شمارهٔ ۶
جهت مر جسم را باشد نه جان رامکن محبوس دریای روان را
مرکب کی بود ذات بسیطهنظر بگشا ببین عین عیان را
به جز هستی واجب ممتنع دانچو ممکن گفتهای هردو جهان را
به حسن خود شود عاشق به هر رویبه چشم او شناس آن دلستان را
به غیر از آب صافی هیچ نشناسگل سرخ و سفید و ارغوان را
در این بستان چو سر از یاد هو رفتانا الحق دان نفیر بلبلان را
چو کوهی شد فنا از خود به کلینشان گم کرد و دید آن دلستان را