شمارهٔ ۸۶
ز رویت ماه تابان آفریدنددلمرا چرخ گردان آفریدند
چو لعلت از تبسم نکته ای گفتاز آن لب جوهرجان آفریدند
ز خاک کوی او گردی چو برخاستبهشت و حور و رضوان آفریدند
ز زلف وروی تو بردند بوئیبه جنت صد گلستان آفریدند
لعا بی از لبت بر خاک انداختبغربت آب حیوان آفریدند
مه رویت ز شام زلف بنمودسحر خورشید رخشان آفریدند
چو ختم آفرینش آدمی بودبه آخر نوع انسان آفریدند
ز عکس دانه خال سیاهتبه هفتم چرخ کیوان آفریدند
چو از سیب زنخ زلفت برآمدز حیرت گوی و چوگان آفریدند
بحیرانی چو وی را میتوان دیدمرا زین روی حیران آفریدند
چو روحم یوسف مصر دل آمدتنم را چاه زندان آفریدند
زلیخا نفس و یوسف روح قدسیخرد را پیر کنعان آفریدند
مجو شادی دلا در خانه دهرجهان را بیت احزان آفریدند
چو مه را از برای گلشن وصلمرا باچشم گریان آفریدند
به پیش شمع روی ماه شبگردمرا گریان و بریان آفریدند
ز خار هجر چون بگریستم خونز خون گل های خندان آفریدند
پری رویا تو را چون روح قدسیز چشم خلق پنهان آفریدند
ز اشک سرخ کوهی و لب یاربه کان لعل بدخشان آفریدند