شمارهٔ ۵۴
دست عشق آمد گریبانم گرفتدست دیگر رشته جانم گرفت
کش کشانم برد تا درگاه خویشدر دلم بنشست و ایمانم گرفت
آفتاب روی لاشرقی اوشرق و غرب و طاق و ایوانم گرفت
اول و آخر ندیدم غیر اوظاهر و باطن چو یکسانم گرفت
نیم شب از آفت ریب المنوندر خم زلف پریشانم گرفت
از طفیل من دو عالم آفریدنوع دیگر خواند وانسانم گرفت
دانه خال رخ خود را نمودوز بهشت عدن آسانم گرفت
گشتم از ایمن چو تو در کار چرخدر پناه خود چو سلطانم گرفت
باز کوهی چشم مست آن غزالهمچو آهو در بیابانم گرفت