گنج

بخش ۱۱ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت چهارم

چو بشنید ازو این سخن در نهانبدو گفت کای پهلوان جهان
درین کار دل هیچ رنجه مدارکه فردا چو با من کند کارزار
بگردم به آورد با او چنانکه گردد دل پهلوان شادمان
برش را بدوزم به پیکان تیربر خسرو آرم مر او را اسیر
به خم کمندش به خاک افکنمهمی گردن و پشت او بشکنم
چنین گفت رستم به سالارخوانکه پیش آر و فرزانگان رابخوان
نشستند گردان و رستم به همهمی گفت هر کس خود از بیش و کم
شب تیره گشت از جهان ناپدیدسپیده ز روی هوا بردمید
خروش خروس آمد و زخم کوسبفرمود خسرو به سالار طوس
به پیلان و مردان بپوشان زمینسواران شمشیر زن برگزین
چنان کن که چون روز گردد همیزمین را به مردی نوردد همی
فریبرز با کاویانی درفشهمان نامداران زرینه کفش
ببندند دامن به دامن درونبه میدان به شمشیر ریزند خون
ز دل ترس یک باره بیرون کنندز کین دشت آورد پر خون کنند
وزین روی افراسیاب دلیربغرید بر سان آشفته شیر
به پیران چنین گفت کای نامدارسپه را به آیین گردان بدار
بفرمای تا همچو دی سر به سرببندند بر جنگ جستن کمر
ز زربفت ده پنج برگستوانیکی اسب اندر خور پهلوان
ببر نزد برزوی آزاده خویبگویش که ای نامور جنگ جوی
چو از رزم برگردی آیی برمبه دیان دادار و جان و سرم
که ایران و توران سراسر توراستبه من بر تو را کام و فرمان رواست
چو بشنید پیران به کردار بادبیامد پیامش به برزو بداد
بیاورد آن اسب و آن خواستهیکی زین به گوهر بیاراسته
وز آنجا بیامد به کردار شیربر نامور بارمان دلیر
بفرمود تا ساز جنگ آورنددر آن کینه جستن درنگ آورند
برآمد خروشیدن کره نایدورویه از آن هر دو پرده سرای
ز بانگ سواران و آوای کوسرخ روز شد همچو شب سندروس
ز بس نیزه و گونه گونه درفشهوا گشت زرد و کبود و بنفش
به کردار دریا زمین بر دمیدز هر سوی چون شاه لشکر کشید
سواران به میدان دوان تاختندبه گرز گران گردن افراختند
چو خسروچنان دید کافراسیابز مردان زمین کرد دریای آب
به ایرانیان گفت چندین درنگز بهر چه سازید بر دشت جنگ
بجوشید بر زین و جنگ آوریدسر دشمنان زیر سنگ آورید
درین بود خسرو که برزو دلیربه میدان در آمد به کردار شیر
کمانی به بازو و نیزه به دستبه کردار پیل بر آشفته مست
یکی ترک زرین نهاده به سرببسته میان را به زرین کمر
جهنده ستورش چو باد بزانچنین گفت برزو به ایرانیان
که آن مرد نام آورجنگ جویکه با من به میدان در آورد روی
همانا که شد سیر از کارزارنیامد به ناورد شیر شکار
کجا شد فریبرز کاوس و طوسکز آورد شد روی شان سندروس
همانا که نایند پیشم به جنگچه سنجد همی غرم پیش پلنگ
چو بشنید ازو شاه گند آورانچنین گفت زآن پس به نام آوران
ز لشکر یکی مرد بیرون شویدبه آورد با او به هامون شوید
به آورد با او کمین آوریدز اسبش به روی زمین آورید
از ایرانیان کس نشد کینه خواهفرو ماند بر جای شاه و سپاه
فرامرز جوشید از پیش صفهمی بر لب آورد از کینه کف
بدو گفت گرگین که ای نامدارهماوردت آمد بر آرای کار
فرامرز گفت ای گو نام جویاز ایدر برو تا زنان پیش اوی
به آورد با او زمانی بگردبه نیزه برآور به خورشید گرد
بدان تا ببینم که برزو به جنگچه سازد به کین و چه گیرد به چنگ
بدو گفت گرگین بدین کیمیافکندی تنم در دم اژدها
اگر من بتابم ز فرمانت سرنخوانند گردان مرا کینه ور
برفتم من اکنون به فرمان توبه دیان دادار و پیمان تو
چو بینی کزو بر من آید ستمنباشی برین جای بر بیش و کم
بیایی به میدان این جنگ جوینمانی که آرد مرا بد به روی
که دانم که با او نتابم به جنگبه آوردگه چون گشاید دو چنگ
بگفت این و آمد به میدان دوانبه برزو چنین گفت کای پهلوان
چه تازی به میدان تو را کین ز کیستکه گردون به مرگ تو خواهد گریست
بدو گفت برزوی کای نامداربرآشفت با تو مگر روزگار
همانا که از خویش سیر آمدیکه چونین به چنگال شیر آمدی
بغرید و چون شیر نر بردمیدبزد دست و گرز گران بر کشید
ز بازو برون کرد گرگین کمانیکی تیر زد بر سر پهلوان
به افسون و نیرنگ و چاره به دشتزمانی بر آورد با او بگشت
دو لشکر نظاره بر آن هر دوانکه چون گشت خواهد سپهر روان
به میدان نگه کرد شاه جهانفرامرز را گفت کای پهلوان
نباید که بر دست این نامدارشود کشته گرگین درین کارزار
در آمد به میدان چو غرنده شیرجوان جهان جوی، گرد دلیر
به برزوی شیراوزن آواز دادکه ای پهلوان زاده پاک زاد
نه مرد نبرد تو است این سوارهماوردت آمد برآرای کار
به گرگین چنین گفت کای ناموربمان تا ببندم به کینش کمر
چو برزوی جنگاور او را بدیدبپژمرد بر جای و دم در کشید
فرامرز را دید با یال و برزکمانی به بازوش و در دست گرز
دلش گشت در بر ز اندیشه خونتو گفتی ز زین اندر آمد نگون
به نرمی بدو گفت کای جنگ جویچه تازی به میدان چنین پوی پوی
به آوردگاه از چه دیرآمدیهمانا که از جنگ سیر آمدی
فرامرز گفت ای سپهدارتورهمی رزم باشد مرا جای سور
چو دی بازگشتم ز آوردگاهخود و نامداران ایران سپاه
به می شاد بودند گردان همهخود و شاه (و) گردن کشان رمه
مرا شاه ازایشان فزون داد میهمی خورد بر یاد کاوس و کی
چو برزوی بشنید آواز اویبدانست آن چاره و راز اوی
چنین گفت با خویشتن کاین سوارچو آشفته شیری به دشت شکار
نه آن نامور مرد پرخاش جوستبه آواز و پیکار باری نه اوست
سپهدار برزوی آواز دادفرامرز را گفت کای پاک زاد
مرا در دل افتاد دیگر گمانبه خورشید و شمشیر و گرز گران
که آن مرد کو کرد با من نبردز خورشید رخشان برآورد گرد
کجا شد که امروز نامد به جنگبه دریا درون شد مگر چون نهنگ
همی گرز و این نیزه و بادپایهمی جوشن و تیر و رومی قبای
که با توست با او بد اندر نبردنداری تو خود تاب مردان مرد
چه نیرنگ سازی به میدان کنونبه چاره به آورد سازی فسون
فرامرزگفتش که دیوانه ایچنین با خرد از چه بیگانه ای
همانا که با تو من اندر نبردبه گردون برانگیختم تیره گرد
نداری همانا کنون تاب جنگهمی چاره جویی ز جنگ پلنگ
نشان تهمتن همه باز دادجوان خیره اندر گمان اوفتاد
بدو گفت برزوی کای پهلوانچه نامی و نام تو چیست ازگوان؟
فرامرز گفتش که من رستممهم از تخمه نامور نیرمم
منم پور دستان سام سوارنیارد به مردی چو من روزگار
همه کام من جنگ شیران بودنشاطم ز خون دلیران بود
دل لشکر شاه افراسیابشد از آتش تیغ تیزم کباب
بدو گفت رستم که نام تو چیستکه زاینده را بر تو باید گریست
چو بشنید برزوی بگریست زارز دیده ببارید خون بر کنار
ز سهراب یاد آمدش از پدربدو گفت کای گرد پر خاشخر
تو را چون سواران دل و شرم نیستکسی را به نزدیکت آزرم نیست
که چونان سواری ابا شاخ و یالفراوان به مردی و اندک به سال،
بکشتی چنان نامور مرد رابرآوردی از جان او گرد را
دلت را بر او بر نیاورد مهرهمی آب شرمت نیامد به چهر
فرامرز گفتش که ای نام جویز بهر تن خویشتن چاره جوی
که من با تو پیکار چونان کنمکه زاینده را بر تو گریان کنم
به نوک سنان دیده ات بر کنمتنت را به خاک سیاه افکنم
بگفت این وآمد دوان سوی جنگیکی گرزه گاو پیکر به چنگ
بغرید مانند دریا دلیربه برزو در آمد به کردار شیر
برآورد بازو و برگفت نامکه من رستمم، پور دستان سام
سپر بر سر آورد برزو چو بادفرامرز بازو بر و بر گشاد
همی کوفت چون پتک آهنگرانچنان چون بود زخم گند آوران
نجنبید بر زین سپهدار نوتو گفتی همی گردش افشاند گو
برانگیخت برزوی باره زکینبلرزید گفتی ز تابش زمین
برآورد گرز گران را به دوشهمی کوفت تا گشت بی تاب و توش
ز بس زخم کوپال بر دشت کینتو گفتی که شد پاره روی زمین
ز بس تاب او اسب را رفت هوشفرو رفت دستش به سوراخ موش
بیفتاد برزوی چون پیل مستفرامرز بگشاد آن گاه دست
کمندش ز فتراک زین برگشاددرافکند در گردن پاک زاد
چنین گفت کاین را به نزدیک شاهبرم تا ببینند شاه و سپاه
بیفشارد ران و برانگیخت اسبخروشید مانند آذرگشسب
چو از دورافراسیاب آن بدیدبزد دست و تیغ از میان بر کشید
به لشکر چنین گفت جنگ آوریدسر نامور زیر سنگ آورید
ممانید کایرانیان دررسندجهان جوی نو را به هم برزنند
چو بشنید پیران بر آشفت سختهمی گفت کامروز برگشت بخت
بیاورد نام آوران صد هزارهمه نیزه داران خنجر گزار
چو نزد جهان جوی نو تاختندبه کین دلیران سر افراختند
چنین گفت پیران که جنگ آوریدهمه رای و رسم پلنگ آورید
جهان پهلوان در میان آوریدسرش را به گرز گران بشکنید
بدان تا مر اورا به چنگ آوریدبر آورده نامش به ننگ آورید
چو کیخسرو از پشت پیل آن بدیدخروشی چو شیر ژیان بر کشید
که ای نامداران نبرد آوریدسر دشمنان زیر گرد آورید
سبک تیغ تیز از میان برکشیدبه نزد فرامرز رستم کشید
که برزو بپیچید ز خم کمندسر وپایش آورده جمله به بند
نباید که وی را ستانند بازشود دیگر این کار بر ما دراز
چو بشنید گودرز و گرگین و گیوهمان نامداران و گردان نیو
همه نامداران ایرانیانبر آن جنگ بستند یکسر میان
فریبرز کاووس و گستهم و طوسببستند بر کوهه پیل کوس
چو رستم شد آگاه از آن کارزاروز آن گردش و بخشش و گیر و دار
زواره بفرمود تا بر نشستخود و نامداران خسرو پرست
ز لشکر برون کن سواری هزارفرامرز را باش در جنگ یار
نباید که دشمن شود چیره دسترها گردد از بند، آن پیل مست
زواره چو آمد به نزدیک اویهمی تاخت بر هر سویی جنگ جوی
به گردش درون لشکری جنگ سازهمی کرد بر لشکر ترک تاز
ز فتراک بگشاده پیچان کمندیکی ژنده پیل آوریده به بند
بر آن خاک برزوی چون پیل مستبه خم کمند اندرون یال و دست
فرامرز تن را نهاده به جنگهمی تاخت هر سوی همچون پلنگ
به یک دست گرز و به دیگر عنانکیانی کمر بسته اندرمیان
زواره چو دیدش بر آن ساز جنگبه میدان در آمد بیازید چنگ
به یک حمله بر هم شکستش سپاهپراکنده شد لشکر کینه خواه
به نزد فرامرز آمد چو بادبدو گفت کای شیر فرخ نژاد
چه داری مر این دیو را سر به بندبه خاکش در آور ز خم کمند
به من ده تو این را و بگشای دستبه پیران و هومان چو آشفته مست
فرامرز گفت ای دلاور سوارمر این را ببر تا بر شهریار
به مردی مر این را از ایدر ببربه نزد سواران پرخاشخر
یکی انجمن لشکر نامورببر همچنین تا بر تاجور
وز آنجا به نزد جهان پهلوانبدان تا شود شاد و روشن روان
ببیند همی پهلوی و یال اویکه چون بود پیکار پرخاشجوی
بدو داد آن گاه خم کمندسر و پای برزوی کرده به بند
زواره به اسب اندر آورد پایهمی تاخت تا سوی پرده سرای
پیاده، دوان، دست بسته چو سنگهمی برد برزوی را چون پلنگ
سواران به گردش دوان زابلیکشیده همه خنجر کابلی
چو از دور افراسیاب آن بدیدبه پیران ویسه همی بنگرید
که لشکر بران سوی برزوی شیرسر نامداران در آور به زیر
که بردند برزوی را تا زنانپیاده به ایران و بر سر زنان
بکوشید و وی را به چنگ آوریدمگر پهلوان را به چنگ آورید
بگفت این و از جای انگیخت اسببیامد به کردار آذرگشسب
زواره چو از دور او را بدیدبزد دست و گرز گران بر کشید
همه لشکر ترک پیرو جوانگشادند بازو به تیر وکمان
زواره چو دید آن چنان خیره شدجهان پیش چشمش همه تیره شد
به دل گفت ترسم که آمد زمانرها گردد از بند شیر ژیان
بماند سرم زیر ننگ اندرونتهمتن ببارد بدین کینه خون
به نزد فرامرز هومان به کینهمی بر نوردید روی زمین
ز هر سو کمین کرده بر پهلوانفرامرز را کرده اندر میان
ز هر سو که رفتی جهان جوی مردبر آوردی از جان بدخواه گرد
بسی نامداران لشکر بکشتچو لشکر چنان دید بنمود پشت
به هومان چنین گفت ای بدکنشسزاوار پیغاره و سرزنش
چرا چون زنان چاره جویی به جنگکمین آوری پیش جنگی پلنگ
چو من با تو روی اندر آرم به رویهمه پشت بینم ز پیکار روی
خود و نامداران به بیراه و راهشوی تا به نزدیک توران سپاه
بدو گفت هومان که ای ناموراز آن راه گیریم به پیروزگر
که برزوی نام آور از بند توشود رسته از چنگ و پیوند تو
از آن نامداران توران سپاهبگیرند پیش تو هر سوی راه
جهاندار افراسیاب دلیربه جنگ زواره ست مانند شیر
بپیچید از آن گفت او جنگ جویبرانگیخت باره به پیکار اوی
چو دیدند ایرانیان جنگ اویبه پیکار توران نهادند روی
بجنبید کیخسرو از پشت پیلزمین گشت بر سان دریای نیل
دو لشکر به جنگ اندر آویختندهمی یک به دیگر بر آمیختند
پدر را ندانست فرزند بازچو بیژن چنان دید جنگ دراز
یکی بر خروشید چون پیل مستبه گرزگران برد آن گاه دست
به گودرزیان گفت جنگ آوریدمگر نامداران به چنگ آورید
ببندیم دامن یک اندر دگربه ترکان نماییم یکسر هنر
برفتند گودرزیان ده هزارسر افرازشان بیژن نامدار
بر آن سو کجا بود افراسیابجهان کرد مانند دریای آب
بدو گفت کای ترک شوریده بختکه گرید همی بر تو بر تاج و تخت
تو را نیست جز چاره جستن به جنگچو روبه گریزی ز پیش پلنگ
چنین است آیین نام آورانبه پیکار شیران و گند آوران
تو را آمدن ایدر از بهر چیستهمانا ندانی که این مرد کیست
سر تو نشد سیر ازین داوریکه هر دم یکی مرد نو آوری
سپاری مر او را به شمشیر تیزنبیند از آن پس ز تو جز گریز
زواره چو بشنید آواز اویبه جنگ اندرون چاره و ساز اوی
که بیژن بدان سوی لشکر کشیدخروشان چو دریای کین بردمید
به بیژن چنین گفت کای ناموربه گردان ز مردی بر آورده سر
تو این نامور بسته زین در ببربه نزدیک گردان پیروزگر
که تا من نمایم به افراسیاببدین خاک تیره یکی رود آب
به بیژن سپرد آنگهی بسته راچنان نامور مرد دل خسته را
وزان پس بزد دست و گرزگرانبر آورد چون پتک آهنگران
در آن لشکر شاه ترکان فتادچو آشفته دریا و چون تند باد
پراکند از یکدگرشان چنانکه باد خزان برگ های رزان
چو نزدیکی شاه ترکان رسیدخروشی چو شیر ژیان بر کشید
گرفتش کمرگاه مرد دلیربر آن سان که غرم ژیان نره شیر
به ابرو درافکند از خشم چینبدان تا مر او را رباید ز زین
بزد دست افراسیاب دلیرگرفتش کمرگاه ارغنده شیر
همی زور کرد این بر آن، آن بر اینبدان تا در افتد یکی را ز زین
زواره در این بود کز پس دوانسواری در آمد چو شیر ژیان
سپهدار شیده که روز نبردبه مردی بر آوردی از شیر گرد
ز تخم فریدون (و) افراسیابپناه بزرگان و زیبای گاه
بر آورد ناگاه گرز گرانبدان تا زند بر سر پهلوان
ز نیرو تکاور در آمد به رویبیفتاد از پشت او کینه جوی
هم اندر زمان اسب بر پای جستیکی دست مرد سپهبد بخست
زواره کمرگاه افراسیابگرفته ز هر دو شده زور و تاب
ز بس زور و پرخاش پیر و جوانتو گفتی ندارند در تن روان
بپالود از هر دو تن خون و خویهم از پهلوان زاده و هم ز کی
دل هر دو در بر طپیدن گرفتچو خونشان ز ناخن چکیدن گرفت