گنج

شمارهٔ ۱۰۰

۱۶ بیت
عدم ضد وجود آمد به بینیدبنوری عکس بود آمد به بینید
از این دریای پرآتش که آهستتعین ها چو دود آمد به بینید
چو شاهد روی خود بنمود از غیبکنون وقت شهود آمد به بینید
چو آدم علت غائی است پیششملایک در سجود آمد به بینید
چنین گنجی که مخفی بود از خلقبخود او در گشود آمد به بینید
سیه چشمی چو آهو اندر این شبدل کوهی ربود آمد به بینید
پاکبازان جهان از دو جهان بیزارندفارغند از همه و منتظر دیدارند
بسکه از پرتو خورشید رخش سوخته اندهمچو چشمان سیه مست بتان عیارند
چون نسیم سحری کرد چمن سیر کنانبلبلانند که دیوانه این گلزارند
دل کبابند و جگر سوخته و جان افشانبسکه بر یاد لب لعل لبش خون خوارند
تا بجانان برسند و نفسی در یابنددل بفکر تن واندیشه ز جان بردارند
لاینام است خداوند از این روز و شباز ازل تا به ابد اهل نظر بیدارند
حافظان دل خویشند شب و روز بجاندر دل و دیده خود غیر خدا نگذارند
و هو معکم چو خدا گفت و شنودند همهجاودان بی من و ما در نظر دلدارند
برهنه پا و سرو تن همه چون خورشیدندذره سان رقص کنان بی سرو بی دستارند
این حریفان که زخمخانه وحدت مستندهمه با کوهی دیوانه در ایندم یارند