شمارهٔ ۹۵
از جیب عدم وجود سر زدجان را غم دوست بر جگر زد
خورشید رخش نمود روشنز آن شعله که ماه در سحر زد
هر چیز که بود زد اناالحقهستی چو ز جمله سر بدر زد
جان همه شد چو قند وشکرزان خنده که یار لب شکر زد
در کتم عدم بدیم خفتهناگه غم شاه عشق در زد
خورشید رخش چو دید کوهیصد بوسه ز دور بر قمر زد