گنج

شمارهٔ ۵۵

۱۱ بیت
دیده تا رخساره دلدار را دیدن گرفتجان ز فیض روی آن مه روی پروردن گرفت
آفتاب لایزالی برد پی در شرق و غربدل که در آغوش جان این ماه پروردن گرفت
بسکه در خودعاشق است آن آفتاب مه لقابوسه از لعل لب و رخسار او چیدن گرفت
از میان برخواستم تا آمدم اندر کنارشب دلم با او یکی شد ترک ما و من گرفت
جان درآمد در خم زلفش بعیاری شبیدل دلیری کرد در شب ترک ترسیدن گرفت
تا بدیدم خنده لعل لب یاقوت رنگجن برای قوت روح از دیده خونخوردن گرفت
سوختم در پیش شمع روی او پروانه وارکز دم ما آتش اندر جان مرد و زن گرفت
از فغان و آه ما دوشینه در صحن چمنمرغ شبخوان از درخت خویش نالیدن گرفت
یوسف روحم که در زندان جسم افتاده بودشد بتخت مصر دل خوش ترک چاه تن گرفت
چون نسیم آنگل رو یافتم در بوستانبلبل روحم روان در باغ پریدن گرفت
کوهیا پرواز کن بر آسمان چون آفتابتا نگویندت که او در خاکدان مسکن گرفت