گنج

شمارهٔ ۹۸

۶ بیت
آن جگر گوشه دل از ما به لب میگون بردرونق باغ و چمن را به رخِ گلگون برد
لب او باده ز خون دل ما می‌نوشدچشم آن شوخ کباب از جگر پر خون برد
غیر حق هیچکسی چون نبرد دل از دستدل خود ذات خداوند جهان بیچون برد
چارچوب تنم از آتش دل پاک بسوختتا از این شش جهتم بخت مرا بیرون برد
برده بود او ز ازل جان و دل مشتاقاننتوان گفت که این حضرت او اکنون برد
در خم زلف تو پیوسته به خلوت بنشستکوهی از هر دو جهان با دل خود یکسون برد