شمارهٔ ۲۲۹
نمود صبح سعادت ز غیب دیداریطلوع کرد چو خورشید روی دلداری
بهر چه دیده جان دید روی دلبر راندیده ایم جز او هیچ یار و اغیاری
بدیر و صومعه دیدم بچشم او او راگهیش زاهد و عابد گهیش خماری
مدام پیشه او عاشقی و معشوقی استبحسن خود متعلق بخود گرفتاری
چو آفتاب رخ او نداشت مشرق و غربز جان جمله ذرات سر زد انواری
درون سینه کوهی است منزل آن شاهچنانکه احمد مرسل ز غیر در غاری