شمارهٔ ۵۷
دوش در میخانه ما رفتیم مست و می پرستگرد استقبال ساقی ساغری پر می بدست
در سجود افتاد جانم پیش روی خویشتنخنده زد ساقی که ای دیوانه روز الست
ساغری پر کرد و گفت ای مست هشیاری هنوزدر کشیدن از کفش روحم ز ننگو نام رست
نحن اقرب خواند آن حضرت دل خود را بدیدجان مجرد شد ز تن در قرب او ادنی نشست
مجلس حق دیده صف حق تعالی پیش پسروی ساقی بود چون خورشید در بالا و پست
گفت ساقی دم مزن در آینه در کش شرابدم نزد ساقی از این رو پردلان مشمار مست
پرتو نور تجلی طوی موسی را بسوختآتش دل شعله زد نور تجلی را بسوخت
آه آتش بار عالم سوز ما در نیم شبشعله زد از سینه و فردوس اعلی را بسوخت
در اشکم شد یتیم و آتشین در طفلیتامهات سفلی و آباء علوی را بسوخت
نقش میبستم که در معنی به بینم صورتشپرتو شمع رخش دعوی و معنی را بسوخت
زلف زنار تو را زاهد چو دید از صومعهعاشق زنار کشت و زهد و تقوی را بسوخت
مفتی صد ساله را شوق رخت در مدرسهآتشی زد آنچنان کو درس و فتوی را بسوخت
بت پرستی کرد کوهی سالها در سومناتمهر رویت سومنات و لات و عزی را بسوخت