شمارهٔ ۷۲
تا نهادم بخاک آن کو رخیار بنمود از همه سورخ
وه که در جان هر دل افکاریمینماید نگار دل جورخ
در شب تار همچو بدر منیربنمود از سواد گیسو رخ
روترش کرد یار شیرین لبچون نمود آن رقیب بد خورخ
عارفان دیده اند واجب راکه نماید ز ممکنات اورخ
در چمن دیدمش صباح چو گلکه گشود آن بت سمن بورخ
زلف و رویش بهم چو دید انسانداشت بر روی نرگس او رخ