گنج

شمارهٔ ۹۱

۳۱ بیت
بذات آنکه ما را جسم و جان دادبرای حمد خود گفتن زبان داد
بذات آنکه عقل و علم و ادراکدل وجان را خدای غیب دانداد
بذات آنکه از غیب هویتظهوری کرد و آدم را نشان داد
بذات آنکه از یک قطره آبقد سرو روان گلرخان داد
بذات آنکه از مژگان و ابرودو چشم ترک را تیر و کمان داد
بذات آنکه مرغان چمن راگل سرخ و سفید و ارغوان داد
بذات آنکه لعل و ذر و گوهرز بحر و کان بشاهان جهان داد
بذات آنکه از زلف و رخ خویششب و روزی برای مردمان داد
بذات آنکه از یک قطره آبکتاب حرف و صوت بیگران داد
بذات آنکه از آب خضر راچشانید و حیات جاودان داد
بذات آنکه از می های وحدتنبی خویش را رطل گران داد
بذات آنکه از خلطی و خونیبت لب شکر و شیرین دهان داد
بذات آنکه در پیدا و پنهانبه محبوبان دل موی میان داد
بذات آنکه تا روشن شود ملکمه و خورشید و چرخ و اختران داد
بذات آنکه او صیف و شتا رابهاران کرد و در آخر خزان داد
بذات آنکه تا دیوانه شد عقلبرنگ آتشین آب روان داد
بذات آنکه اشیا را به حکمتز خاک و باد و آتش آب و نان داد
بذات آنکه آمد در مکانهانشان خویش را در لامکان داد
بذات آنکه در ایجاد عالمز غیب الغیب خود در یک زمان داد
بذات آنکه هر ساعت جمالیز حسن خود بچشم عارفان داد
بذات آنکه اول نقطه را ساختغذای نقطه را خون روان داد
بذات آنکه بی چون و چگونهبه علم خود یقین بی گمان داد
بذات آنکه او خود شد مصوربطفلان صورت پیر و جوان داد
بذات آنکه تن را چون زمین کرددل و جان را برفعت آسمان داد
بذات آنکه قرب قاب قوسینمحمد را شبی اندر میان داد
بذات آنکه نه مرد از فلک ساختبدان نه تن ز چار عنصر زمان داد
بذات آنکه باز روح را خواندجهان جیفه را با کرکسان داد
بذات آنکه بخشد پشه را پیلهمایون جهانرا استخوان داد
بذات آنکه هر چه داد بستدبفانی و چه باقی کی توان داد
بذات آنکه با خود باشدش کارفریب گریه این و گریه آن داد
بذات آنکه انسانرا به فطرتغم و درد و بلای ناگهان داد