گنج

شمارهٔ ۴۲

۷ بیت
آن نازنین پسر که دل از ما ربود و رفتخود را چو مه ز دور بهر جانمود و رفت
یک خنده کرد از لب لعل عقیق رنگخون دلم ز دیده گریان گشود و رفت
در فکر آن دهان که دل ما چو موی شدادراک و هوی و علم و خرد هر چه بود رفت
بیت الله است دل که در او غیر دوست نیستجانم بیاد قامت او در سجود رفت
چندان بیاد شمع رخش سوختم که بازتا آسمان ز سوز دلم آه و دود رفت
جانم چو دید بر رخ او خال عنبریندر آتش فراق دلم همچو عود رفت
کوهی ز غیب رست و ز پندار وهم نیزشکر خدا که جان و دلش در شهود رفت