گنج

شمارهٔ ۸۵

۶ بیت
دل من بی جگری کرد و بجانان نرسیددرد هجران من از درد بدرمان نرسید
سالها در ره مقصود بسر میرفتیمعمرم آخر شد و این راه بپایان نرسید
غرقه بحر تحیر دل من با لب خشکدر عطش هر دو بسر چشمه حیوان نرسید
گریه چشم من از ابر گهر بار گذشتمرهم ریش دلم زان لب خندان نرسید
خار خوردیم و همه خون جگر پالودیمهیچ بوئی بشامم ز گلستان نرسید
این همه گریه و زاری که تو کردی کوهیهیچ رحمی بتو از حضرت رحمان نرسید