شمارهٔ ۵۳
آن مه ترک چون گل خنده زنان دی بدمستقدح باده چو لعل لب خونخوار بدست
از دل سوخته پیشش چو کباب آوردیمکام او سوخت لبش گفت کبابی گرم است
گفتم ای جان جهان سوختم از هجر تو منگفت بی ما منشین با توام از روز الست
تاحدیث از لب آن ساقی جان بشنیدمروح من مست شد و شیشه دلدار شکست
دید ساقی که شکستم قدح از شوق لبشگفت دیوانه شدی عاشق و معشوق پرست
قصد کردم که بگیرم شکن طره اوهم بزنجیر سر زلف مرا در هم بست
دید کوهی که بزنجیر وفا در بند استدر خم جعد سیه رفت بخلوت بنشست