شمارهٔ ۳۴
زلف بر دوش و به شب چون مه تابان میرفتاشکم از دیده چو استاره به عمان میرفت
همه ذرات جهان روشن و نورانی شدگرچه خورشید نظرباز درخشان میرفت
آن حقیقت که دگر نیست جزا و موجودیدیدمش زود که در صورت انسان میرفت
مردم چشم همه او است چو انسان العینعین اعیان شده در دیده اعیان میرفت
مگر از هستی خود هیچ ندارد باقیواجب الذات چو جان در دل امکان میرفت
مست و آشفته و جام می صافی بر کفساقی جان ز کرم جانب مستان میرفت
کوهی سوختهدل ذرهصفت زیر و زبرپیش خورشید رخش بیسر و سامان میرفت