گنج

شمارهٔ ۵۰

۷ بیت
جان را ز عکس خال تو بر دل چو داغها استدر دیده هم ز روی تو بینم چراغها است
چشمت به غمزه گشت مرا بارها ولیدل زنده شد که خنده لعل تو جان فزا است
از عرش تا به فرش فروغ رخت گرفتروشن شد اینکه پرتو خورشید از کجاست
در اصبعین او است دل منقلب بدانشکر خدا که منزل دلدار جان ما است
بگذشته ایم از بد و از نیک فارغیمچون هر چه غیر هستی او هست او فنا است
در شام زلف او همه سرگشته مانده ایمما را به وصل شمع رخت یار رهنما است
کوهی دو بوسه جستی و دلدار دم نزدمیبوس پای یار که خاموشی از رضا است