گنج

شمارهٔ ۷۴

۱۳ بیت
شبی بودم چو مه پهلوی خورشیدنهادم روی دل بر روی خورشید
مه و خورشید دیدم روی در رویندیدم جز قمر در کوی خورشید
فتادم در خم چوگان زلفشهمی رفتم بسر چون گوی خورشید
رسیدم در مقام قاب قوسیننمود از ماه نو بر روی خورشید
در آن شب اجتماع مهر و مه بودزحل پرتاب چون گیسوی خورشید
چو ترک روز برقع را برافکندشب تاریک شد هندوی خورشید
فرو پوشید چشم جمله را نورکه تا هر کس نه بیند روی خورشید
کمان چرخ نرم از آفتاب استندارد هیچکس تا بوی خورشید
سحرگه چون برآمد خسرو چرخجهان پرشد زهای و هوی خورشید
ز مشرق تا به مغرب زوانا الشمسکه یکتایست دایم خوی خورشید
چمن شد آسمان گلها ستارهز باغ عرش آمد بوی خورشید
بمه رویان نظر کردم بپا کیبدیدم طلعت دلجوی خورشید
بذلت برد کوهی قرص مه راچو دعواهاست اندر طوی خورشید