شمارهٔ ۳۳
دوش در میکده گلبانگ علالا میرفتسخن از لعل لب ساقی جانها میرفت
به هوای لب جانبخش برد مهر نقابکز تن هر دو جهان روح روانها میرفت
باده میخورد ز لعل لب خود شام و سحرمست از خلوت جان جانب صحرا میرفت
دیدم آن سرو روان را که به صد چالاکیهمچو خورشید فلک روشن و یکتا میرفت
هیچکس رفتن جان را چو ندیده است عیاناز همه خلق جهان نعره و غوغا میرفت
آن چه شب بود که چون ماه شب چارده بازدر دل شب بر ما آمد و بیما میرفت
اشک کوهی ز پی رفتن آن سرو روانهمچو سیلاب ز کهسار به دریا میرفت