شمارهٔ ۵۶
دیده خونبار را دیدار خوبان آرزوستذره سرگشته را خورشید تابان آرزوست
تا نسیم آن گل رو یافتم از باد صبحبلبل روح مرا صحن گلستان آرزوست
باغ حسن گلرخان خرم ز جوی چشم ما استلعل سیراب بتان را چشم گریان آرزوست
از لب جان بخش ساقی جرعه ای میبایدمتشنه لب مردیم جانرا آب حیوان آرزوست
تا به بیند ذات و اسماء صفات خویش راحضرت بیمثل را مرآت انسان آرزوست
تا به بینم صورت جانرا بچشم دل عیانزان سهی بالا مرا قدی خرامان آرزوست
در هوای دیدن لعل لب یاقوت رنگکوهی دیوانه دل را کندن کان آرزوست