گنج

بخش ۹ - لشکر کشیدن برزو به سوی ایران قسمت دوم

چو رستم مر آن هر دو تن را بدیدزغم روی او گشت چون شنبلید
به گستهم گفت ای دلارای مردنگه کن که گردونت گردان چه کرد
هم از بهر نام و هم از بهر کینز ترکان بپرداز روی زمین
پس من نگه دار و هشیار باشدلیر و دلارای و بیدار باش
بگفت این و شمشیر کین برکشیدبدان بارگاه سپهبد دوید
به بالین آن هر دو بسته چو یوزخروشان و جوشان شه نیمروز
برفت و ز لشکر نیامدش باکجهان پهلوان رستم خشمناک
بزد تیغ بر گردن پاسدارسر آمد برو گردش روزگار
چو آمد بر طوس گفتش که خیزکه آمد کنون جایگاه گریز
فریبرز بابند برداشتشسپهبد به گردن بر افراشتش
همان طوس بر گردن گستهمنشاند و بیامد چو شیر دژم
از آن پیش کین دیو آگه شودز چاره مرا دست کوته شود
مر آن هر دو تن را برون آوریداز آن پاسبانان کس او را ندید
ببردند مر هر دوان در زمانبه نزدیک خسرو چو باد دمان
همه راه بر دشت بی ره بریدچنان چون طلایه به ره بر ندید
به خسرو (به) بی راه و راهندیدش کس او را ز هر دو سپاه
چو آمد به نزدیک خسرو فراززمین را ببوسید و بردش نماز
مر آن هر دو تن را به خسرو سپردبدو گفت کای نامور شاه گرد
بر آن سان که پیمان بکردم نخستسپردم به شه هر دوان را درست
به خسرو بگفت آنکه افراسیابهمی گفت و کرده دو دیده پر آب
نشستند بر خوان و می خواستندهمه کینه را دل بیاراستند
چو شب دامن تیره را در کشیدسیاهی برفت و سپیدی دمید
ز هر دو سپه خاست آواز کوسهوا گشت مانند چشم خروس
سر از خواب برکرد افراسیابدو چشمش چو خون شد ز کین و ز تاب
همی بارگه دید پر گفت وگویوزان نامداران شده رنگ و بوی
چو افراسیاب این سپه را بدیدز پیران ویسه سخن بد رسید
بدو گفت پیران ویسه همهکه گرگ اندر آمد میان رمه
مر آن بستگان را گشادند دستببرد و کسی را زلشکر نخست
نکردند کس را به چیزی زیانهمانا که خرسند بود اندر آن
سپاس از خداوند پیروزگرکزیشان نشد شاه خسته جگر
چو افراسیاب آن ز پیران شنیدبکردار دریا ز کین بردمید
طلایه بپرسید تا تیره شبکه بوده ست کآورد شور و شغب
به دژخیم فرمود تا در زمانسرش را زتن دور کردند در آن
وز آن پس بفرمود تا بی درنگبیایند گردان به میدان جنگ
تبیره زنان در دمیدند نایزمانه تو گفتی در آمد ز جای
وزین روی کیخسرو و مرد وپیلجهان کرد مانند دریای نیل
زمین پر زجوش و هوا پر خروشهمی کر شد از بانگ اسبان دو گوش
درفشیدن تیغ ازآن تیره گردچو آتش پس پرده لاژورد
کسی را نبد زان میانه گذارز بس تیرو شمشیر و گرد و سوار
خروش تبیره ز هر دو سپاهبرآمد همی تا به خورشید و ماه
بفرمود خسرو که صف برکشیدهمه سر به سر تن به کشتن دهید
ز ترکان هر آن کس که او کین کشدسر بخت خود را به پروین کشد
همه نامداران ایران سپاهنبودند جز یکدل و کینه خواه
بفرمود تا پور گودرز گیوابا نامداران و گردان نیو
سوی میمنه لشکر آراستندبه خون ریختن تیغ پیراستند
همه لشکرش دست تشنه به خونهمه نامداران به جنگ اندرون
چو افراسیاب آن سپه را بدیدکه خسرو از آن گونه لشکر کشید
به چشمش چنان آمد آن دشت جنگکه آمد مر او را زمانه به تنگ
به پیران سالار فرمود پسکه ما را درنگ اندرین کار بس
بفرمای تا ساز جنگ آورندجهان بر بداندیش تنگ آورند
ز جنگ آوران لشکری برگزینوز ایشان بپرداز روی زمین
چو شیران تند و پلنگ ژیانکه یابند ایران ز ایشان زیان
سوی میمنه بارمان بر کشیدخود و نامداران والا خرد
ز جنگ آوران ده هزار دگرسواران جنگ آور نامور
سپهدار هومان، سوار دلیرکه روبه ستاند ز چنگال شیر
سوی میسره ساز جنگ آوردبدان دشت تا کی درنگ آورد
به قلب اندرون جای خود را بسازوز آنجا به نزدیک خسرو بتاز
بدان بی هنر خسرو خیره سربگویش که چندین زکین پدر،
چه داری به ابرو درون بند و چینچه پوشی به پیلان و مردان زمین
اگر چه سیاوخش بودت پدربه کین پدر بسته داری کمر
تو را شرم ناید کزین کیمیاسپه گستری پیش چشم نیا
دو دیده به آب جفا شسته ایبه خون خوردن ما کمر بسته ای
مگر شاه نشنید آن داستانکه جمشید زد درگه باستان
چو بر آرزو خیره جنگ آوریجهان بر دل خویش تنگ آوری
چه کردند ایران و توران زمینچه داری ز هر دو سپه درد و کین
سیاوخش تا زنده بود از نخستمر او را به جز تخم شادی نرست
که ما را چو فرزند و داماد بودبر او روز و شب جان ما شاد بود
چو از راه دانش بپیچید سرنه سر ماند با او نه تاج و کمر
بیا تا بگردیم یک با دگرببینیم تا کیست پیروز گر
اگر دست یابی تو بر من به کینبرآساید از جنگ روی زمین
به خنجر سرم را ز تن دور کنز خونم ددان را همی سور کن
شود سر به سر شهر توران تو راچو در خاک آری ز زین مر مرا
وگر من شوم بر تو بر چیره دستهمان گرد کینه ز میدان نشست
سرت را در آرم به خم کمندکنم دست و پایت به آهن به بند
ز دریای گنگت به راه افکنمز پشت نوندت به چاه افکندم
پی و بیخ رستم ز بن برکنمبه ایران همی آتش اندر زنم
چو بشنید پیران ز افراسیابخروشان بیامد چو دریای آب
به لشکرگه شاه ایران رسیدخروشی چو شیر ژیان برکشید
که ای نامداران ایران زمینز من سوی خسرو برید آفرین
پیامی ز من نزد خسرو بریدبگویید با او و پاسخ دهید
چو بشنید گودرز کشوادگانروان شد بر شاه آزادگان
به خسرو چنین گفت کای شهریارسخن بشنو از من یکی گوش دار
مرا گفت پیران ویسه نژاددلی پر زکینه سری پر ز باد
ز افراسیاب آوریده پیامبه نزدیک شاهنشه نیک نام
یکی مرد باید کنون چاپلوسکه پیران مر او را ندارد فسوس
بدین کار شایسته گرگین بودکه گفتار او جمله نفرین بود
سخن را بیندیشد از پیش و پسهمه باد پیماید اندر قفس
که پیران نگوید سخن جز دروغدروغش بر او نگیرد فروغ
به گرگین بفرمود پس شهریارکه رو نزد آن ترک ناهوشیار
فریبنده مردی ست پیران پیردروغش نباید همی دلپذیر
چنان چون بود در خور او جواببگو تا برد نزد افراسیاب
از ایدر به نزدیک پیران خرامببین تا چه دارد بر ما پیام
شنو پاسخش یک به یک باز دهچنان کن که پیران بگوید که زه
چو بشنید گرگین زمین بوسه دادبرانگیخت شب رنگ مانند باد
بیامد به کردار باد دمانبه نزدیک پیران گشاده زبان
یکی گرگ پیکر درفش از برشبه خورشید رخشان رسیده سرش
درفشش ببردند با او به همچو پیران ورا دید شد پر زغم
به دل گفت با این دلاور، دروغنگیرد چو نادان ز دانش فروغ
اگر تلخ گویم همان بشنومهمان بر که کارم همان بدروم
چو شد نزد او پور میلاد رادز اسب اندر آمد درودش بداد
چو پیران ورا دید آمد فرودهمی داد بر شاه ایران درود
بپرسید از شاه و بنشست شادبر آن خاک بر ترک ویسه نژاد
به گرگین چنین گفت کای نامورسخن بشنو از من همی سر به سر
پیام شهنشاه افراسیاببه گرگین فرو خواند بر سان آب
چو بشنید گرگین برآورد خشمز کینه چو خون کرد مر هر دو چشم
به پیران چنین گفت کای نامدارستوده به دانش بر شهریار
به دیان که این گفت، خسرو نخستبرین سان که گفتی سراسر درست
چو از فر دیان همه باز گفتز گفتار او ماند پیران شگفت
کنون یک به یک پاسخت باز دادبدان تا بگویی به آن دیو زاد
مرا گفت کیخسرو نامجویکه نزدیک آن پهلوان شو بگوی
تو را شرم ناید ز ریش سپیدزدیان همانا بریدی امید
نیاید ز تو جز دروغ و فسوسبدان گه که بندید بر پیل کوس
ز اول تو کشتی همه تخم کینز تو گشت آشفته روی زمین
سیاوخش شد کشته از بهر توکجا نوش پنداشت این زهر تو
به گفتار گرمت روان را بدادندانست کت هست گفتار باد
چو کشتی همه تخمت آمد به بربه گردون برآورد این شاخ سر
فریب تو دیگر نخواهیم خوردبرآریم از جان بدخواه گرد
دگر آنکه گفتی که افراسیابهمی راند از دیدگان جوی آب
ز بهر سیاوخش گریان شده ستوز آن کردن بد پشیمان شده ست
ز کردار بد گر بپیچد رواستکه جان وی اندر دم اژدهاست
کسی را که دیان براند ز درکس او را به گیتی نگیرد به بر
کجا خسروش خصم و دشمن خدایکجا ماند او روز میدان به پای
کجا شاه ما راست خویش و نیابه آورد جوید ازو کیمیا
وگر مهربان گشت بر شاه نودرفشان چو خورشید بر گاه نو
نبرد کسی چون کند خواستارکه باشد مر او را به دل خواستار
به میدان چرا خواند او را به جنگچنان کم خرد ترک پور پشنگ
بزرگان ایران کجا رفته اندنه با شاه ایشان بر آشفته اند
چو گیو و چو گودرز، رهام و زالفریبرز کاوس با فر و یال
چو طوس و تهمتن فرامرز رادجهان پهلوان اشکش پاک زاد
سپهدار چون قارن رزم زنکه مردان نمایند پیشش چو زن
چرا داد باید به من خواستهچو او جنگ را باید آراسته
به میدان چو از دشمن او کین کشدچرا اسب من زین زرین کشد
پسندد ز ما ایزد دادگرکه خسرو به جنگ تو بندد کمر
تو را گر نبردت کند آرزویبیا تا من و تو به هم کینه جوی
به دیان دادار (و) چرخ بلندبه رخشنده خورشید و تیغ و کمند
که گر پیشم آیی به هنگام جنگنمانم تو را بیش بر زین درنگ
که مرغی زند سر به آب اندرونبرانم ز تو بر زمین جوی خون
به گرگین چنین گفت کای کم خردبه خسرو چنین گفت کی در خورد
بگفت این و از خاک بر پای جستبر آن باره پیل پیکر نشست
بیامد خروشان چو دریای آبهمه باز گفتش به افراسیاب
چو بشنید افراسیاب دلیربغرید بر سان ارغنده شیر
به پیران چنین گفت کامروز جنگبجوییم با برزوی تیز چنگ
یکی سوی میدان شود جنگ جویببینیم تا چون بود جنگ اوی
بدان تا چگونه کند کارزارچه بازی نماید برو روزگار
که با فر و برز است و با شاخ و یالمگر کشته آید بدو پور زال
چو رستم شود کشته بر دست اویبه ماهی گراینده شد شست اوی
برآریم از ایران و خسرو دماربرآساید این لشکر از کارزار
پی و بیخ ایرانیان برکنیمهمه بوم و بر آتش اندر زنیم
چو پیران ز افراسیاب این شنیدسوی برزو نامور بنگرید
بدو گفت کای پهلوان شاد باشهمه ساله ز اندوه آزاد باش
که امروز خورشید ما روی توستدو چشم سواران همه سوی توست
شه چین و ما چین و توران زمینز بازوی تو جوید امروز کین
یک امروز اگر رای جنگ آیدتهمی تخت ایران به چنگ آیدت
به دیان که تا من کمر بسته امز خون بسی نامور خسته ام
چو کاموس جنگی چو خاقان چینسواران و گردان توران زمین
به کینه برین بارگاه آمدندسزاوار تخت و کلاه آمدند
ندیدند از افراسیاب دلیرکه دیدی تو ای نامبردار شیر
مگر بخت فرخنده یار تو شدچو افراسیابی شکار تو شد
چو پیران چنین گفت برزوی شیربغرید بر سان شیر دلیر
فرود آمد از اسب مانند بادرکاب شه نامور بوسه داد
بدو گفت افراسیاب دلیریک امروز بگشای چنگال شیر
بر آن سان که باشند مردان مردبرآور به خورشید رخشنده گرد
که امروز جنگ پلنگ آوریهمان نام ایران به ننگ آوری
یکی دیو بینی چو نر اژدهاچو شیری که از بند گردد رها
درآید به میدان و جنگ آوردهمه رای و رسم پلنگ آورد
یکی اسب زیرش چو کوهی روانکه از دیدنش خیره گردد روان
ورا رخش خوانند و او رستم استکزو شهر توران پر از ماتم است
بدو گفت برزوی کای شهریارکجا باشد این رستم نامدار؟
چه پوشد به جنگ و درفشش کجاست؟سوی دست چپ باشد ار دست راست؟
به بالا و دیدار و کردار کیست؟چه گیرد به میدان ورا کار چیست؟
چو بشنید پیران چنین گفت پسکه چون او نباشد دگر هیچ کس
درختی به بار است با فر (و) شاخقوی گردن و یال و سینه فراخ
ورا جوشن ازچرم شیران بودچو خورشید تابنده رخشان بود
پلنگینه پوش است اندر نبردبه گردون رساند در آورد گرد
هژبری به زیر جهان پهلوانکزو شاد مانند پیر وجوان
به سان هیون گردن و دست و پایبه پیکر چو کوه جهنده ز جای
کمندی به فتراک بر شصت خمسپهبد رباید چو دریا به دم
یکی گُرزه گاو پیکر به دستچو غرنده شیر است و چون پیل مست
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگنیارند با زخم او تاب جنگ
جهانجوی برزوی چون پیل مستبرآشفت و یازید چون شیر دست
بفرمود تا در زمان بی درنگنهادند بر باره زین خدنگ
به بر گستوانش بیاراستندیکی جوشن پهلوان خواستند
بپوشید جوشن سوار دلیرکمر بست بر کینه چون نره شیر
یکی ترگ چینی به سر بر نهادکمان را به زه کرد و ترکش گشاد
کمندی به فتراک گلگون ببستیکی گُرزه گاو پیکر به دست
سپر بر کتف نیزه بر پشت اسبخروشنده مانند آذرگشسب
به باره بر آمد ز هامون چو گردهمی تاخت تا جایگاه نبرد
به گفتار آن گه زبان برگشادبدان نامداران فرخ نژاد
که ای نامور شاه آزاده خویچرا جنگ ترکان کنی آرزوی
سرت را چه تابی ز راه خردتو آن کن که از شهریاران سزد
ز شاهان که کرده ست این کیمیابه گیتی که جسته ست جنگ نیا
چو برگردد از راه دانش سرتبه پیکان بدوزم سپر بر سرت
بفرمای تا نامداران جنگبیایند پیشم بسازند جنگ