شمارهٔ ۸۴
به قامت گلرخان سرو روانندهمه شکر لب و شیرین دهانند
بغمزه جان و دلها می ربایندبعشوه دل ز عاشق می ستانند
به تیر غمزه جان ها صید کردندسیه چشمان همه ابرو کمانند
ز اول درد بر عاشق گمارندبه آخر خود دوای بی دلانند
دل از رفتار خوبان بیقرار استچو بنشینند خود آرام جانند
شب از هجر بتان کوهی چه نالیبصبح وصلت آخر میرسانند