گنج

شمارهٔ ۵۸

۷ بیت
دل من در بر دلدار چو گفت الله دوستیار دانست که این عاشق دیرینه اوست
در برویم بگشاد و برخویشم بنشاندبا گدا پادشه هر دو جهان روی بر اوست
ساغر می ز لب لعل مرا گفت بگیرنه از آن باده که در خم و صراحی و سبوست
عکس رخساره او در قدحی می‌دیدمروشنم شد که می لعل و بت شاهد اوست
ما که قشریم در این باغ تویی لب لبابپوست از مغز برون آمده و مغز از پوست
ذات اسماء و صفات تو به تحقیق یکی استچه درخت است که پر سیب و انارست و کدوست
کوهیا شعر تو اسرا ازل کرد بیانتا نگویند حریفان که چرا بیهده‌گوست