گنج

شمارهٔ ۴۳

۷ بیت
از گل روی تو باغ دل ما خندان استبهر اندوه تو چشم و دل ما گریان است
عندلیب چمن از آه دل خسته مابر سر سرو سهی وقت سحر نالان است
خال ابروی تو محراب نشین است ایماهسر زلفین تو سر حلقه عیاران است
چشم بر هم مزن ایدل شب تاریک بگشتیار چون مردمک دیده بیداران است
کو بکو گشتم و از باد صبا پرسیدمهمه گفتند که دلدار تو هم در جان است
گفته بودی که دل جمله در انگشت من استدل از این روی چو زلف تو چه سرگردان است
کوهی از جمله ذرات گواهی داردگفت پیش همه درویشی درویشان است