گنج

بخش ۱۰ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت سوم

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۴۱ بیت
چو خسرو ز برزوی گرد این شنیدبدان نامداران همی بنگرید
به گودرز گفتش که این مرد کیست؟ز گردان توران ورا نام چیست؟
سواران توران بدیدم بسیازین سان ز گردان ندیدم کسی
نژادش کدام است و شهرش کدام؟از آن نامداران ورا چیست نام؟
چو خسرو چنین گفت طوس سواربدو گفت کای نامور شهریار
ورا نام برزوی گرد اوزن استسر افراز توران و آن برزن است
نژاد وی از شهر شنگان زمینورا آرزو جنگ ایران زمین
جهانجوی نام آور افراسیاببدان آمد این بار زین سوی آب
که با پور دستان نبرد آوردسر نامور زیر گرد آورد
گمانش چنان است افراسیابکه رستم نیارد به آورد تاب
شود کشته بر دست او پور زالبه پروین برآرد ازین رزم یال
فریبرز داند که چون است مردکزو جوشنش پر ز خون است وگرد
به کوپال آن کرد با ما دو تنکه گفتیم جوشن شودمان کفن
چو افتاد بر ما دو چشمش ز دورهمی رزمگاه آمدش جای سور
بینداخت آن تاب داده کمندهمی یال هر دو در آمد به بند
برآورد پس هر دوان را ز زینبه آسانی در افکندمان برزمین
دو دست ازپس پشت بستش چو سنگبه گردن درافکندمان پالهنگ
همی تافت تازان چو دریای آبسپهدار تا نزد افراسیاب
چو از طوس کیخسرو ایدون شنیدیکی باد سرد از جگر بر کشید
چنین گفت با گیو بردار پایبرو شاد تا پیش پرده سرای
روان شد ز پیش سپهدار گیوهمی رفت تازان بر مرد نیو
چنین گفت با او جهان پهلوانسپهبد چرا گشت خیره روان
بدو گفت گیو ای سر راستانهم از نامور تخمه باستان
برت را بپوشان به ببر بیانکه می جنگ جویند از ایرانیان
یکی نامور جنگ خواه آمده ستکه با یال (و) برز است و با زور دست
که برزوش خوانند با یال (و) برزدرختیش در دست مانند گُرز
تو گویی که کوهی ست ز آهن روانز بیمش بلرزد به تن در روان
میان دو لشکر به کردار پیلهمی برخروشد چو دریای نیل
سپهبد بدو گفت بازآر هوشنباید که باشی چنین در خروش
ستاره بدان جای روشن بود(که پیش مه از میغ جوشن بود)
به چشم کسی باشد آتش بلندکه از آب ناید برو بر گزند
چو من پای در زین کین آورمبه ابرو در از خشم چین آورم
به دریا نهنگ (و) به هامون پلنگندارند در پیش زخمم درنگ
بگفت این و پوشید ببر بیانبه رخش اندر آمد چو شیر ژیان
ابا او زواره بیامد به همسواران زابل همه بیش و کم
چو برزوی را دید بر پشت اسبخروشید بر سان آذرگشسب
سر و پای او پهلوان بنگریدبه ایران وتوران چو او کس ندید
به جوشن بپوشید یال و برشبه خورشید تابان رسیده سرش
چو دریای جوشان و چون پیل مستیکی گُرزه گاو پیکر به دست
چو رستم ورا دید جوشان به دشتز بیمش جهان پهلوان خیره گشت
چنین گفت با خویشتن پهلوانکزین سان نخیزد ز توران جوان
رخ نامور گشت مانند کاهزواره بدو گفت کای کینه خواه
چرا پهلوان گشت خسته بدینبدین ترک کآمد ز توران زمین
بدو گفت رستم هم ایدر بداردرفش من و زابلی صد سوار
یکی جامه و تن به آهن بپوشدو چشمت به من دار و بگشای گوش
فرود آی از چرمه راهواردرفش و سواران هم ایدر بدار
به دیان که تا من کمر بسته امبسی لشکر ترک بشکسته ام
مرا ترس در دل نیامد زکسز ترکان همین مرد دیدیم و بس
همانا که گردون مرا برکشیدز بهر چنین روز می پرورید
اگر خود بدین گونه گردد سپهرازیدر برون ران و منمای چهر
به راه بیابان سوی سیستانبپرداز از ایران و کس را ممان
به دستان بگوی ای فروزنده گاهنماند به کس تاج و تخت و کلاه
بهشتی بدی گیتی از رنگ و بواگر مرگ و پیری نبودی دروی
سرم را به مردی به گردون کشیدوزان پس ز من خوارتر کس ندید
چنین است کردار گردان سپهربه یک دست کین و به یک دست مهر
چو بنمود کین زود مهر آوریدبه نیک و بد هیچ (کس) ننگرید
بگفت این و چون باد باره براندز ماهی همی خاک بر مه فشاند
چو آمد سپهبد زبان برگشادبه برزوی شیراوژن آواز داد
که ای ترک نام آور جنگ جویچه آری همی آب کینه به جوی
تو را جنگ مردان نیامد به پیشکه چندین بنازی به بازوی خویش
چه جویی نبرد سواران کینکز ایشان به بند است خاقان چین
چو بینی ز من دست برد نبردنداری تن خویشتن را به مرد
به گُرز گران گردنت بشکنمبه خم کمندت به خاک افکنم
بدو گفت برزوی کای پهلواندل کارزار و خرد را روان
چه افتاد تا شد سپهبد به دردکه بی کینه از ما برآورد گرد
چو من با تو تندی نکردم به جنگبه خیره چرا پیش سازی تو جنگ
چرا غره گشتی بدین کتف و یالنه گودرز و گیوی و نه پور زال
اگر آتشی تو، منم تند آبنگیرد بر من فروغ تو تاب
من اندک به سال و تو بسیار سالاگر چند برزم به بازو و یال
مرا از تو آموخت باید خردز تو سرد گفتن نه اندر خورد
چو گفت این به زه بر نهادش کمانبه میدان در آمد چو شیر دمان
تهمتن برو نیز بگشاد شستچو آشفته شیری و چون پیل مست
دو زاغ کمان را نهاده به زهسپهر و ستاره همی گفت: زه
بر آمد یکی ابر و بارانش تیردل مرد دانا شد از زخم پیر
به خون و به خوی غرقه برگستواندو لشکر نظاره بدان هر دوان
چو از تیر و ترکش بپرداختندبه گُرز گران گردن افراختند
چو سندان و چون پتک آهنگرانسر نامداران و گُرز گران
ز بس کوفتن گُرز شد چون کماندل هر دو آمد به سیری ز جان
ستادند یک دم ز پیکار بازجهان را چنین است آیین و ساز
ز بهر فزونی و بیشی آزپدر را ندانست فرزند باز
گرفتند زان پس دوال کمرهمی زور کردند بر یکدگر
ز نیروی بازوی هر دو سوارنبدشان دوال کمر پایدار
بفرسود ناخن بپالود خونز مردی نیامد یکی زان نگون
گسسته شد از هر دو بند کمردگر باره آن هر دو پرخاشخر
نهادند بر دسته گُرز دستچو شیران آشفته و پیل مست
یکی چون درختی زآهن به باریکی همچو اهریمن کینه دار
بیازید بازوی، برزو دلیرسپر بر سر آورد رستم چو شیر
بزد گُرز بر تارک پور زالدرآمد سر گُرز بر کتف و یال
ز زخمش بشد هوش از پهلوانتو گفتی ندارد به تن در روان
فروماند یک دست رستم ز کارچنان کرد کان پهلوان سوار
ندانست کش دست آزرده گشتز پیکار شد خیره بر پهن دشت
چو برزو به رستم نگه کرد گفتکه چون تو نباشد به بازو و سفت
به دشتی که چون تو بود نامدارکه را آرزو آیدش کارزار
تهمتن به چاره بیازید دستبر آن نامور گرد خسرو پرست
بپیچید از درد و از بیم جانبه برزوی گفت ای دلاور جوان
اگر چند هستیم ما جنگ جویچه کردند این بادپایان بگوی
که گشتند از آورد بی زور و تاوفرو مانده از کار مانند گاو
کجا نیز خورشید بالا گرفتز تابیدنش دشت گرما گرفت
ز گرما دل ما طپیدن گرفتز جوشن همی خوی دویدن گرفت
تو زایدر برو تا به پرده سرایکه تا من همی بازگردم به جای
ز پیکار یک دم همی دم زنیمزمانی دو دیده به هم بر زنیم
بدان نیمه روز بار دگرببندیم بر جنگ جستن کمر
به رستم چنین گفت کایدون کنیمزمانی ز تن رنج بیرون کنیم
چو آید تو را آرزو جنگ منبیا تا ببینی همی چنگ من
بگفت این و آمد دوان همچو شیربه نزدیک افراسیاب دلیر
زمین را ببوسید و اندر نهانچنین گفت کای شهریار جهان
هماورد من کیست این شیرمردکه چون او ندیدم به دشت نبرد
چه نام است و از تخمه کیست اوی؟نباشد همانا چنین جنگ جوی
همانا که پیکان و نیزه هزارزدم بر سر و اسب آن نامدار
نیامد مر او را ز من هیچ باکچه پیکان تیرش چه یک مشت خاک
به گُرز و به تیغ و به بند و کمندورا آزمودم بر این هر سه بند
بسی آزمودم بدین دشت جنگبر آن سان که پرخاش جوید نهنگ
نیامد به دلش اندرون ترس و بیمدل من ز پیکار او شد دو نیم
ندانم که فرجام او چون بودبه میدان که را خاک پر خون بود
بدو گفت افراسیاب آن زمانکه بنشین و بگشای بند از میان
به خوردن نهادند سرها همهشبان و همان روز خورده رمه
وزین روی رستم بیامد دوانبه نزدیک خسرو خلیده روان
سر و دست آزرده و روی زردپر از درد جان و لبان پر ز گرد
شکسته روان پیش خسرو دویدسرشکش ز دیده به رخ بر چکید
زواره بفرمود کآید برشکه او بود در نیک و بد یاورش
بدو گفت بگشای بند مراز فتراک خم کمند مرا
زواره بزد دست و بگشاد بندز هر گونه او را بسی داد پند
دگر گفت با خسرو تاجورکه دیدم بسی مرد پرخاشخر
دریدم جگرگاه دیو سپیدبه مردی نگشتم ز جان ناامید
مرا جنگ کاموس و خاقان چینبه بازی شمردم به پیکار این
دو بهره ز توران ستورم بکندنیامد از ایشان به رویم گزند
نه گُرزَم برو کار کرد و نه تیغبترسم که ماهم درون شد به میغ
ز ایران ندانم ورا هم‌نبردازین جنگ جویان و مردان مرد
چو در جنگ او بر من آید شکستکه یازد به پیکار با او دو دست
چو دریا بجوشد که کین آوردهمان آسمان بر زمین آورد
کمانش نیارد کشیدن سپهربه پیکان بدوزد همی روی مهر
به تک بگذرد اسبش از تند بادهمانا که از باد دارد نژاد
بر آن کس بگرید زمانه به خونکه با او به میدان بود اندرون
فرامرز اگر بودی ایدر مگربه پیکار با او ببستی کمر
(مگر آورد پیش زخمش درنگاگر چند با او نتابد به جنگ)
ولیکن به هندوستان است اویبه پیکار چیپال بنهاد روی
ازایدر بدان جا دو ماه است راهندانم که چون گردد این چرخ و ماه
دو اسپه سوار ار شود پیش اویبه دو ماه آید همی جنگ جوی
مگر بخت برگشت از ایرانیانکه پیروز گشتند تورانیان
خروشی به ایران سپه در فتادچو گاه خزان در رزان تند باد
چو خسرو ز رستم شنید این سخنبرو تازه شد درد و کین کهن
به گردان چنین گفت کای سروانمدارید ازین ترک خسته، روان
نگردد به جز کام ما روزگارچنین است فرمان پروردگار
چه گویند، کاین گنبد تیزگردبرآورد از لشکر ترک گرد
از آن نامداران که من دیده امز کردنگشان نیز بشنیده ام
شما زآن ندیدید صد یک به چشمز یک مرد چندین مگیرید خشم
سپیده چو از کوه سر برزندسپاه دو کشور به هم برزند
چو خورشید تابان برآید به گاهبپوشد با من دو رخسار ماه
همآورد برزو منم در نبردبه نیزه برآرم ز بدخواه گرد
ببینیم تا این سپهر روانزکین که دارد خلیده روان
که باز آید از جنگ پیروز و شادبدو گفت گودرز کاین خود مباد
که ما زنده بر جا و شه جنگ جویچرا باید این لشکر و گفت وگوی
اگر شاه با وی نبرد آوردسر سرکشان زیر گرد آورد
تو را دل نباید بدین کار بستبه پرهیز از مرگ هرگز که رست
که من چون برآید به چرخ آفتاببه شمشیر و زوبین از افراسیاب
ز خون روی هامون چو جیحون کنمدل و چشم او را پر از خون کنم
ز یک تن که افزون شد این باک نیستسرانجام مردم جز از خاک نیست
بباشد همه بودنی بی گمانچنین بود تا بود چرخ روان
چو خسرو ز گودرز بشنید اینبخندید از آن شهریار زمین
به گودرز برآفرین کرد و گیوبر آن نامداران و گردان نیو
زواره چو بشنید آمد دوانبه نزدیک رستم خلیده روان
ز گودرز و خسرو چو بشنید رازبه پیش برادر همه گفت باز
که گودرز کشواد و خسرو به همچه گفتند با یکدگر بیش و کم
تهمتن چو بشنید یک سر سخنبپیچید از درد مرد کهن
بدو گفت مشنو ازین سان سخنره سیستان گیر و تندی مکن
عماری بیاور مرا در نشانبرو با سواران گردن کشان
که من بی گمانم ازین جنگ جویکه روی اندر آورد با من به روی
نماند به ایران همی برگ و بارنه این لشکر نامور شهریار
دریغ آن سر و تاج و شاه و سپاهوزان نامور باگهر پیشگاه
تو بگزین یکی لشکر زابلیزره دار با خنجر کابلی
که تا من شوم سوی دستان سامبخوانیم سیمرغ را از کنام
ببینیم که تا بر چه گردد سپهربدین نامور تابد از مهر مهر؟
زواره چو بشنید آمد دوانبه نزدیک گردان روشن روان
که یک سر همه ساز راه آوریدسوی بارگاه سپهبد روید
شما با تهمتن بسیجید راهمن ایدر بباشم به نزدیک شاه
چنین گفت با من جهان پهلواننتابم ز فرمان رستم روان
نبینیم کآین لشکر جنگ جویچگونه به دشمن نمایند روی
خروشی برآمد ز ایرانیانکه تیره شد این بخت گند آوران
به ناله همی بانگ برداشتنددرفش و سراپرده بگذاشتند
همی گفت هر یک که این انجمنچنان اند بی تو چو بی مرد زن
نماند ز ما یک تن اکنون به جایکجا چون نباشد تهمتن به پای
نه ایران بماند نه شاه و نه پیلز خون دشت ایران شود رود نیل
چو مرغیم بی تو به چنگال بازشده دست دشمن به ما بر دراز
چو رستم ز ایرانیان این شنیدسرشکش ز دیده به رخ برچکید
به ایرانیان گفت رستم به دردسر آمد مرا روزگار نبرد
چه گویم چو فردا به دشت نبردبه ابر اندر آرد هماورد گرد
مرا جوید و من شکسته دو دستنیارم به رخش تکاور نشست
به دندان گراز و به چنگال شیرتوانند بودن به پیکار چیر
یلان هم به بازو بیازند چنگکه بی دست هرگز نجستند جنگ
اگر دست بودی مرا کارگرمرا ننگ بودی شدن چاره گر
سپهبد به آورد و من چاره جوینکردم ز گردون چنین آرزوی
به گیتی مجوی ایچ فریادرسبه هر کار دیان تو را یار بس
تهمتن درین بود و ایرانیانبه زاری گشاده سراسر زبان
که ناگه در آمد زواره چو شیربه پیش اندرون نامدار دلیر
چو آمد به نزد تهمتن فراززمین را ببوسید و بردش نماز
پیام فرامرز یک یک بدادجهان پهلوان گشت ازین مرد شاد
بدو گفت رستم که اکنون کجاستکه دارد زمانه بدو پشت راست
چنین گفت کای نامور پهلوانجهاندار و پشت و پناه گوان
به شبگیر نزدیک بانگ خروسبیامد سپهبد خود و پیل و کوس
چنین گفت با من جهان جوی نوکه برخیز تازان از ایدر برو
بدان تا ببینی همی روی شاههمان نامور پهلوان سپاه
لب پهلوانان پر از خنده شدتو گفتی که گردون ز سر بنده شد
چنین است کردار کار جهاننداند کسش آشکار و نهان
بدان گه که با تو بپیوست مهرنهان کرد خواهد ز تو پاک چهر
نجوید خردمند روشن روانیکی کام ازین کوژپشت روان
چو نیمی گذشت از شب تیره راستهمی بانگ کوس جهان جوی خاست
فرامرز نزدیک رستم رسیدجهان پهلوان را بر آن گونه دید
به کش کرد دست و زمین بوسه دادنیایش کنان را زبان بر گشاد
که دائم جهان پهلوان شاد بادهمه ساله از بخت پرداد باد
چه بازی نمودت سپهر بلندازین سان چرا گشته ای مستمند
بدو گفت رستم کز آن سوی آبیکی لشکر آورد افراسیاب
بدو اندرون نامداری دلیربه تن زنده پیل و به دل نره شیر
به بالا بلند و(به) بازو قویبه رخساره ماه و به تن پهلوی
همانا که باشد کم ازتو به سالندانم به گیتی کس او را همال
تو گفتی که سهراب یل زنده شدفلک پیش شمشیر او بنده شد
به بالای سام و به پهنای توبه پای و رکیب و به سیمای تو
همی ننگ دارد به شمشیر جنگنگیرد بجز گُرز دیگر به چنگ
چو دست آورد سوی پیکار تیرجهان را کند همچو دریای قیر
ازو بر من امروز آن بد رسیدکه چشم کس اندر جهان آن ندید
ابا یکدگر چون برآویختیمهمی خون ز اسبان فرو ریختیم
سرانجام دست مرا خسته کردتو گفتی که گردون مرا بسته کرد
اگر کوه بودی به پیشم درونتو دانی که گشتی ز چنگم زبون
کمرگاه او را گرفتم به چنگبدان سان که نخجیر گیرد پلنگ
نجنبید یک ذره از پشت زیننیامد به ابروش در جنگ چین
چو از بند او دست کردم رهاخروشی برآورد چون اژدها
برافراشت بازو به گُرز گرانهمی کوفت چون پتک آهنگران
سر و دست و یالم به هم درشکستفروماند از زخم او هر دو دست
من از بیم بر سر گرفتم سپرهمی کوفت بر پشت و پهلو و بر
به چاره بجستم زدست جوانبدان تا بپیچم ز درد روان
به بیچارگی روی برگاشتمبه میدان ورا خوار بگذاشتم
کنون چون تو اندر رسیدی مگرجهاندار دیان پیروزگر
به ما بر ببخشود از مهر و دادهما (ن) بخت گم بوده را باز داد
کنون چون بر آرد سر از کوه شیدسیاهی شود همچو سیم سپید
شب تیره بگریزد از چنگ اویچو پیدا شود بر فلک رنگ اوی
بفرمای تا رخش را زین کنندسواران بروها پر از چین کنند
تو بگشای این جوشنت از میانبرت را بپوشان به ببر بیان
همان نیزه و گُرز سام سوارببر، کینه جوی از یل نامدار
چنان کن که از من نداندت بازچنان چون بود مردم چاره ساز
مگر دست یابی تو بر وی به جنگسر شاه ترکان در آری به ننگ
که گردون گردان مراد تو دادتو باید که باشی از آورد شاد
به گردون گردان رسد نام توچو فردا برآید ازو کام تو