شمارهٔ ۵۱
زلف شبرنگ تو سر حلقه درویشان استمردم چشم خوشت پیر سیه پوشان است
درخرابات مغان رفتم و دیدم خندانلعل سیراب لبش ساقی میخواران است
قبله هر دو جهان روی چو خورشید شماستطاق ابروی تو محراب دل رندان است
چشم جان از رخ او روشن و نورانی شدزانکه محراب خداوند دل انسان است
یار از دیده ی من در رخ خود مینگرداو است کز دیده ما در دل خود حیران است
نحن اقرب که بیان کرد مقام قرب استدر دلم یار شکر لب بحقیقت جان است
از دوئی چون بگذشتی بحقیقت جانستکفر و ایمان و بد و نیک همه انسان است