گنج

شمارهٔ ۸۸

۷ بیت
هر که را زلف چو زنجیر تو دیوانه کنداز دل و عقل و جهانش همه بیگانه کند
از خم زلف سیاه تو بریزد جانهاگر صبا زلف سمن سای تو را شانه کند
چشم صیاد تو تا مرغ دلم را گیرددام از زلف هم از خال در او دانه کند
بهوای لب لعل تو که جان می بخشددلم از خون جگر ساغر وپیمانه کند
تا دل خلق جهان را ببرد ز دیدهچشم و ابرو و لبت عشوه مستانه کند
آفتاب رخ ماهت که نگنجد بدو کوندر میان دل هر ذره ما خانه کند
دل ز کوهی ببرد باز و به آتش فکندیار با چشم سیه دعوی شکرانه کند