گنج

شمارهٔ ۲۵

۸ بیت
دیده دل بر گشادم همچو ماه و آفتابتا بدیدم روز و شب درجان وصال آفتاب
پرتوی بخشید جان را آفتاب روی دوستتا بچشم او بدیدیمش نه بیداری نه خواب
ز آتش و باد سبکرو برگذشتم تا بعرشدر نور دیدم بیکره منزل آب و تراب
عرش اعظم را بروی آب دیدم نور محضعرش در آب دو چشم ماست مانند حباب
باز دیدم جان اشیا را که هر شب تا بروزهمچو شمعی سوختی در بزم این عالیجناب
در نمی یابد کسی او را بجز او آه آهکی رسد در حضرت سیمرغ سالک را ذباب
واحد القهار میگوید خدا از روی لطفغیر او باقی نباشد هیچکس از شیخ و شاب
کوهیا دیدی که در بحر بسیط لایزالهست عقل و علم و هوش جمله جان‌ها سراب