گنج

شمارهٔ ۷۳

۱۳ بیت
اگر خدا بنماید جمال بی برزخبسوز سینه بسوزیم چنگل هر شخ
حدیث دنیی و عقبی بنزد اهل وصالنگر که هست بسرد فسرده تر از یخ
بجام باده صافی به بین جمال حبیبز دست ساقی گلگونعذار سیب زنخ
بجای مردم چشم است یار دردیدهمیان ما و صنم کرده او دو صد فرسخ
دلم چو مطبخ طباخ جان بپخت دراوبغیر پختن سودای او در این مطبخ
هزار شکر که سلطان عاقبت محمودبه میهمانی ما آمد اندر این کو نخ
چو مور لنگ کشیدم بخدمتش دل وجانبخنده گفت چه حاصلشود ز پای ملخ
چو مؤمنان همه اخوان یکدیگر باشندخداست مؤمن و با مؤمنان بود اواخ
بزلف خویش ببالا کشد مرا روزیاگر بچاه ذقن اوفتاد از سروخ
همه بعجز اسیران ما عرفنا کنداگر چه ساخته اند عارفان هزار نسخ
بید قدرت خود ساخت خم جسم تو رابسان کوزه فخار ساخت از گل شخ
خدای در گل آدم بچل صبوح سرشتهزار ناله و افغان و صد هزار آوخ
ز بسکه دیده انسانگریست از غم و دردز اشک بر رخش افتاد بیعدد رخ رخ