بخش ۱۴ - آمدن بیژن و آوردن برزوی رستم زال را قسمت سوم
چو بشنید برزوی آواز اویبدو گفت کای پهلو کینه جوی
تو را با زنان چیست این گفت و گویبه میدان چاره درافکنده گوی
حدیث زنان سخت ناخوش بودنه آیین مردان سرکش بود
به نزدیک من آمدی تازنانسخن گوی همی با زنان
همانا که به گشت دستت ز دردکه یار آمدت روزگار نبرد
کنون آمدی تازنان پیش منبدان جنگ دیدی کما بیش من
به چاره ز آورد بگریختیبه دام بلا در نیاویختی
نیابی رهایی ز چنگال منخود و نامداران این انجمن
چنانت فرستم سوی سیستانکه بر تو بگریند همه دوستان
به پیکان بدوزم سپر بر برتبه گرز گران من بکوبم سرت
ببینی کنون جنگ مردان مردنیاری دگر یاد دشت نبرد
ز خون سران دشت گلگون کنمببینی که آورد من چون کنم
به ننگ آورم بر شده نام توبیارم به خاک اندرون کام تو
چو بشنید رستم بر آشفت سختبدو گفت کای ترک برگشته بخت
بر آن دشت بفریفتت روزگارکه پیروز گشتی بدان کارزار
همانا که پیکار مازندرانهمانا گرز و کوپال من با سران
شنیدی که چون بود هر جایگاهچه با نره دیوان توران سپاه
چو کاموس و فرطوس چو اشکبوسکه از بانگ ایشان بدرید کوس
که خونشان به خاک اندر آمیختمبدان گه که با کین بر آویختم
ندارند بالین جز از خاک و خشتبه مردی فلک باز دارم ز گشت
نهیب من ار سوی جیحون شودبه جیحون درون آب چون خون شود
اگر چند در جنگ هستی دلیرنیاری همی تاب ارغنده شیر
بگفت این و از جای برکرد رخشبه میدان در آمد گو تاج بخش
یکی گرد تیره برانگیختندهمی خاک با خون بر آمیختند
سرافراز نامی دو گرد دلیرکز ایشان همی بیشه بگذاشت شیر
به چپ باز بردند هر دو عنانبه نیزه در آویخت بر هم دوان
چنان نیزه بر نیزه بر ساختندکه از یکدگر باز نشناختند
چنان شد ز بس گرد آوردگاهکه شد روی خورشید رخشان سیاه
ز زخم سواران و تاب عنانز سختی بپیچید بر هم سنان
دو نیزه چو خشخاش گشت از نهیبیکی را نجنبید پای از رکیب
ز یکدیگر ایشان بگشتند دورپر از رنج باب و پر از درد پور
چنین بود تا بود چرخ بلندگهی جاه و شادی گهی چاه و بند
چو کردی تو بر دل ره آز بازشود رنج گیتی به تو بر دراز
همان به کزو دست کوته کنیروان را سوی روشنی ره کنی
چو آسوده گشتند پیر و جوانز کینه همی تاختند هر دوان
به گردن بر آورده گرز گرانبه ماننده پتک آهنگران
ز بس گرد کز رزمگه بردمیدهمی اسب گند آوران کس ندید
دل نامداران طپیدن گرفتخوی و خون ز هر دو دویدن گرفت
یکی همچو پیل و یکی همچو شیرنگشتند هر دو ز پیکار سیر
همه نامداران ایرانیاناز آن رزم گشتند خسته روان
همی گفت هر کس چنین کارزارنداریم یاد اندرین روزگار
همانا نیارد سپهر روانبه مردی به میدان روشن روان(؟)
زگاه منوچهر و سام سواربدین سان ندیده ست کس کارزار
ز سم ستوران زمین گشت پستچو آشفته شیران و چون پیل مست
ز خم یلان گرز شد چو کماننیامد از آن دو یکی را زیان
ز یکدیگران روی برگاشتندبه بیچارگی دست بگذاشتند
دل هر دو از بیم شد ناتوانهمان سالخورده همان نوجوان
بجوشید بر هر دو تن خون ز خشمچو دو طاس خون کرده آن هر دو چشم
سپهر از روش مانده و مهر و ماهنیارست رفتن از آن کینه گاه
گسسته شد از تاب هر دو رکیبدل هر دو از یکدگر پر نهیب
به سستی رسید این از آن، آن از اینهمی هر زمانی بیفزود کین
چو رستم دلیری برزو بدیدز جان از نبردش به سیری رسید
بدو گفت کای نامور پهلواننباشد چو تو گرد روشن روان
به دیان که بسیار دیدم نبردهمان رزم و پیکار مردان مرد
رسیدم به دیوان مازندرانبه گردان توران و نام آوران
همان جنگ پیران و خاقان چینگهار گهانی و گردان کین
مرا سال افزود شد از چارصدکه روزی نیامد مرا پیش بد
ز چندین بزرگان که من دیده امبدین مایه کشور که گردیده ام
نه چون تو شنیدم نه دیدم دگرنبندد به گیتی چو تو کس کمر
ز خورشید اکنون هوا گرم گشتبجوشید هامون و دریا و دشت
بپالود از اسبان و از مرد خوینیارد نهادن برین خاک پی
به میدان نیاریم آورد چستز تابیدن مهر گشتیم سست
بیابان و گرما و دیگر دواننماند یکی را به تن در روان
به خوردن تو را نیز باشد نیازاگر چند این رنج باشد دراز
به نزدیک مادر یکی باز گردزمانی ابا او هم آواز گرد
بر آسای و بنشین و چیزی بخوراز آن پس چو از چرخ برگشت خور
ببند از پی کینه جستن میانببینیم تا برکه گردد زمان
به مادر همان کرده ات باز گویزکینه همانا بپیچدت روی
مگر مادرت روشنایی دهدتو را با خودت آشنایی دهد
مگر رسته گردی ز چنگال مننگیرند بر تو همی انجمن
ندرم به دشنه جگرگاه توبرون آید از میغ این ماه تو
وگر خوردنی نیست از ما ببرکه ما را نباشد ازین دردسر
چو رستم چنین گفت برزوی شیربدو گفت کای پهلوان دلیر
شگفت آیدم کار و کردار توکه دیدم کنون جنگ و پیکار تو
دریغ این دلیران و گردن کشاندریغ آن سواران آهن کمان
که در دست تو بیهده کشته شدروانشان به خون اندر آغشته شد
روان را بدادند بر دست توبه ماهی گراینده شد شست تو
به افسون و نیرنگشان کشته ایروانشان به خون اندر آغشته ای
دو بار آمدی جنگ را پیش منچو دیدی به میدان کما بیش من،
به چاره ز من روی برگاشتیمرا ابله و غرچه پنداشتی
دگر راه گویی تنت خسته گشتگریزی به نیرنگ ازین پهن دشت
چو در جنگ دندان من گشت تیزگرفتی بر این چاره راه گریز
بدان گفتم این تا نگویی که منفریب تو خوردم بدین انجمن
فرامرز گویی نیامد هنوزگمان گریز تو چاره ست نوز
از ایدر برو پیش پرده سرایچو رزم آرزو آیدت پیشم آی
به گردان بگو جنگ و پیکار منکمین سواران و کردار من
نه مردان بدند آنکه در جنگ توبدادند جان را به نیرنگ تو
بدان جای روباه ایمن بودکه بر گردن شیر آهن بود
کسی گردد از رود جانش دو نیمکه از موج دریا ندیده ست بیم
ستاره بدان جای رخشان بودکه خورشید از چشم پنهان شود
چو خورشید بر چرخ گیرد نشیببه پایان رسد مر تو را این نهیب
ببینی ز من باز پیکار و جنگنبرد هژبر و خروش پلنگ
چنانت فرستم بر زال بازکه دیگر به جنگت نیاید نیاز
بکوبم به گرز گران گردنتز خون سرخ گردد همه جوشنت
چو بشنید رستم ازو این سخندگرگونه اندیشه افگند بن
بیامد سپهدار ایران دوانبر نامداران و گند آوران
فرود آمد از رخش شیر ژیانهمه باز گفتش به ایرانیان
وز آن روی برزو به کردار شیربیامد به نزدیک مادر دلیر
به مادر چنین گفت کای مهربانندیدی که چون بود گشت زمان
دگر باره این نامور پهلوانبه پیکار او چون ببستم میان،
به چاره دگر باره از من بجستچو دیدش که گشتم برو چیره دست
چنین گفت با من جهان پهلوانچه باشی به توران شکسته روان
بیا تا تو را پهلوانی دهمبه ایران تو را مرزبانی دهم
فریبد مرا تا به ایران بردبه نزدیک شاه دلیران برد
ندانم که فرجام این چون بودز خون که این خاک گلگون شود
وز آن روی رستم به خوردن نشستابا پهلوانان خسرو پرست
چنین گفت رستم که هرگز پلنگندیدم که باشد چنین تیز چنگ
ز چندان سواران و نام آورانفکندم به شمشیر کین شان سران
بسی دیو شد کشته در دست منبه ماهی گراینده شد شست من
ندیدم به مردی چنین یک سوارنه در بخشش و گردش کارزار
نه دیو و نه مردم نه ارغنده شیرنباشد به میدان چو برزو دلیر
مرا خوار شد جنگ اکوان دیوهمان رزم گردان و مردان نیو
به دیان که از جان بریدم امیدهمی شرم دارم ز ریش سفید
بباید از ایدر شدن سوی زالبه آورد او چون ندارم همال
چه گویند و درمان این کار چیستبدین رزم او مر مرا یار کیست
درین رای بد پهلوان جهانفروزنده تاج و تخت مهان
یکی گرد پیدا شد از سیستاناز آن مرز گردان زاولستان
چو نزدیک آمد به دو نیم شددل پهلوانان پر از بیم شد
یکی لشکر از گرد آمد برونچو شیران چنگال شسته به خون
همه نیزه داران دستان سامفرامرز در پیش گردان سام
یکی شیر پیکر درفش از برشبه گردون گردان رسیده سرش
همی رفت بر سان ارغنده شیرخود و نامداران زاول دلیر
چو آمد به نزدیک رستم فرازپیاده شد از اسب و بردش نماز
به کش کرده دست و سر افکنده پستستاده به پا نزد خسرو پرست
بر آشفت رستم به آواز گفتکه با تو همانا خرد نیست جفت
سپهدار ترکان ز چنگت بجستبرآورده نامت همه کرد پست
نگفتم تو را من که هشیار باشز دشمن سرت را نگهدار باش
نباید که این نامور نره شیرگریزد ز چنگال مرد دلیر
ندانستی او را نگه داشتنخود و نامداران آن انجمن
سر نامور بود در دست توبه حلقش درون مانده بد شست تو
همی تازد اکنون ز زندان به دشتتو گفتی ز ما باد بر وی گذشت(؟)
نیاید همی مرغ رفته به دامچنین گفت ما را سپهدار سام
جهان جوی برزو برین پهن دشتبه پیش وی اکنون که یارد گذشت
تو را شرم ناید که اکنون هزارهمی مرد آری پی یک سوار
ازین پس نخواند تو را کس دلیرچو از بند تو جست برزوی شیر
فرامرز گفت ای سر انجمنسر سروران گرد لشکر شکن
زنی آمد از شهر توران به هوشبه نزدیک بهرام گوهر فروش
بسی زر و گوهر زن چاره گربیاورد از بهر این نامور
ز بند تو این بچه اژدهابه افسون و نیرنگ زن شد رها
به چاره رها کرد او را ز بندنیامد ازین کار وی را گزند
کنون هست در بند گوهر فروشنهاده به فرمان رستم دو گوش
بدان تا چه فرمایدش پهلواناگر بخشدش گر ستاند روان
بدو گفت رستم که بیهوده کسنگوید چنین ناسزا هیچ کس
وزان پس بیازید چون شیر چنگگرفتش سرو موی جنگی پلنگ
ببستش به خم کمند اندرونسر و یال او گشت غرقه به خون
بزد تازیانه فزون از هزارهمه بر سر و یال آن نامدار
بجست آنگهی گیو بر پای و گفتکه با پهلوانان خرد باد جفت
ازو بستد آن تازیانه به خشمبه رستم چنین گفت بگشای چشم
نه هنگام خشم است ای پهلوانچه داری بدین کار خسته روان
بگویند از بهر برزو که جستسر و یال فرزند خود را شکست
بیا تا بباشیم یک با دگربسازیم تدبیر این نامور
مگر نام او را به ننگ آوریمبه میدان کینش به چنگ آوریم
درین بود کز دور گرگین چو بادبیامد بر سر رستم و گیو شاد
بپرسید ازو پهلوان جهانکه رستی تو از بند آن پهلوان؟
بدو گفت گرگین که آن شیر زنکه با پهلوان بود از آن انجمن
به من بر ببخشید و از وی بخواستچنان چون بود مردم راد(و) راست
وزان پس نشستند گردان به همهمی رای زد هر کس از بیش و کم
به چاره گشادند یکسر سخنهمی هر کسی دیگر افکند بن
بد یشان چنین گفت گرگین که بسنسازند چاره برین گونه کس
یکی چاره دارم بدین کار منببینید این رای هشیار من
ندارند با خود همی خوردنینه نوشیدنی و نه گستردنی
بفرمای خوالیگران را که خوانبیارند، گنجور خود را بخوان
بمالیم بر خوردنی ها شرنگفرستیم نزدیک آن تیز چنگ
اگر دست یارد به خوردن درازنیاید به میدان رزمش نیاز
بر آن بر نهادند یکسر سخنکه گرگین میلاد افکند بن
سپهدار خوالیگرش را بخواندز هر گونه با او فراوان براند
بیاورد هر گونه ای خوردنیبدان تا نباشیم از آوردنی (؟)
چو بشنید خوالیگرش رفت زودبیاورد از آن سان که فرموده بود
ز هر چیز کانجا بد از خوردنیبه نزدیک آن پهلوان زمی،
زمرغ ز بریان وز نان نرمبیاورد نزد سپهدار،گرم
چو خوالیگرش نزد رستم نهادتهمتن ز نیرنگ او گشت شاد
برون کرد از آن پس سپهبد نگینبه ابرو بر آورد از خشم چین
بکاوید زیر نگین پهلوانشرنگ روان گیرکرده نهان
بر آورد پرخاشجوی ناموربمالید بر خوردنی سر به سر
بفرمود از آن پس به سالار خوانکه این را ببر نزد برزو دوان
چو برزو بدان خوردنی بنگریدیکی گرد آمد ز ناگه پدید
چو آن گرد آمد به نزدیک اوهمی تیز شد رای باریک او
یکی گورخر دید کامد برونسر و پای او غرقه گشته به خون
بر و یال او سفته پیکان تیربرش سرخ از خون و سینه چو شیر
به رفتار باد و به بالای کوهبه ماهی بر از زخم سمش ستوه
به تیزی بر آن دشت بر وی گذشتهمه دشت از خون او لاله گشت
پس او دو سگ دید مانند شیرپس سگ سواری چو شیر دلیر
کمندی به بازو بر اسبی بلندگشاده ز فتراک خم کمند
همی تاخت بر سان آذرگشسبچو باد جهنده همی راند اسب
سپاهی پس پشت او تازنانچو آشفته شیران مازندران
یکی گرگ پیکر درفش از برشبه گردنده گردون رسیده سرش
سپاهی چو جوشنده دریای چینسپهدار رویین سوار گزین
سر ویسگان پور پیران گردسر افراز شیران با دست برد
هم آن گاه برزوی چون پیل مستبر آن باره پیل پیکر نشست
برانگیخت از جای و شد تازنانبه نخجیر بسته سپهبد میان
دلاور بدان گور چون در رسیدبزد دست و گرز گران بر کشید
بزد گرز و پشتش به هم در شکستبه یک زخم شد گور بر جای پست
به یک زخم او گشت با خاک راستاز آن دشت آورد فریاد خاست
ز فتراک بگشاد پیچان کمندسر و دست و پایش همه کرد بند
بر مادر آورد گرد دلیربیفکند پیشش چو نخجیر شیر
چو رویین به نزدیک برزو رسیدسپهدار ترکان بر آن دشت دید
مر او را بدان جای بشناختشفرود آمد از اسب و بنواختش
بدو گفت کای شیر برگشته روزچگونه است کار تو در نیمروز
به توران چنین است اکنون خبرکه رستم بریده ست از تنت سر
چگونه رها گشتی ازبند اوچه روز بد آوردی او را به روی
رها چون شد از بند او پای توچگونه رسیدی بدین جای تو
چه کردی خود از چاره و کیمیاچگونه شد از بند پایت رها
که هر کس در بند او بسته مانددگر نامه زندگانی نخواند
مگر خفته بخت تو بیدار گشتو یا بخت رستم چنین خوار گشت
چنین گفت برزوی کای نامورچنین بود فرمان پیروز گر
کسی را که دیان بود پاسبانز رستم نیاید مر او را زیان
چو فرمان چنین بد ز دیان پاکز رستم نداریم بس ترس و باک
بگفت این از اسب آمد فرودهمی داد نیکی دهش را درود
بیاورد لشکر به نزدیک اویکه رخشان شود جان تاریک اوی
نشستند آن گاه هر دو به همبگفتند هر گونه از بیش و کم
ز کردار رامشگر و مادرشز بازارگانی و از گوهرش
همه یک به یک پیش رویین بگفتچو بشنید رویین چو گل برشکفت
به مادر چنین گفت آن گه جوانبیارید آن هدیه پهلوان
کز آورد نخجیر بیگاه گشتهمان رفتن روز کوتاه گشت
ز خاشاک آتش فراوان کنیدبرو بر همه گور بریان کنید
بدو گفت رویین که ای نامدارکه آورد ازین سان برت، زینهار
خورش ها ازین گونه بر پهن دشتفلک با تو گویی که همراز گشت
به من بر بباید گشادنت رازبگو تا که آورد پیشت فراز
بدو گفت برزو که بشنو سخنز کردار گردنده چرخ کهن
(بدان گه که از رزم سیر آمدیمازین تند بالا به زیر آمدیم)
چو برگشت از رزمگه پهلوانچنین گفت از آن پس به سالار خوان
که هر گونه ای خوردنی پیش بربه نزد سر افراز پیروز گر
بیاورد خوالیگرش در زمانوز آن پس به ره گور آمد دمان
نخوردیم ازین خوردنی هیچ کسچنین بد که گفتیم نزد تو بس
بدو گفت رویین که ای نامداربگویم تو را یک سخن گوش دار
همانا تو را سال بسیار نیستاگر چند چون تو به پیکار نیست
ندانی تو آیین و رسم جهاننه افسون و نیرنگ ایرانیان
نباید که زهر از پی جنگ و کیندهندت به خورد ای سرافراز چین
بدان تا به آسانی از جنگ شیرشود رسته ارغنده ببر دلیر