شمارهٔ ۲۷
ظل ممدود سر زلف تو چون بر سر ماستز آفتاب رخت ای جان همه نور است و صفاست
غیر خورشید جمال تو نه بیند دگریاز مه روی تو چون دیده جانها بیناست
تا بگویم صفت عشق تو را موی به مویبر سر موی من از تن به زبانی گویاست
اختلافات بسی هست بصورت ای دلهستی اوست به تحقیق که در من پیداست
همچو پرگار تو سرگشته چرا میگردینقطه از سرعت خود گرچه که دائر به نماست
به از آن نیست که بر هر چه نظر بگشائیبه یقین بازشناسی که همان ماهلقاست
سرخ و اسفید و کبود و سیه و زرد یکی استگرچه در دیده ما چهره خوبان زیباست
کوهیا میل به اعلی و به اسفل چه کنیچون همه اوست نه پستی بود و نه بالاست