواره ازو دست را داشت بازچنین گفت با نامور جنگ ساز
ببینیم فردا سپیده دمانکه تا برکه گردد سپهر روان
همی بازگشتند از یکدگردو دیده پر از آب و پر خون جگر
زواره بیامد چو باد دمانبر نامور پهلوان جهان
فرامرز در جنگ هومان شیرهمی تاخت هر سوی مرد دلیر-
بدو گفت رستم ندانم چه کردز بهر چه ناید ز دشت نبرد
زواره بفرمود تا بر نشستبه نزدیک هومان شود پیل مست
زواره چو بشنید برکرد اسبهمی تاخت بر سان آذر گشسب
(فرامرز را دید بردشت کینبسی نامداران فکنده ز زین)
همه دشت پای و سرکشته بودز کشته به هر سو همی پشته بود
ز ایرانیان نزد او کس ندیدخروشی چو شیر ژیان بر کشید
بدو گفت کای مایه کین و جنگچه تازی بدین سان به هر سوی جنگ
نه ز ایران کسی با تو در جنگ یارنه آگاه زین رزم تو شهریار
فرامرز آن گاه آواز دادکه ای نامور مرد پهلو نژاد
مرا جنگ ترکان بود جای بزمندانم من این دشت را جای رزم
به هومان چنین گفت بیگاه گشتهمی تیره بینم همه روی دشت
چو رخشان شود روی هامون به روزبه بخت شهنشاه گیتی فروز
کنم روز هامون ز خون تو زردگر آیی بر من به دشت نبرد
بگفت این و برگشت و آمد دوانبر نامور رستم پهلوان
چو آمد به نزدیک رستم فراززمین را ببوسید و بردش نماز
ازو شادمان شد دل پهلوانهمی آفرین خواند پیر و جوان
چنین گفت کز تخمه اژدهاشگفتی نباشد چنین کیمیا
که از تخم دستان سام سوارنباشد مگر پهلو نامدار
فرامرز گفت ای جهان پهلوانابی تو مبادا سپهر روان
ز بخت تو و بخت شاه زمینبسی جستم از لشکر ترک کین
ز هومان و ز بارمان دلیرز جان هر دو گشتند امروز سیر
زواره چو آمد به آوردگاهبجستند گردان توران سپاه
به میدان ز بس مرد تورانیانبه سختی برون آمد اسب از میان
بیامد هم اندر زمان پور گیوبه رستم چنین گفت کای گرد نیو
تو را و فرامرز را شهریارهمی خواند (و) این پهلو نامدار
بیارید برزوی را بسته دستچو آشفته شیران و چون پیل مست
چو بشنید رستم ز خسرو پیامفرامرز را گفت کای نیک نام
ببر این گو نامدار نزد شاهبدان تا چه فرمایدت کینه خواه
فرامرز برزوی را در زمانبیاورد نزدیک شاه جهان
چو رستم بر خسروآمد فراززمین را ببوسید و بردش نماز
همی بسته برزوی را پیش بردهمه داستان پیش او بر شمرد
زواره همان داستان بازگفتچو بشنید خسرو چو گل بر شکفت
فرامرز را خواند شاه جهانبر تخت بنشاندش با مهان
(به رستم چنین گفت کای پهلوانهمی شاد باشی و روشن روان)
(چو برزو برخسرو آمد زمینببوسید و بر شاه کرد آفرین)
(بدو گفت خسرو که بازآر هوشسخن بشنو از ما و بگشای گوش)
(چه نامی و اصل و نژاد تو چیست؟به توران تو را خویش و پیوند کیست؟)
بدو گفت برزو که ای شهریارجهان را تویی شاخ امید بار
مرا خانه در کوه شنگان بودهمه کام من جنگ گردان بود
کشاورز بودم بر آن دشت و بومبه برزیگری سنگ پیشم چو موم
یکی روز بودم بر آن پهن دشتهمی شاه توران به من بر گذشت
سپهدار ترکان رد افراسیابشده روی هامون چو دریای آب
مرا دید و آورد ایدر به جنگبه پیکار شیران و جنگ پلنگ
امیدم بسی داد از تاج و تختبه یک ره چنین خیره برگشت بخت
نبد جز همه کام ایرانیانهمه تیره شد بخت تورانیان
چو رستم شنید از جوان این سخنسپهبد جز این رای افکند بن
چنین گفت با شاه پیروز بختکه جز تو نزیبد کسی تاج و تخت
(ببخشد به من شاه او را به جانبدارم من او را چو جان و روان
نباید که آید به جانش گزندبدان تا شود نامداری بلند
به ارگ اندرون بازدارم ورابه جز نیکویی پیش نارم ورا
زتخم بزرگان بسازم زنشنمانم که رنجی رسد بر تنش
به هندوستانش فرستم به جنگبدان جای سازیم او را درنگ
به خوبی دلش را به چنگ آوریمدگر سالش ایدر به جنگ آوریم
چو دو نامداران ایران زمینبه بند آورد نامداران چین
بسی نامداران در آرد ز زیننماند که کس پی نهد بر زمین
به رستم سپردش جهاندار شاهرهانیدش از بند و تاریک چاه
فرستاد رستم هم اندر زمانچو دو نامداران سوی سیستان
فرامرز را داد و گفت ای جواننباید که داریش خسته روان
وز اینجا بساز از پی راه برگمر او را ببر تا به دربند ارگ
سواران زابل گزیده هزارهمه نامداران خنجر گزار
هم از تخم دستان سام سواربزرگان نام آور کینه دار
سر و پای او را به بند گرانببند و سپارش به نام آوران
نباید که یابد رهایی ز بندکه آید ز چرخ بلندت گزند
وزین روی تیره شب در رسیدهمی غالیه بیخت بر شنبلید
سپهدار پیران و افراسیاببیاورد لشکر بدین سوی آب
بماندند بر جای پرده سرایبه دشمن نمودند یکسر قفای
همه لشکر ترک بر سان بادخود و نامداران فرخ نژاد
بدان راه بی راه رفتند بازکه برزوی را بود آیین و ساز
سپهدار ترکان چو آنجا رسیدسر شکش ز مژگان به رخ بر چکید
بنالید و آمد زمانی فرودهمی داد نیکی دهش را درود
بفرمود پیران به سالار خوانکه پیش آر و آزادگان را بخوان
درین کار بودند کآمد خروشخروشی کزو دیده آمد به جوش
زنی دید بر سان سروی بلنددو گیسوش در بر چو تابان کمند
به زنار خونی ببسته میانخروشنده مانند شیر ژیان
همی گفت زارا، دلیرا، گوایلا، شیر دل نامور پهلوا،
کجا یابم اکنون چه گویم تو راچه گویم به مویه چه مویم تو را
کجا یابمت ای گرامی پسرچه آمد به رویت ازین بد گهر
بیامد دوان سوی افراسیابدو دیده ز خون همچو دریای آب
بدو گفت ای شاه ماچین و چینهمه ساله بسته میان را به کین
چه کردی سر افراز پور مراچرا تیره شد از تو نور مرا
چه کردی مر آن سرو نازنده راچه کردی مر آن ماه تابنده را
تو را چون شهان هیچ فرهنگ نیستبه آورد رفتن تو را ننگ نیست
مگر آنکه لشکر فراز آوریدل نامور در گداز آوری
ز هر شهر و برزن یکی انجمنفراز آوری همچو فرزند من
بیاری همان لشکر بی شماربه ایران بری از پی کارزار
چنان چون بود مردم چاره سازبه کشتن سپاری و گردی تو باز
چو گردد همی جنگ گردان درشتبه میدان همی از تو بینند پشت
همی گفت و می کند موی سرشزخون چاک گشته دل اندر برش
همی ریخت ازدیدگان جوی خونسر نامور شد ز شرمش نگون
چو افراسیابش بر آن سان بدیدز دیده سرشکش به رخ بر چکید
بدو گفت پیران که ای شهره زنکنون بشنو از من سراسر سخن
نه کشتند برزوی و نه خسته شدبه آورد رستم همی بسته شد
فرستاد وی را سوی سیستانچو دو نامداران زابلستان
زن نامور گشت ازو شادمانبر آن سان که یابد همی مرده جان
به دیان که گر زنده بینمش بازبه گردون رسانم سر سرفراز
همه بند و زندانش را بشکنمهمه شهر ایران به هم بر زنم
رهانمش از بند هنگام خواببه بخت جهاندار افراسیاب
بگفت این و از پیش او بازگشتتو گفتی که با باد انباز گشت
ز هر گونه چیزی فراز آوریدبسی زر و گوهر از آن برگزید
به دانش بد و نیک را بنگریدز اندیشه بر چرخ گردان کشید
چو زن سوی اندیشه افکند دلبه چاره ازو دیو گردد خجل
مبادا که زن چاره پیش آوردیکی بایدش بیست پیش آورد
چو آورد هر گونه چیزی فرازهمی کرد آیین نیرنگ ساز
سر نامور سوی ایران کشیداز آن پس به توران کس او را ندید
به ایران همی بود یک روزگاربدان تا بد و نیک فرجام کار
بداند بد و نیک ایران همههمان شاه و گردن کسان و رمه
چو دیدی یکی نامدار انجمنبپرسیدی از هر گوی تن به تن
ز فرزند جایی نشانی ندیدنه از نامداران ایران شنید
به درگاه خسرو بدی روز و شبنیارست بر کس گشادن دو لب
چنین گفت با دل چه آمد به مناز آن ترک بد خواه و این انجمن
همی روزگاری به ایران بماندکسی نام برزو ز دفتر نخواند
یکی روز بر درگه شهریارستاده به پای آن زن هوشیار
همی گفت زار ای دلیر جوانکجا جویمت من به گرد جهان
میان یلانت نبینم همیبه ایران نشانت نبینم همی
نهاده دو دیده به درگاه شاهز هر سوی آمد به درگه سپاه
یکی پهلوان بر ستور سمندبیامد به کردار سروی بلند
سپاهی پس پشت او نیزه دارسپهبد به کردار شیر شکار
یکی دست بسته گو پهلوانهمی رفت شادان و روشن روان
فرو ماند خیره ز بالای اووزان پهلوی یال و پهنای او
بپرسید کاین مرد از تخم کیست؟ز گردان ایران ورا نام چیست؟
یکی گفت کاین شیر دل رستم استسر افراز و از تخمه نیرم است
بدو گفت کاین دست بسته چراستچو پشت زمانه بدوی ست راست
چنین گفت در جنگ برزوی شیربیازرد بازوی مرد دلیر
به آوردگه دست او خسته گشتبه چشمش همی تیره شد روی دشت
چو بشنید زن گفت کای نامدارچرا باشد اکنون بر شهریار؟
ز بهر چه مانده ست ایدر سپاهنراند سوی سیستان کینه خواه؟
بدو گفت خسرو چو از جنگ بازبه ایران زمین باز آمد به ناز
جهان پهلوان بود با او به همهمی گفت هر گونه از بیش و کم
چنین گفت پس زن که چون دست اویچو بشکست در جنگ، آن نام جوی؛
نکشتند از آن پس مر آن کینه خواهبه کین سپهدار ایران سپاه؟
چنین پاسخش داد مرد دلیرکه برزوی را بسته بر سان شیر
فرامرز بردش سوی سیستانخود و نامداران زاولستان
جهان پهلوان چون شود باز جایدر آرد سپهدار نو را ز پای
چو بشنید ازو زن دم اندر کشیدیکی آه سرد از جگر بر کشید
پر اندیشه برگشت از آنجا دوانسرشکش ز دیده به رخ بر روان
همی گفت این چاره را چون کنمکه پای وی از بند بیرون کنم
چه سازیم و درمان این کار چیستدرین را بی ره مرا یار کیست
ببست اندر آن کار آن گه روانرخ از درد زرد و دل از غم نوان
چو برگشت از درگه شاه بازبدان سان که باشد همی چاره ساز
روان شد سوی سیستان چاره گربسی برد با خویشتن سیم و زر
همی رفت تا شهر رستم رسیدزن چاره گر چون بدان سو کشید
بیامد به بازار هم در زمانهمی رفت هر سوی چون بیهشان
بدان خان بازارگانان شد اویبرافکند چادر بپوشید روی
یکی خان بستد زن چاره گرهمی بود با هر کسی نامور
به جایی که گوهر فروشان بدندبه نزدیک ایوان دستان بدند
یکی مهتری بود با رای و هوشورا نام بهرام گوهر فروش
فراوان مر او را زر و سیم بودز درویشی و رنج بی بیم بود
جوانی به کردار تابنده ماهبه نزدیک رستم ورا دستگاه
بیامد زن پر خرد نزد اویبدو گفت کای مهتر نام جوی
فراوان ازین گونه دارم گهرکسی را فروش (این) و یا خود بخر
وزان پس یکی پاره لعل بدخشبدو داد مه روی خورشید فش
یکی پاره یاقوت رخشان چو شیدزن نامور را بدو بد امید
چو بهرام گوهر فروش آن بدیدچو گلبرگ رخسار او بشکفید
بدو گفت بهرام کای نام جویکه را بود ازین گونه ای ماه روی
بدو گفت شهرو که ای ناموربگویم تو را این همه در به در
مرا شوهری بود بازارگانز تخم بزرگان و آزادگان
جوان مرد و آزاده و نام جویستوده به هر جای با آب و روی
به دریای آمل درون در بمردمرا و پسر را به شیون سپرد
ازو ماند این گوهر و سیم و زربسی در و یاقوت و طوق و کمر
چو بشنید بهرام آن گاه گفتکه با تو خرد باد همواره جفت
ازو بستد آن گوهر شاهواربدو گفت کای بانوی نامدار
اگر دیگرت هست فردا بیاربدان تا برم نزد سام سوار
سپهبد بر آرد همه کام توبه گردون گردان رسد نام تو
همی بود شهروی بی کام دلز اندیشه مانده دو پایش به گل
شدی سوی بهرام گوهر فروشز اندیشه هر لحظه رفتی زهوش
همه شب نخفتی ز اندوه و دردهمی بر کشیدی ز دل آه سرد
به دربند ارگ آمدی گاه گاههمی کردی از دور در وی نگاه
یکی جایگه دید و حصنی بلندکه بالاش افزون بد از ده کمند
به شب پاسبانانش هشتاد مردبه روز از دلیرانش هفتاد مرد
به چاره درون رفتنش ره نبودهمی گفت کاین رنج بردن چه سود
از آنجا سوی خانه شد با خروشبه پیش آمدش مرد گوهر فروش
بپرسید بهرام از شهره زنکجا رفتی این وقت ازین انجمن؟
زن آن گه چنین داد وی را جواببه چاره نهان کرد از دیده آب
دلم گفت ازدرد پژمرده شداز آن گه که آن شوی من مرده شد
بدان آمدم تازنان سوی ارگمگر کم شود از دلم درد مرگ
بدو گفت بهرام کای شهره زنیک امشب بیا تا به ایوان من
بر آسای و یک دم دلت شاد دارروان را از اندیشه آزاد دار
به نزدیک خویشان و فرزند منهمان نامور خویش و پیوند من
که در ارگ باشد مرا خان و مانبه آزادگی یک شب آنجا بمان
که رامشگری دارم آنجا جواننوازنده رود و آرام جان
نه مرد است همچون تو شهره زن استبه رامشگری فتنه برزن است
به نزدیک برزو بود روز و شببه آواز او برگشاید دو لب
مر او را بیارم به نزدیک توکه روشن کند جان تاریک تو
چو بشنید شهرو به دل شاد شداز اندیشه و درد آزاد شد
روان شد به شادی سوی خان اوکه در خان او بود درمان او
بدو گفت ترسم که درد سرتفزایم که چون من بیایم برت
بدو گفت بهرام کای نیک زننیاید ازین هیچ رنجی به من
بگفت این و از پیش او شد روانپی او همی رفت خسته روان
زن مرد گوهر فروش آن زمانبیامد به نزدیک شهرو دمان
گرامیش کرد و فراوان ستودبه دیدار او شاد و خرم ببود
چنان چون سزا بود بنشاندندبرو هر یکی داستان خواندند
فرستاد و آورد رامشگرشچنان چون سزا بود اندر خورش
بفرمود زن را که آور تو خوانهمان نیز همسایگان را بخوان
پس آن گه چو از خوان بپرداختندهمی مجلسی در خورش ساختند
بزد دست و رامشگرش بر کشیدنوایی کزو دل ز بر برپرید
زن از درد دل کرد زاری بسیندانست خود راز او را کسی
دل مادر از درد برزو بسوختبه کردار آتش رخش بر فروخت
برون کرد از انگشت انگشترینگینش فروزنده چون مشتری
که برزو مر او را بسی دیده بودهمان شاه ترکانش بخشیده بود
بدو گفت شهرو که ای شهره زنندیدم چو تو اندرین انجمن
همی دار این را ز من یادگاربود روز کآید مر این را به کار
سبک زو ستد آن زن خوش نوازبه انگشت کردش به شادی و ناز
که ناگه در آمد یکی مزد برچنین گفتش آن سرور نامور
که رامشگر گرد برزو کجاستمر او را سپهدار توران بخواست
برون کرد رامشگر از پیش اویهمی رفت تازان سوی جنگ جوی
بیامد چو برزو مر او را بدیدخروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت برزوی کای شهره زنکجا رفتی از نامور انجمن؟
بدو گفت رامشگر ای پهلوانبه کام تو بادا سپهر روان!
به جان و سر پهلوان جهانکه نیک و بد از تو ندارم نهان
درین دز جوانی ست با رای و هوشورا نام بهرام گوهر فروش
مرا گفت امشب به خان من آیچو رفتم به نزدیک آن رهنمای
زنی بود مهمان گوهر فروشکه چون او ندیدم به رای و به هوش
به بالا چو سرو و چو خورشید رویبه سان کمند تهمتنش موی
چو من دست کردم به بربط درازسرشکش ز دیده روان شد به ساز
خروشی بر آورد و خون از جگرببارید بر روی چون ماه و خور
به من داد انگشتری در زمانچو بودیم با او زمی شادمان
درین بود کآمد بدان در دوانهمی چاکر نامور پهلوان
مرا خواند و من پیش تو آمدمبه نزدیک تو زان همی دم زدم
چو برزوی انگشتری را بدیدبخندید و لب را به دندان گزید
بدو گفت بنمای تا بنگرمکه چونین ندیدم بدین کشورم
بدو داد انگشتری شهره زنبدو شادمان شد سر انجمن
نشانش نگه کرد و نامش بخواندز دیده سرشکش به رخ بر فشاند
بدانست برزوی کآن مادر استز درد پسر جانش پر آذر است
خروشی بر آورد گرد سوارز دیده ببارید خون بر کنار