شمارهٔ ۹۶
سحر که بوی گل کز جانب گلزار میآیدز چین طره مشکین آن دلدار میآید
بدستی باده ی احمر بدستی مصحف فتویزهی ساقی گلرویان که صوفی وا میآید
جهان شد روشن از ظلمت چو آن رو گشاید زلفکه از روی چو خورشیدش هزار انوار میآید
ز آب دیده در کویش که آن خلد برین باشددلم جنات تجری تحت الانهار میآید
زهر شام سر زلفش هزاران کوه میپوشدکه چون خورشید آنمه رو بصد اظهار میآید
ز عالم گوشه گیر ای جان بیاد آن خم ابرونشین در غار دل کوهی که یار غار میآید