شمارهٔ ۹۹
از لعل یار باده ما خوشگوار شدشکر خدا که مستی جان بیخمار شد
روز ازل که گفت الست و بربکمگفتیم ما بلی و خدا آشکار شد
تا دل شنید زمزمه یار را ز جانافغان و ناله اش بیکی صد هزار شد
بر باد رفت آن گل سیراب سرو قدعالم ز اشک و گریه ما نوبهار شد
از بسکه خونگریست دل عاشقان بدردصحرا و کوه و دشت همه لاله زار شد
کوهی ز کف دل نرود یک نفس زدنچون در دیار در دل او یار غار شد
ذات و اسماء و صفاتش را در انسان دیده اندپرتو خورشید را در ماه تابان دیده اند
در مقام لی مع الله بدر را ایام بیضز اول شب تا سحر خورشید رخشان دیده اند
از سقیهم ربهم جم طهوری بی خمارباده نوشان هر صباح از بزم سبحان دیده اند
از شراب لعل غنچه هر سحر در بوستانبلبل دیوانه را مست و غزلخوان دیده اند
در خم زلف سیاه او که واللیل آمده استوالضحی را فی المثل شمع شبستان دیده اند
تیر ما زاغ البصر کو جز خدا چیزی نمانددر سیاهی های چشم تنگ ترکان دیده اند
حبذا قومی که ایشان در مقام نیستیفقر را در هر دو عالم شاه و سلطان دیده اند
کرده اند از حق گدائی انبیا و اولیازانکه محسن را بمعنی عین احسان دیده اند
برده اند گوی از ملایک در سجود ابرویشتیز بینانی که واجب را در امکان دیده اند
حی جاویدند رندانی که بوسی از لبشخورده اند و زندگی از آب حیوان دیده اند
در میان گریه ارباب نظر چون آفتابلعل او در حقه یاقوت خندان دیده اند
کوهیا شکل دهانش را که گوئی ذره استدر دل خورشید رویش خورده بینان دیده اند