گنج

شمارهٔ ۵۹

۱۰ بیت
جانم از صبح ازل چون دیده بر دیدار داشتتا ابد هم دل تمنای رخ دلدار داشت
یار باری دان دل و جان ابد را تا ازلپادشاه لامکان چون از مکانها عار داشت
تا که هست از کفر و ایمان چشم کافر کیش اوبر میان پیر مغان از زلف او زنار داشت
تا که معنی هو فی شان بدانستم که چیستلحظه لحظه جعد او با زلف او در کار داشت
از سقیهم ربهم در داد ساقی دمبدمنقل می را در دهان عارفان اسرار داشت
چونکه کرد اسرار خود او را انا الحق گفت خویشپس چرا منصور از این گفتگو بردار داشت
ساعد و دستش ببد مستی جهانی را بکشتساغر پرخون خود را بر لب خونخوار داشت
با وجود آنکه عالم مست جام حیرت استجمله ی جانها لب ساقی بمی هشیار داشت
ذره چون آفتاب آن ماه روی خود نموددیدمش روی چو خورشیدش بصد انوار داشت
بر ندارد دیده از دیدار دلبر صبح و شامهر که چونکوهی ز حضرت دولت بیدار داشت